October 22, 2007

A Song For You






Christina Aguilera - Hurt


save target as


Seems like it was yesterday when I saw your face

You told me how proud you were, but I walked away

If only I knew what I know today

Ooh, ooh


I would hold you in my arms

I would take the pain away

Thank you for all you've done

Forgive all your mistakes

There's nothing I wouldn't do

To hear your voice again

Sometimes I wanna call you

But I know you won't be there


Ohh I'm sorry for blaming you

For everything I just couldn't do

And I've hurt myself by hurting you


Some days I feel broken inside but I won't admit

Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss

And it's so hard to say goodbye

When it comes to this, oooh


Would you tell me I was wrong?

Would you help me understand?

Are you looking down upon me?

Are you proud of who I am?

There's nothing I wouldn't do

To have just one more chance

To look into your eyes

And see you looking back


Ohh I'm sorry for blaming you

For everything I just couldn't do

And I've hurt myself, ohh

If I had just one more day

I would tell you how much that I've missed you

Since you've been away

Ooh, it's dangerous

It's so out of line

To try and turn back time


I'm sorry for blaming you

For everything I just couldn't do

And I've hurt myself by hurting you






اصلا اعتماد به نفس ندارم ، حالم داره از خودم بهم می خوره.....

باید ته مانده حرفهای ناگفته رو قورت بدم

بیا اینجا روی دیوارم بشین تا بهت بگم داستان از کجا شروع شد ، بیا بشین نترس ذکر مصیبت نیست





شکایت به کجا می خواهی ببری به کدام درگاه؟؟؟؟



آیلار


صدای باران را می شنوی ، آیلار یادت می آید عصرها با هم زمزمه می کردیم:

یک نفر یک جایی ، یک نفر یک جایی هر جا که باشد باز هم روز تولدت یادش می ماند

شاید فقط دلم بگیرد این روزها



ای بابا


این روز ها روی دیوار بدبختی ما دیگر نمی نویسند بلکه تف می اندازند.



دلتنگی


دلتنگی هایم را در بادکنکی فوت می کنم ، آنقدر فوت می کنم که بادکنک بترکد.



حکم


آفتاب روی باغ به سردی می گراید

حبس کردن لحظه ها را در قفس امکانی نیست

وقتی حرفها زده شد جایی برای التماس ماندن باقی نمی ماند

آزادی ما به انتها نزدیک می شود

خاک بر آن چنگ می اندازد

غزل ها و پرندگان فرود می آیند

و دیری نمی گذرد که وقتی برای حرکت باقی نمی ماند

آسمان مناسب پرواز بود

زنگ کلیساها و صدای آژیز کارخانه ها خبر می دهند

که به حکم طبیعت باید مرد ، ای مرد باید مرد

جایی برای التماس ماندن نیست

جایی برای التماس نیست ، من از آفتاب روی باغ لذت نمی برم

زیر این رعد باران می مانم



نگین علیدوستی شاید به یاد داشته باشی که در تولد 18 سالگی ات برایت نوشته بودم:


تو از ساقه اقاقیا تا انتهای پله های اردیبهشت رفتی

و من هنوز در تجسم بهارم و حدیث اسفند

بهاری زیبا را در کنار بوته های خورشید با خروش صدای پرستو ها آغاز کردی

تو با آن چشم هایت در دلم غوغا کردی

تولدت مبارک

دختر آبان - دختر آبان




و شاید یکنواختی های تو انگیزه ایجاد نمی کند......مونوتوس مونوتونوسسسسسس



بیا اینجا

بیا اینجا به من بیشتر بچسب هوا داره کم کم سرد میشه دلم می خواد گرمای اون ذغالایی رو که گداخته شده زیر پاهایت واسه همیشه بمونه.....

دلم تو و روزهای آرامش را می خواد روزهایی که کم تکرار می شوند ، من قول می دم که یواشکی کفشهایی رو که از باد دزدیدم رو بذارم سر جاش هر چند که خیلی دلم نمی خواد. آخه خودت بیا ببین باد بیرون پنجره ما چقدر افسار گسیخته است وقتی که کفش ندارد رقص پاهایش زیباتر است ، وای وای لاک زرشکی اش راببین....

- اه پس تو هم موافقی که کفشاشو پس ندیم





ذهنم را باید سترون کنم و در گوشه قاییمش کنم که نگند بلکه شبها بگذارد من بخوابم.

صبح ها که از خواب بیدار می شوم می فهمم که چقدر خسته ام .........



کنار رود پیدرا


نشستم وگریستم. بنا به افسانه، هرچه درآبهای این رود بیفتد – برگ،حشره،پرپرندگان
دربستررود، سنگ می شود. آه، کاش می توانستم قلبم رااز سینه دربیاورم ودرآب بیندازم، بعددیگر نه دردی است ونه اندوهی ونه خاطره ای .
کناررود پیدرا نشستم وگریستم . به خاطر سرمای زمستان، اشکها رابر چهره ام احساس می کردم، واشک ها با آب های یخ زده ای می آمیخت که پیش رویم جاری بود. جایی، این رود به رود دیگری می پیوندد، بعد به رود دیگر، تااینکه- دورازچشمها وقلب من – تمامی این آبها به دریا برسند.
باشد که اشک هام، همین گونه، تادوردست هاجاری شوند، تاعشقم هرگز نداند که روزی به خاطر اوگریستم. باشدکه اشکهایم تادوردست ها بروند، وسپس رود پیدرا راازیاد ببرم ، وصومعه، کلیسای پیرنه، مه، وراه های راکه باهم پیمودیم.
راه ها، کوه هاودشت های رویاهام را ازیاد می برم – رویاهای که مال من بودند، رویاهای که نمی شناختم.
لحظه جادویی ام رابه خاطر می سپرم، همان دمی که درآن یک "بله" بایک "نه"
می تواند سراسر هستی مان رادگرگون کند . بسیار دور به نظرمیرسد و- با این وجود
ازآن لحظه که عشقم رادیدم تازمانی که ازدستش دادم،فقط یک هفته طول کشید.
این داستان را کنار رود پیدرا نوشتم.دست های یخ زده ..... پاهای خواب رفته .....و
مدام باید از کاردست بکشم.
گفت: ((سعی کن زندگی کنی . خاطره مال پیرمردها وپیرزن هااست.))
شاید عشق پیش از هنگام پیرمان می کند، وهنگامی جوانی رابه ماباز می گرداند که دیگر دوران جوانی گذشته. اما چگونه آن لحظه هارا به یاد نیاورم ؟ برای همین می نویسم، تااندوه رابه دلتنگی، وتنهایی رابه خاطره تبدیل کنم. چراکه، وقتی گفتن این داستان رابرای خودم تمام می کنم، می توانم آن رادر پیدرابیندازم – زنی که به من پناه داد، چنین گفت. بعد- به قول یک قدیسه – آب هامی توانند آنچه راکه آتش نوشته، خاموش کنند .
همه داستان های عاشقانه یکسانند .


نوشته: پائولو کوئیلو



سردرد باز هم سردرد


نگاه پاییز سنگین بود

چشمانم با التماس خواب را می خواستند

ناگهان از کوههای پشت پنجره کبوتری به شیشه خورد

توهمش سنگین تر از نگاه پاییز بود

سرم را روی چارچوب پنجره گذاشتم

بی آنکه چیزی بدانم

دلم می خواهد بخوابم

مسکن ها اثر کنید.......



عصرانه


مگر یادت نیست که می گفتی عصرها یک دایره با آتش درست کنم و عصرانه مان را آنجا بخوریم؟؟

من دایره را کشیدم و شعاع تنهایی اش را در بی نهایت مخرج تو ضرب کردم و هر دویمان در دایره مان گم شدیم




در کنارت


امشب شاید جز نادر ترین شب های قرنمان باشد....

می پرسی چطور؟؟

دلم می خواهد پلیور های گشادمان را بپوشیم و در این شب آرام در خیابان های خلوت شهر راهی شویم ، کوله بارمان بوسه های دزدکی بین راه باشد و باهم تصمیم بگیریم کجا برویم که در خیابان هایش مترسک ها نباشد و من و تو باهم عشق بازی کنیم. تو از خیسی هوای سفری که رفته بودی برایم بگویی و من از دلتنگی هایم که شب ها چطور تو را می خواستم اینجا میان بازوهایم .....



..........


من سرم درددددددددددددد می کنه.



افسوس



شکایت به درگاه که می خواهی ببری ، شکایت از خواب و توهم شکایت به کدام دیوانه خانه می بری ؟؟؟

اینک از خودت هم به خودت شکایت نمی توانی ببری ، اینک این روان پریشی تو را به در گاه دیوانه شهر هم نمی برد.

ازچه به کجا می خواهی بگویی؟؟ آری این تویی ، آری اینک مسخ را در سکوت وحشت وار این جاده همراه خود داری.



باز من


باز من ماندم و انبوهی از جنون که اعصاب سلول هایم را مثل خوره می خورد ، من ماندم و توهم یک عاکله که روانی ام می کند که روانی ام می کندددددددددد......

باز من ماندم و یک سنگکوپ در عالم خیال که جلوی فریادم را می گیرد ، من ماندم و سیلابی پر از لجن که مرا در خود فرو میبرد....

نه من نمی خواهم با من تنها بمانم.



:)


- از انتخاب شما متشکریم ، شما حالا عضو خانواده دل (DELL) هستید.



زیبایی تو


خیلی وقتها حتی از بیان زیبایی ها زبان قاصر می شود!!

من نمی دانم شاید لذتی باور نکردنی مرا نیمه شب در جستجوی دستان تو می طلبید.

رقص کمر در کمر کش نگاه تو زیبا ، خواستنی و مدهوش کننده بود

من چیزی ندانستم دستهایم را روی در گرفتم و همراه با لذتی غیر توصیف خوابم برد....



:)


بی توجهی های آئینه را از جلوی چشمانم پاک کردی!!

عشق بازی های ناقص مرا ببخش تو با بوسیدن دستانم مرا به اوج رساندی....

من هنوز مستم ، من هنوز......

نه من خواب نبوده ام!!





اعصاب صورتم دچار افسردگی و دل نگرانی های زیر پوست شده اند...

این تب خال ها نشانه چیست؟؟

آنها از جنس مند از جنس تنهایی، از جنس خواب های ابدی

.

.

.

.



مویه کنان


مویه کن ای زندگی ، التماس کن التماس کن

شاید خیلی به یاد نداشته باشی که من روزی دختر زمین بودم و تو مرا لیلی صدا می کردی!!



از صادق هدایت


آری کسانی که دست از جان شسته اند ، و از همه چیز سر خورده اند

تنها می توانند کارهای بزرگ انجام دهند.



باد سرد


باد سردی می وزد

انگار آن طرفها صدای پاییز مخوف است

انگشتم را روی شیشه گذاشتم ، غبار فاصله ها پنهان بود

انگار لولای پنجره ها هم به پیشواز پشیمانی می رود

می دانم روزی

انبوه گریه های ساده از اوج جسارتت خواهد روئید

..... اما نمی دانم کی؟؟!!



آن طرفها


کوچه ها هم آن طرف نقش حرفها را بازتاب می کنند

دیگر آن آدرس های عجیب و غریب را

از نگاه بادبادک می توان فهمید

نشانی ترا یاد گرفته ام

به سادگی تمام راز های دیروز

بی صدا چند بار از آنجا گذشتم

بی آنکه کوچه حرفی بزند

پیغامی برایت گذاشتم

از سایه درخت سرو کوچه خواهی فهمید!!

اما نه به این ........ زودی ها!!!



دخترک یا پرگلک

دیوار وحشت جلوی چشمانش بود

تاریکی شب از پشت سرش می گذشت

انگار نجوای حرفهای باد در گوشش زمزمه ای آشنا بود

از صدای خش خش برگهای پاییز هم چیزهایی می فهمید

بانوی من - بانوی باران - بانوی حرفهای سرد

دیگر صدای دورترین کسانت را هم سهل می شنوی

دنبال دلتنگی های خانه کاهگلی نباش

سیاهی های روی دیوار کوچه رو پاک کن

خوب میدانم که:

د

ل

ت

ن

گ

ی

.

.

.



باز بی تابی


بی تعارف مانند تشنگی

امشب هم وسوسه ای آشنا

در چهار چوب اتاقم پرسه می زند

بیدار ماندم شعری بنویسم

ودر لابلای پائیز روبرو خوابم گرفت

باد سردی از غربت کوهها می وزد

روی بی تابی ام را بپوشان

.... روسری مادرت کجاست؟؟!!



هم پیاله سلام


سلام پیاله حسرت

تو در انتهای خوابهای مرمر من چه می کنی؟؟

بگذار آسوده تمام گلبرگ های تاریکی

از کنار آئینه باران عبور کنند

من رازی برایت خواهم نوشت

که هیچ پرنده ای آن طرفها، خبردارش نیست:

شبی که ابرهای بدرقه گریه می کردند

ماه به رنگ یکی از نام های تو بود ...



کبوتر، باران، پاییز، و باز هم آن عفریته تکراری


شاید خودت هم بدانی

چرا صدای خنده ات ، آن صدای سابق نیست

انگار بغضی به تلخی تمام حرفهای دیروز، گلویت را می فشارد

دیگر کس اینجا دنبال تماشای سراسیمگی

کبوترهای زیر باران نیست

با آنکه آئینه های سکوت جلوی چشمانت فرو ریخت

اما لجبازی های کنار پنجره زیر شیروانی را خوب به یاد داری.