July 15, 2007

یادش بخیر



آه ه ه ه ه ه ه ه ه........  دلم برای کوبیدن قلموهایم بر روی بوم یک ذره شده است. چقدر لذت بخش بود آن موقع که با زانو ها و دست های رنگ روغنی روی کاناپه لم می دادم و قهوه تلخ می خوردم و تا صبح به نقاشی کشیدنم ادامه می دادم. گاهی چهره تو را تصور می کنم که با قلم مو به جونم می افتادی و روی بدنم نقاشی می کردی و من فقط جیغ می زدم. یادش بخیر!!



عصرها


دیگر سکوت هم علامت رضا نیست ... این روزها سکوت ما حرفهایی نهفته دارد از درد و بغض هایی که گلویمان را فشار می دهد.
حال به سخن تامس هاردی ایمان می آورم:

“سکوت یک مرد بسیار شنیدنی است.”




بدن نیمه سوخته



صورتی سیکلمه ، تاپ سفید، بدن نیمه سوخته حتی مورچه ها را هم وسوسه برای سان تن شدن می کند. احساس دچار سوانح سوختگی شدن شاید توهمی بوده که باعث تب شود و تشنگی که تا صبح حتی یک قطره آب میوه و میوه هم در یخچال خانه نماند.



هوشمندی



چیزی ندارم بگویم جز اینکه در طول عمر بی حاصلم آن یک ذره خلاقیت و هوشمندی هم که داشتم در کشاکش تراز کردن استاندارد ها و توقعات اتوپیایی یک طرف و محدودیت و محرومیت های سوی دیگر این معادله صرف شد و در این میانه همتم فرسود.




صدا نده



هیییسسسس - صدا نده مامان بیدار میشه!

آره منم می شنوم ، انگار صدای گریه است...

پیدایمان کردند بیا برویم. می دانی که من پستو را پس نمی دهم!!

انقدر اس ام اس بازی نکن بیا بریم.




چه خبره؟؟


به طرز نا محسوسی هر شب دیر به خانه می آید و صبح قبل از اینکه من بیدار شوم داشت تو تلفن می گفت: که پنیر خریدیم می خواهیم پنج شنبه ببینیم کی پنیر کیو بر می داره تو هم می آیی؟؟؟




وای وای


آه اه خسته شدم دلم می خواد امروز که شرکت رو پیچوندم روی کاناپه با تو دراز بکشم و قهوه تلخ بخورم و لوس بازی در بیارم. دلم می خواد برم رئیس یه چند تا قهوه و کافه لاته رو هم بخورم که اینقد واسه من ناز نکنی.



وحشی


وحشی

اما

آرام، آرام،

سکوت را - که ارمغانش است -

فرو می آورد.



هوشمندی


بعضی وقتها سخن بعضی از بزرگان مثله خوره میوفته تو روح و جسم آدم و مسیرش رو عوض می کنه، این ضعیف بودن شخصیت را نشان نمی دهد بلکه بزرگی و معنای عمیق آن جمله را نشان می دهد. درست مثل موقعی که این جمله را از "فرانسوا دلا رو روشفوکو"خواندم:

اوج هوشمندی، نهان کردن آن است.



سوکت


... در رو باز كردم ... همه جا تاريك بود ... سكوت ... سياهي ... آرامش ...

با هم رفتيم تو ؛ من و ... دل و ... دفتر و ... قلم ... سكوت هر جا هست ما با هم پرواز مي‌كنيم ... حتي ... توي پستو ...



پالیسی


اگه فکر کردی که من برات مفت کار می کنم و مشهور می شم کور خوندی، من از مامانم هم همین قدر می گیرم. حالاحالاها مونده که بیام دایره تونو کامل کنم آق دایی.....



روزمرگی


دوباره شب شده و بی خوابی های دیوانه کننده گوشه ی مغزم را آزار می دهد. من ماندم همراه با یک زندگی کلیشه ای ، خسته از همه چیز از همه چیز ... آواز ابواعطا هم دیگر جواب نمی دهد ، از هیچ کدام از چیزایی رو که نباید بخورم ناراحت نیستم اما الان وحشتناک دلم یه قهوه تلخ غلیظ می خواد، آخ وقتی که تموم می شه فنجان را بر گردونمو غرق در نقش های قهوه درون فنجان شوم. به طور نامحسوسی شدم یک آلمانی سیب زمینی خور که امشب مامانم اشکش در اومد از دستم ، آخه چیکار کنم همه غذاها بو می ده من چیزی جز پنیر نمی تونستم امشب بخورم. تازه غذاها که سهل اند همه زندگی این روز ها داره بو می ده خیلی خیلی زیاد....

شاید علت این همه بهونه گیری یه چیز دیگه است ؟؟ شاید که نه مطمئنا هم همینه !!!!     یالا بیا جلو اعتراف کن خودت بهتر می دونی که دیگه راه فراری نداری... چون خواب موندی!!!




مسافر


مسافر به انتظارت خواهم ماند تا براي هميشه زيرا ميدانم به سوي من باز خواهي گشت پس با تمام توانم تلخي اين انتظار را تحمل خواهم کرد به انتظارت مي مانم زيرا قلب من با هر طپش خود آهنگ خاطرات گذشته را مي نوازد قلبي که درآن خاطره ها و خوشيها مدفون گرديده است حتي اگر بدانم جسمت بسوي من باز نمي گردد باز هم به انتظارت مي مانم تا شايد روزي دست خنياگرعشق باز آهنگ دلداده گي مان را يکنواخت بنوازد.




صحنه داغ


بوی عرق داغ تن که عطر بولگاری را در صحنه آتش بازی طنین می انداخت ، نمی دانست که آن گرما از دامن کشی مطرب فراموش شده ایست که با طعم زیبای لبان معشوقش به اوج رسیده و هیچ نمی داند.

درست مثل عشق بازی های فانتستیک ذهن که هر لحظه صدایی خش دار و ذجه زنان از خود به گوش می رساند. درست مثل سینه تندیس وار او در زمان عشق بازی که ستایش را ستایش معنا می کند!!