March 14, 2008

آخه عشقم دیگه با من نه....

کدام پیاله پر تر است ؟؟ من آن را نشان کرده ام برایم کنار بگذاریدش
کدام پنجره باز تر است ؟؟ آن را هیچ وقت نبندید، من شب هایی خواهم داشت که پنجره ها را باز فریاد خواهم زد
کدام قصه شیرین تر است؟؟ آن را برای تو کنار بگذارند که برایم باصدایی بسته و سکسی زمزمه کنی و من ندانم که یک قصه شیرین است فقط به خلسه ای پرو پیمون بروم شاید حتی بی تو!!!!

دختره رو ببین چه دافیه!!
لباشو ببین آنجلینا جولیه؟؟؟

بگفتم : چرا نشکستی؟
بگفتا : تا تو بشکنی
بگفتم: چرا سجده نکردی؟
بگفتا : من توبه کرده ام
بگفتم: چرا دست نبردی بر زلف یار
بگفتا: من محو پریشانی زلف یارم
بگفتم: گر ببوسد یار تورا
بگفتا: من بوسه بر جای پایش می نهم
بگفتم: گر در آغوش گیرد یار تورا
بگفتا: رسوای دو عالمم
.
.
.
.

- خانم باز مثل اینکه شما حالتون بد شده؟؟
- نان آف یور بیزینس ، مادر فاکر

و عشق گلدسته های مسجدی است که از دور می بینی و به سویش می دوی آنگاه که شاشت می آید

همیشه رو یه چیز که کلید کردم ، توش ریده شد!! درست مثل امسال عید که قبلش هی می گفتم وای امسال اینجوری باید بهم خوش بگذره که ............

بعضی وقت ها فكر می كردم كه آن حكایت های رختخواب می توانستند دستمایه خوبی برای نقل مصیبت های زندگیِ به بیراهه رفته من باشند وعنوان آن از آسمان نازل شد: خاطرات روسپیان سودازده من.

دانلود خاطرات روسپیان سودازده من نوشته گابریل گارسیا مارکز

مطمئنم که نمی آیی
ولی مطمئن باش که یک روز من می آیم

حسرت
حسرت
حسرت
پدر

وبلاگ من وبلاگ حرفهای مرده شده ، من موندم و خودم و این همه سیاهی ، روزهای رفته روزهای گذشته ، روزهایی که من عروسک خیمه شب بازی بودم و تو دروغگوی بزرگ شهر!!!!!
من دوست دارم زندگی مو خط خطی کنم ، سیاه کنم تباه کنم ، خودم رو هم به آتش بکشم  تا بلکه خاکسترم به من سردی بدهد ، تا شاید اون موقع احساس کنم که خاطرات گند مو فراموش میکنم .....
کاش نبودم کاش نبودی
خسته ام
خسته
خسته
خسته
خسته

میشه یه روزم یه نفر با عمل به من بفهمونه که منو درک می کنه ، فقط زر مفت نشنوم !!

امروز باخودم آرزو کردم
کاش من جای او بودم (شخصی که بر اثر سکته مرده بود)
چقدر خوب بود توی این تعطیلات، توی این آرومی تهران من هم می رفتم جایی که دیگر هیچ وقت بر نمی گشتم و این بود پایان همه داستانهایم.............

شمع هایی که برای شبهای تاریک گذاشتیم
سه پایه ای که گوشه ی اطاق را نوازش می دهد
من ، تو و کارهایی که غروررا غرور معنا می کند

بعضي عشقها مثل حضرت نوح اند ، فقط از ترس طوفان به طرفت می آیند .بعضي عشقها مثل حضرت آدم اند، فقط خاصيتشون اينه که اولین عشقند . بعضي عشقها مثل حضرت ابراهيم اند ، بايد توشون همه چيتو قرباني کني . بعضي عقشها مثل حضرت مسيح اند ، آخرش آدم رو به صليب مي کشند . بعضي عشقها مثل حضرت موسی اند ، يه خورده که دور بشي جات رو يه گوساله پر مي کنه!!!

ها که می کردی عطر نفس هایت گریبان گیر دو عالمم می کرد

دهانت هم مزه گسی می داد....



سینما که نیستی ، پس چرا سانسورت کرده اند؟؟

نقطه هایت کو؟؟

من سراب سرخوشی را نمی خواهم

پیاله ام را پر کنید شراب می خواهم



نوروزتان پیروز



آینه ترک ندارد

من شکسته ام



ای که دست تو و موهای من

ای که موهای من و دست تو

ای که لبهای من و بوسه تو

ای که چشم های تو و اشک های من




دوست دارم خفه خوانی بگیری به قدرت هر چه خفگی بیشتر!!



اینجا بایست درست همین جا،

بیاد بیاور آن روزی را که

همین جا ایستادی و

چه بی پرده گفتی:

تو را می خواهم

ولی وقت،

 برای داشتنت بسیار تنگ است

من می روم ، آنگاه که بر گشتم

برایت شرابی می آورم

از شهد مینو

آمدی ولی شرابت

بر دل دیگری نشسته بود

ولی امروز که اینجا ایستادی

من می روم
چون وقتم برای خودم تنگ است



بدون حرف اضافه

بدون زیاده خواهی

به همین سادگی

فقط می گویم

بیا........



و آن دو دندان بالا سمت چپ چند روزی است که فقط جیغ می زنند انگار که من ارث پدرشان را خوردم



من آمدم

اما تو نبودی

یعنی بودی

ولی خودت نبودی

.

.

.

افسوس



دعا کرده‌ام
مي دانم
کوير صدايم مي
کند
و من از "اَمَّن يُجيب"  آخر شب ها مي پرسم
کدام گلدان براي
کوير سرخ تر است؟
کدام پله براي افتادن بلند تر؟


چه قدر صدايم مي کني!
عصايت را به من
بده
اين جا
گدايان بي خدا ما را به خدا مي سپارند
و زناکارترين
عاشق
شمعي نذر سقاخانه ي پيشاني اش مي کند
مي ترسم از استخاره هاي
بد
از گلدان هاي شکسته
و از چشم هايي که خاک را کنار مي زنند
تا يک
در ميان
از بغضي که نمي دانم چرا
کور
شوند.



و شاعر چه زیبا گفت : نرم نرمک می رسد اینک بهار

و من چه زشت می گویم : سگ به قبر روزگار



آره جونه خودم آره جونه خودت، من دیگه اینجا نمی مونم شاید رفتنم تا دوست داشتن بعدی ام که بلکه یک بار دیگر بتوانم دوست بدارم و دوست داشتن را به تباهی نکشانم به حالت تعلیق نگه دارم ولی من می روم از شهر شما ........

آنجا که شاید همه غریبه باشند ولی آرام جانت را به جان کسی دیگرنمی فروشی



چشمهایت را شاید

نپرستم

ولی

ولی

ولی

آنگاه شاید

مجبور شوم

خودم را به زنجیر بکشم

پس چشمهایت را می توان پرستید

چون جان را به زنجیر می کشد



لمست می کنم

گویا آسمان در دستان من است

این لطافت از تو نیست

این ها چشمان نوازشگر باد آرامی است

که صحنه عشق بازی ما را لطیف تر می کند

گویا که پرهای ابریشمی را برایمان آورده اند

ما کمتر دیده بودیم

ولی باز هم قدر ندانستیم



باید صبر کنم

باز هم صبر می کنم

تا شاید آن روز فرا رسد

یا شاید هم پسرانمان هم مانند آن روز های تو

ساق پاهایی را درک کنند که چکمه هایی مانند من پوشیده باشند

و پاشنه های بلند کفش هایم

تو را وقتی در بر خواهند گرفت

که سن و سال اقتضا کنند

آنگاه را به یاد بیاور که  بوی بادام تلخ مدهوشت می کرد

و شاید هم بوی Jette Joop  بود باشد.



بيضي، خاطره‌ي خسته‌ي دايره‌اي بود كه داخل يك مستطيل گير افتاد

روزي كه مستطيل پاك شد، بيضي هيچوقت گرد نشد
از آن روز به بعد، كمين مي‌نشست، مربع شكار مي‌كرد و آنقدر اسيرش مي‌كرد تا لوزي شود
بعد آزادش مي‌گذاشت و مي‌گفت:
سخت نگير!
تقارن بيش از حد هم خوب نيست
خيلي معمولي است..



باز هم تو آن وسوسه آشنا

آمدی که باز مایان را هوایی کنی؟؟

هوایی آن وعده های شاید سرخرمن

بادهای این حوالی همه هموار شدند ، گویا که راه را برایت باز کرده اند

ولی نمی دانند که تو طوفانی و گردباد

آنگاه که بیایی دیگر پنجره بستن فایده ندارد

اینها این را نمی دانند



ولی من از خودم می ترسم !!!



من همیشه می نویسم ولی نمی دانم چرا اینقدر ابری؟؟

گویا آسمان خانه ما بد گرفته است

اینجا بغض ها را معنا نمی کنند

فقط گلو را می فشارند



اگه غیر این باشه تعجب کن ، اینا که دیگه براتو باید عادی شده باشه... خودتو ناراحت چی می کنی همیشه همین بوده حتی اون زمانایی که خیلی از همه چی راضی بودی خودت دیدی که چطور همه چیت بر باد رفت مثله اینکه هم چی به تخم چپ یه چیزی گرفته بشه و تو هم توی اون شرایط فقط باید درک کنی.


آره می فهمم !!!



اگه ماه مارس دیوانه است ، من دیوانه ها را درس می دهم .





یک چشمت خاکستری ، یک چشمت خاکستر پس از آتش

من اسیر همان که خاکستریست

کافی است که تو چشم بگذاری ، آنگاه است که من گم می شوم شاید برای همیشه......



من

 از

 آبادی تو

 می آیم  اما،

ویران ، ویران...

گلایه ای ندارم

این پاها برای رفتن آفریده شده اند

این چشم ها برای انتظار

تو برای غیبت های همیشگی

جای تو برای خالی بودن های همیشگی

اما من آمده از آبادی تو

ویران

ویران

ویران