آمدی
چه مردانه به من لبخند زدی
آرامش با تو بودن
برای من یک دنیا بود
دست هایت را گرفتم
نگاهت دل و قلبم را ربود
وعده کردی
باز می آیی
منتظرت می مانم
شاید در فصلی نو
یک بار دیگر با تو آرام گیرم
ولی این بار
برای همیشه !
دلربا ، دل نشین و آرام ... آری تو را می گویم !!
موجی سرد ولی آرام بر ماجرا حاکم است ..
بیا بهم نگاه کنیم ، اگر گناه دارد بیا گناه کنیم ...
چقدر آرام ، زیبا و پر هیجان ....
و امروز تو اینجا هستی ...
همه آنها حرف بود
حرف مفت بود شاید
.
.
.
پانویس : حرف دهانت را بفهم !
زوزه کشان
می آید
تو را می جوید
مرا چنگ می اندازد
می گویم رفته ای سفر
فصلی دیگر می آیی
زمستان می شود
دوباره سراغت را می گیرد
می گویم
هنوز نیامدی
اخم می کند
می گویم
برف بوده است
پروازها کنسل شده
شاید
بیایی
در فصلی گرم
همراه با بادی بهاری
به خزان نرسیده
پرپر شد
گویا که هیچ وقت نبوده است !
و حالا که تو غریبه ترین شدی
این هم بگذرد ....
زین پس من هم یک نقاب می کشم !
آدمی را آدمیت لازم است
تو که آدم نیستی
حساب کارت با کیست ؟
من که می دانستم
آن روز هیچ وقت نخواهد آمد
که از چشمهای من ببینی
و از تپش قلبم
نفس بگیری
قلبی که برای تو می تپید ...
I was knew
That day won't come never and ever
That you could see from my eyes
And take breath
From my heart
The heart that was beating for you ...
من که گفته بودم
تو هیچ وقت نخواهی آمد
در آن فردایی که من چشم در راهم
دور تر هم که بروی
بهتر
دوری و دوستی
را از قدیم گفته بودند
امسال برایت چی بنویسم ؟
تو که سال به سال درد نبودنت تازه تر می گردد
امسال برایت چی بگویم ؟
عمه ام اینجاست
بارها پرسیده ام
عمه بابایم کجاست
او هم سکوت می کند
هیچ کس جوابی ندارد
هر سال بی جواب تر از سال دیگر .....
من برایت چی می نویسم
تو جوابم را چی می دهی
من برایت چی می گویم
تو صدایم را چی می شنوی
بیا بنشین
سفرت بخیر
آمدی
بیا بنشین
اینجا کنارم
انگشت هایم
موهایت را می خواهد
یک موج نرم و آرام
بین موهای تو
و انگشتان من
.
.
.
.
بیشعور حتی می تواند یک مهندس یا پزشک و حتی فرد خیلی مشهوری هم باشد ، بیشعوری در ضمیر ناخودآگاه افراد شکل می گیرد و راه درمان هم ندارد چون دست خودشان نیست ...یک بیشعور همیشه بیشعور باقی می ماند مگر اینکه خودش ریشه ای خودش را درمان کند.
| Hier encore, j'avais vingt ans
Je caressais le temps et jouais de la vie
Comme on joue de l'amour
Et je vivais la nuit
Sans compter sur mes jours qui fuyaient dans le temps
J'ai fait tant de projet qui sont restés en l'air
J'ai fondé tant d'espoirs qui se sont envolés
Que je reste perdu ne sachant ou aller
Les yeux cherchant le ciel mais le coeur mis en terre
Hier encore j'avais vingt ans Hier encore j'avais vingt ans |
شرایط سخت بعضی ها را تباه می کند و بعضی ها را می سازد .
دلم می خواست ، دلش می خواست ....!!
پدر ....!!!
اگر صد سال پیش هم عاشقت شده بودم
باز هم برایم ناز می کردی
می خریدم
حتی خیلی خیلی گرانتر ....
DEATH
نفرین به من ، نفرین به تو
یک تساوی ....
مرا یک وعده بده ....
This can say manything, manything but how when everything became complicated..
When its all crying and misundrestanding.
So you are done, who the hell I am.. then show will go on but not for me.
شعور نسبی حالتی است که در کودکی همزمان با شکل گرفتن شخصیت کودک شکل می گیرد !
برگرد ....
تو نخواهی آمد در آن فردایی که من چشم در راهم
تو نخواهی آمد !
هیچ وقت اینگونه
نبودم
وقتی که قدرتت را خفه می کنند
هیچ می شوی
هیچ می شوی
آرام ، آرام
می میری
هیچ کس نمی داند ..
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است ...
سهراب سپهری
درسته که می گن هر کسی صلاح کار خودش رو بهتر می دونه
ولی هیچکی نمی دونه که چی به صلاحش هست
درسته نه ؟
پوت ......!!؟
هیچ
سکوت !
آن سیبی که از آن بالا داشت هزار دور می خورد تا به زمین برسد ، حالا به زمین رسیده است و حاصلش چیست ؟
دیگر حرکتی نمی بینیم
ایست
ایست
ایست
تقدیر من حرف دیگری می زند
من مزخرفات خودم را می گویم
او حرف خودش را می زند
تو نظرهای خودت را داری
و روزها همین طور می گذرد
تا ترک نکنی جا برای تازه ها باز نمی شود ، ولی قلبت هیچگاه نمی پذیرد یا شایدم فراموش نمی کند .
وقتی که باید یک طرف ماجرا را انتخاب کنی ...
زندگی چیست ؟
خون دل خوردن
زیر دیوار آرزو مردن
.
.
.
.
احمد ظاهر
در زندگی من هستم ، تو هستی ، او هست ، همه هستیم
و مثل خوره همدیگر را می خوریم
فقط زخم های صادق هدایت نیستند که مثل خوره ...
ریشه همه این حرفها و سوء تفاهم ها به خاطر فاصله بین قاره ما و شما می باشد و گرنه دنیا گل و گلزار است ..
پس کی قرار است آن زندگی دلخواه شروع شود ؟
P.S: I wrote this and it I went to a deep thinking , really what's the expectation from a desired life ? When there is no explanation for that then we are waiting fo what ?
Maybe we are hoping for a miracle?
با اعصاب من بازی نکن ، نکن ، نکن ...
Don't play with my nerves , don't, don't ....
دستم بگیر
راه گم کرده ام ..!!
Take my hand
I have lost my way ...!!
برای تو گریستم
همین امشب
برای همه آنچه که باید باشد و نیست
برای تو
برای دست هایت
برای من
گریستم ، گریستم
نوش دارو هم نبودی
سهراب سالهاست که مرده است
تو بیا و خوبی کن و دست مادرش را بگیر ....
من اگر می مردم بهتر نبود ؟
من اگر از ابتدا نبودم بهتر نبود ؟
.
.
یک آرزو کن ؟
مرگ ...
هر روز تنها تر و دور تر ...
کاش درک می کرد
به جای این همه خرده گرفتن ....!!
This is my feeling now and contoling myself not to do that.
بعضی اخلاق های تو
قدرت حرکت را از من می گیرد
همان ، همان اخلاق های خیلی بدت
وگرنه تو که خودت خیلی خوبی
مدت هاست که زمان برای من اینجا ایستاده است
ولی من همچنان دنبال تو می دوم
این پایان فاجعه هم می تواند باشد
ولی سرعت من تصاعدی شده است
http://www.youtube.com/watch?v=smro3V05XtE&feature=share
تولد ، من اینجا ساعتها دور از تو ..