February 15, 2008

کاش می توانستم ، بالا بیارم همه دنیایتان را در یک پاکت کوچک
کاش می توانستم عق بزنم همه دوستی های خاله خرسه تان را

هر شب من
بی تو
یلدا ترین شب سال است

یک چشمت خاکستری ، یک چشمت خاکستر پس از آتش
من اسیر همان که خاکستریست
کافی است که تو چشم بگذاری ، آنگاه است که من گم می شوم شاید برای همیشه......

من
 از
 آبادی تو
 می آیم  اما،
ویران ، ویران...
گلایه ای ندارم
این پاها برای رفتن آفریده شده اند
این چشم ها برای انتظار
تو برای غیبت های همیشگی
جای تو برای خالی بودن های همیشگی
اما من آمده از آبادی تو
ویران
ویران
ویران

خودخواهانه می خواهمت ، گویا خودخواهی های من هم رنگ و بویی از هم آغوشی های تو برده است . پس بی تآمل گاهی مرا در آغوشت فشار بده .... ببین ببین اینجوریییییییییییییییی

در بی خیالی تا کی تا کی؟؟؟ وقتی که خودت عمق فاجعه را می دانی ، آخه یکی نیست که بگه به درک به جهنم بذار هر کی هر گ و ه ی که می خواد بخوره...........
اتفاقات هزار چهره دارند ولی تو بی چهره با من بازی کردی ، گویا آمده بودم که خورد شوم خورد، خورده خورد ولی لبخند بزنم که تو فکر نکنی که دردم اومده و تو هیچ وقت ندیدی که که من چشم هایم پشت پرده چه گریه ها کردند و هر چند یک بار اینگونه شوم آشفته و.....

ذهن بیهوده، ذهن بیهوده تا کی بگویم من حسابی با خدای خودم ندارم، خدای شماست که چوب خطهایش رفته رفته زیاد شده است.

گیس بریده امروز صبح موهاشو تو کش بست و افسوس خورد که به چه امیدی موهایش را کوتاه کرده بود و چه حرفها و خنده ها که نبود ولی همه به شاید روزی تو آنها را چنگ بیاندازی تبدیل شد و حالا گیس هایش بلند می شود ولی همچنان جای انگشتان تو بی دلیل می سوزد...... کاش نبودم کاش نبود

دلم مهمونی می خواد ، بزن بکوب و شادییییییی

من آرام ندارم ، باغچه آرام ندارد
فکر می کنم...
فکر می کنم ...
آرام ندارم مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست دارد،
تنها هستم
به باغچه خانه مان نگاه می کنم
باغچه گیج است
قلب باغچه ما زیر آفتاب ورم کرده است
باغچه را باید به بیمارستان برد

ذهن وامانده ،
این توالی بیهوده را
چه لجوجانه
 تکرار می کنی.

آنجا که ناممان را می نوشتند
مهری هم بر ما کوببدند و برای همیشه ما خاموش ماندیم
امسال هم سررسید هایمان دارد تمام می شود
حساب روزها از دستمان رفته است  که هیچ
سالی دیگر هم گول می خوریم بگذارید بهار بیاید
و خواب زده نگاه می کنیم و خاموش می مانیم.
ما پرنده نیستیم ، هجرت ما با پرواز نیست
ما را با تابوت می برند
باز هم سررسید هایمان دارد تمام می شود
و ما خاموشیم..... کسی می گفت: و خاموشی گناه ماست
ما گناهکاریم و سالی دیگر هم گول خواهیم خورد.

دوستت دارم برای من فعلی بی مصدر شده است
وخودم فاعلی بی خاصیت....
گویا افعال را بعد از تو نمی فهمم

آلزایمری سخت دچارش کرده است
بسختی خاطراتی را که بزرگ کرده است را بجای می گذارد
شاید باید نفس هایش را پیوند دهیم
به جریان روزی که دوست داشت آغاز شود
او دیوانه است
هر ماه برای حنجره قناری
از قرار هر پالس آواز قبض صادر می کند

بی خیال من، نفس بکش برای خودت
چند بار بچرخ
بچرخ
حالا هوا توی مشت های توست!!!!
من ... من آن دخترک قصر عاجم،
آسمان پشت پنجره ام را باد به یغما برده است.
من خودم را هم دیگر ندارم روزی که سایه ام به خواب رود
خودم را می دزدم  و پشت پلکهای خیسم پنهان می کنم
تا شب که چشمهایم ببارد من هم با اشک هایم چشمان خدا را بشوییم.

کسی گریه می کند، گریه کردن اش یعنی اینکه در خود فرو می برد نداشتن هابش و اعصاب صورتش را با جریان اشکهایش تحریک می کند. گویا که دلتنگ شده است.

خواهش می کنم ، خواهش می کنم  فقط همین یه بار.....

درست است که همه چیز را باد برده بود و دیگر هیچ بین ما نمانده بود ، همه چیز خراب شد اما من این دفعه می خواستم همه چیز را درست کنم با همین دست هایم با همین لاک ها و انگشتر های زیبایش که برای تو بود ولی تو باز بی اعتنا یی کردی گویا که من عشق را خیلی بدتر از زبان دخترکان پشت ویترین برایت کنجوگه کرده بودم.
پ.ن: کنجوگسیون = Conjugaison = صرف کردن

در خلوت ما حیاط خلوت دنجی وجود دارد که تصمیم گرفتم که آن را برای مدتی  اجاره کنم تا بلکه مدتی در آن تنهایی آرام بگیرم ، وقتی کلید را انداختم و در را باز کردم  دوباره دنیایم روی سرم خراب شد. تو را دیدم که آنجا کز کرده ای و گویا که سالهاست آنجا بوده ای..... وای بر من ، وای بر من که خلوت خودم هم با من سر ناسازگاری دارد.

عطر نفسهایت هنوز هم گاهی این طرفها می پیچد، گویا که می خواهی چیزی را به کسی بفهمانی ؟؟ اما نمی دانی که این طرف ما همه چیز را وا داده ایم و روزمرگی ها را فقط برای خالی نبودن عرایض می گذرانیم تا شاید قسمتی از این سرزمین ما را در بر گیرد.

بی خیالی کوچه علی چپی است که با مرور زمان اهل آن می شوی و گاهی آن گوچه بقدری پر می شود که دوست داری فراموشی مطلق سرزمینت را فرا گیرد آنگاه که قاصدک ها می آیند....

عزیزم بچم ، خرس گندم ، گنده بککم ، واسه ولنتاین می خوای واست خرس چه رنگی بخرم؟؟ قرمز؟؟ یا خرس سفید با یه قلب قرمز؟؟

می دونی حکایت من و تو چی بود؟؟
حکایت دو نفر که وقتی بهم رسیدند اونقدر همدیگرو جوییدن که آخرش مجبور شدن همدیگرو تف کنند مثل وقتی که آدامستو تف می کنی.

What a kind of cold wethear , my shit is freezing in my ass..

Oh, really?? Le me a take look!! :D

کوفت بسه دیگه کمتر زر بزن ، می دونی که اینا واسه من دلیل نمی شه... سگ بشاشه تو اون کثافت دونی که تو اسمشو زندگی گذاشتی...

چی ؟؟؟ باز چی میگی؟؟

Control your self my sweet heart…



اینم جوابت سان آو ده بچ:

Fuck your asshole I ‘m not your sweetie, I need my sweets. Hey mother fuckerr this is the last deadline change your way from my life.


"This message will explode after reading "




مرد شب می آید ، ولی این بار جوری دیگر قد علم کرده است. دیگر جیب هایش پر از آدامس توت فرنگی و بهانه نمکی نیست تا بچه ها را به بازی بگیرد. مردک گویا دچار فراموشی هم شده است ، نمی داند که ما بزرگ شدیم و سالها می گذرد از آخرین آمدنش....

در این سالها ما پوست انداختیم و هزار رنگ عوض کردیم . دخترکانمان هم بزرگ شدند و خواستنی ، ولی با خود عهد کردیم که تا عمر داشته باشیم آنها را به شوهر نمی دهیم.

مرد شب باز هم می آید .... گویا سرش به سنگ خورده است . کدام سنگ ؟؟ نمی دانم؟؟



دوباره از 360 مونا مطلب برداشتم ، از بس که جیگره این دخی



دقايقی تو زندگيت هستن که دلت برا کسی اونقدر تنگ ميشه که می خوای اونو از روياهات بکشی بيرون و تو دنيايه واقعی بغلش کنی.


در جوابش من میگم : خیلی وقتها نمی تونی بهش بگی چون اون تو عوالم خودش گم شده و شاید تصویرت اونقد محو شده که دیگه سیگنال برای یه هم آغوشی هم نباشه ، اون موقع که واسش پرپر می زنی و نمی توتونی بغلش کنی و ببوسیش ..... اونوقته که می گی : کاش نبودم ، کاش نبود.....




سنگولیه (Singulier) اسم این وبلاگ قبل از استعمار بوده است که پس از آن به (La helia )  تغییر یافت. La helia معنی "هلیا نیست" نمی دهد. بلکه همان معنی هلیا را می دهد به زبان استعمارگران و هیچ ریشه عربی ندارد. اما وبلاگ تو بعد از استعمار به جزو دامنه های گران قیمت .coop  پیوست.



شغلمان وب سایت نویسی

تفریح مان وبلاگ نویسی

دنیای مان متا تگ های  Head  تو

مشکلاتمان به ت خ م همه دست اندرکاران اجرایی این پست از وبلاگ



طراحی سایت جز نوادر پیشه هایی می باشد که در آن طراح می تواند به هر اندازه ای که می تواند غذا بخورد از لذت های دنیوی کمتر چیزی را از قلم بیاندازد و در حداقل وزن خود بسر ببرد. اینجانب نمونه تفکیک شده این آزمایش می باشم.

پی نوشت: در این مکان تبلیغات از بادی بیلدینگ ها و سالن های مانیکور و پدیکور و اپیلاسیون کامل پذیرفته می شود.



این روزها فمینن بازی یا فمنیسم ما بیداد کرده است لذا از تمامی لزبین های محترم خواهشمندیم که رودروایسی را کنار بگدارید. کواوپریشن حرفه جدید ما خواهد بود.



وایستا!!! اینجا میشه یه آتیش دیگه هم روشن کرد

کجا؟؟

درست همین جا، ببین ببین

وی وی وی



تخیل همراه جان مانند کودکی می ماند که نمی تواند در مقابل همه لذت های خوردنی باز هم از پستان جان مادر نمکد. می غلطم که به سادگی آن را از من گرفته باشند، اینها همه دسیسه کارند.



و داستان هایی که مرتبط به ما بود در آن گوشه وبلاگ آرشیو شدند تا شاید در مرور آیندهون همراه با آرشیو مسنجرت خوانده شوند اگر همه حرفها سیو شده باشند.



آن قدیم ها می گفتی سلام هلیای خوشگل من

ولی این روزها به خانم داداشی تبدیل شده ام و از فردا هیچ نمی دانم.



ناموزون ولی هنوز هم ایستاده ام،

جایی که تو فقط یک بار از آن گذر کردی

آنجا که تو و خدایت کمتر نظری می اندازید

ایستاده ام و صدای سوت قطارت در گوش من سوت می کشد

قطاری که مسافرانش را به قعر چاههایی فرو بردید که خودتان راهش می دانید

منتظرم که شاید باز هم گذری باشد و طنابی بیاندازی شاید باز هم جانی را بگیری

من راه نمی دانم ، خدایت که می داند بگو که اینجا ایستاده ام که طنابت این بار گردنم را در خود فرو برد

بگو خدایت طناب را هم بکشد من دیگر جان ندارم.


Its four in the morning, the end of December

I’m writing you now just to see if you’re better

New York is cold, but I like where I’m living

There’s music on Clinton street all through the evening......




Tori Amos covers Leonard Cohen's Famous Blue Raincoat

Save Target As



- حالت خیلی خرابه خانم یه سری به خودت بزن

- فاک آف



دلم قهوه ای می خواهد که تا کنون ننوشیده باشم ، قهوه ای به تلخی زهرمار. آنگاه که جرعه جرعه اش را می نوشی مست به خود بپیچی گویا که مار گزیده باشدت و هیچ ندانی.



شبها ندیده می بینمت و در تاریکی با سایه هایت مماس می شوم، کاش این مماس ها را به تماس هایی بی نهایت تبدیل می کردم و آنگاه در دنیای حقیقی دستانی را لمس می کردم که تا کنون لمس نکردم و دیگر نیاز به قایم موشک بازی برای دیدنت نداشتم ولی تو حتی در این سایه هایت هم ردپایی باقی نمی گذاری شاید اینگونه فکر می کنی که هیچگاه نباید بدانمت.



این بار سکوتم از ندانستن نیست از پیاله هایی است که باز هم با حسرت پر کردم تا بلکه کک این زمانه هم بگزد . باز هم سلام پیاله حسرت ، باز هم سلام خود حسرت آنگاه که در کمرکش پیاله های ناتمام نان استاپ پر می شوی

- آی سوورینگ دیس فورمولا



زین پس ما خودمان احساساتمان را به بازی می گیریم ، این طوری چند جنبه مثبت در نظر گرفته می شود:



1- خودمان به خودمان حال می دهیم و با این حال دادن حال می کنیم - یک تعامل دو طرفه که به خودت ریفر میشه

2- سنگ روی سنگ بند میشه ولی آدم روی آدم بند نمی شه



یک نفر بیاد که من منتظر دیدنشم - یک نفر بیاد که من تشنه بوییدنشم




Freydoon Forooghi - Yek nafar

Save Target As



همه خرقه پوش های محله تو از اینجا رفتند و این بار هم من نتوانستم رازم را برایت بنویسم و بفرستم. دیشب با دخترک گلی درباره ات حرف ها زدیم باز هم نتوانستم هیج جیز را قبول کنم . روزی که تو را خاک می کردند گلوی مرا هم همزمان فشار می دادند  دلم وحشتناک می خواست که به جای تو زیارت اهل قبور شوم. برایت هر شب نامه هایی می نویسم که شاید به این منزلت هم سر بزنی و نامه هایت را ببری من به نامه رسان ها اطمینان ندارم. دل شوره بدی به دلم افتاده است اینجا آسمانش نطلبیده می بارد . آن زمانها می گفتی که سالهای سختیت را چگونه می گذراندی ولی از سالهای متوالی دلتنگی ات چیزی برایم نگفتی  پ د ر......