September 19, 2007

ماه خانه ما حرف می زند!


ماه خانه ما هر شب در ته چاه خود نمایی می کند!!

ولی امشب چند قطره خون روی صورتش دیدم، یعنی باز خون یک عاشق را ریخته اند؟؟


نه خدایا بگو که فقط یک دلواپسی از روان پریشی من می باشد!!

هر شب با خودم عهد می کنم که آرام بگیرم بخوابم!! می دانم روزی خودم هم از وعده سر خرمن به تنگ می آیم و آنگاه می بینی که سنگ بر روی سنگ بند نمی آید.




گاه و بی گاه

ماه بانو آش پخته است من هم دورو برش به بهانه کمک می پلکم ، ماه بانو غم دارد ماه بانو را دلم می خواهد در آغوش بگیرم و گریه کنم !!



ای کدامین شب!!


ای کدامین شب!

صبح ات را لاجرعه شبنم وحشی عشق مان را سر می کشیم. آنگاه خورشید از شرمندگی با تمام وجودش طلوع می کند.



طرحهایی از ابعاد نگاه


دلم برای قفس هایی که بارنگ می ساختم تنگ شده است، این زندانی زندان رنگهایش را می خواهد.

این زندان هوایش پر از بوی رنگ است !! بوی رنگ - بوی مسخ شدن - بوی در آغوش گرفتن تو.....

کاش صدای ضربه قلم موهایم صدای خش خش پاییز را می داد و این سیاهی ها را به معنا می رساندم.