July 14, 2008

غریبه بودی....
آه که این چند صباح سرد هم می گذرد
گویا که هیچ وقت من نبوده ام
آنروز را نمی دانم که من چگونه بگذرم
و بگویم
غریبگی نکن !
و بی اعتنایی ببینم
و شاید انتظار
و شاید همیشه رفتن
و نبودن
کاش یاد بگیرم
که دیگر نباشم
.
.
.
.



خسته ام خیلی خسته !



فقط عق می زنم ، فقط بالا می یارم روی همه اون روزایی که به بازی گرفته شدم و نفهمیدم فقط عق و عق ......
در آخر هم سیفون رو می کشم روی این جو کثافت حیف که هیچ وقت نمی فهمی



دستهایم را که می فشرد نگاه مرا خیره تر می کرد ، کمرم را که می فشرد روحم را خیره تر می کرد . و من به روزی فکر می کردم که حلقم را بفشارد و شاید در آغوشش جان دهم



آنتیبیوتیکی باید بیاید از نوع سرما خوردگی های من ، در این فصل گرم گلوی مرا کمتر بفشارد و سچوریشن صورت را کم نکند !!


خوبه که من این جا رو دارم و می یام می نویسم ، گه گداری هم دلم می خواد تو هم بخونی اینجا رو ولی افسوس که تو گریبانگیر وبلاگ خوانی های خویش هستی و نمی آیی



فریاد
فریاد
فریاد ، فریاد
فریادددددددددددد



این برقهای رفته ، این برقهای رفته ، شما می دونید کجا رفته؟؟!




فقط کافیه یه جا صدات بلرزه ! یا نگاهت گره بخوره ، اون موقع است که خیلی از این حرفها یادت می ره و یا به نوعی قلبت یه جور دیگه می زنه .....



آدمک آخر دنیــــــــــــــــــا همین جاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که تـــــــــراعاشق کــــــــــــــرد شوخی کاغذی ماست بخنــــــد آدمک خر نشوی گریـــــــــــــــــــــه کنــــــــی کــــــــــل دنیا سراب است بخند آن خداییکه بزرگـــــــــــــــــــش خوانــــدی بخدامثـــــــــــــل توتنهاست بخند



خلایق هر چه لایق !
حداقل اگه داری گه می خوری برو گه کسی بخور که خودش ان خور نباشه ، اینجوری دلم نمی سوزه



تو هم گل منی !




Gole Man - Siavash Ghomayshi
Save Target As



پادشاه من دوباره ، دوباره من لبخند می زنم



شاید یه حسود چشممون زده ، بگو کی مارو تنهایی دیده ؟؟!



گفته بودی که هیچ چیز تغییر نمی کند ولی ولی ولی این روزها را مگر نمی بینی ؟؟!!
من ، من شاید شاید .......



دهانت را می بوییم ، که شاید گفته باشی دوستت دارم ......



به تخمم !



بیا
بیا
بیا
اینجا
رو
بخون
شاید
شاید
حال
منو
بفهمی



جاکش فقط مال یک لحظش می تونه باشه !



ظاهرا دلبرک فقط مال تو قصه هاست ، ما واسه عمق فاجعه آفریده شدیم !



از اون موقع به بد هیج وقت دست و دلم به نقاشی نرفت ، آخریشم که برا همیشه پیش خودم موند ! شاید .....


اینجا
اینجا
اینجا
من
دوباره
می ایستم
ولی
خاموش
و
بغض کرده
کاش
کاش
کاش
می توانستم
همه
چیز
را
پاک
کنم
ولی
ولی
ولی
وقتی
هنوز
هنوز
هنوز
جای
خاطراتم
درد
می کند
چطور
چطور؟؟


اگه یه روز این اگر ها تبدیل به ای کاش شد اون موقع چی ؟!
شاید یک بار دیگر ، شاید یک بوسه دیگر و شاید رفتن برای همیشه و هجرت



یه روز می فهمم که اشتباه بوده ولی می دونم که هیچ وقت هوس نبوده ، اون روز رو نمی دونم که کی خواهد بود ولی می دونم که خودم رو حداقل مقصر نمی دونم ! من همیشه حسابم با خدای خودم صاف می شود .


دیوانه ، دیوانه ، دیوانه


خوبه که با بقیه فرق دارم ولی تحت بدترین شرایط و یا بهترین شرایط اون آب پاکی که رو دست من ریخته می شه ! حالا خوبه که من چیزی نخواستم . من نه به چیزی امید دارم نه هم منتظر کسی می مونم ! حالا خیلی مونده که منو بشناسی .





در زندگی ام هیچگاه ندانستم کسی عاشقم بوده است ، حس سوزناکی هم می تواند باشد ولی می دانم که روزی دلم نخواهد لرزید که ای کاش......؟؟!! و اسم پسرم را اسم او نمی گذاشتم !!!



نشستم و گریستم . بنا به افسانه ، هرچه در آب های این رود بیفتد _ برگ، حشره ، پر پرندگان _ در بستر رود ، سنگ می شود آه ، کاش می توانستم  قلبم را از سینه بیرون بکشم و در این آب بیندازم ، بعد دیگر نه دردی هست و نه اندوهی و نه خاطره ای کنار رود پیدرا نشستم و گریستم . به خاطرسرمای زمستان ، اشک ها را بر چهره ام احساس می کردم ،   و اشک ها با آب های یخ زده ای می آمیخت که پیش رویم جاری بود .
 جایی ، این رود به رود دیگری می پیوندد ، بعد به رودی دیگر ، تا این که _دور از چشم ها و قلب من _ تمامی این آب ها به دریا برسند . باشد که اشک هایم ، همین گونه تا دور دست ها جاری شوند ، تا عشقم هرگز نداند که روزی به خاطر او گریسته ام . باشد که اشک هایم تا دوردست ها بروند ، وسپس رود پیدرا را از یاد ببرم ، و صومعه ، کلیسای پیرنه ، مه ، و راههایی را که با هم پیمودیم . راهها ، کوهها و دشت های رویاهایم  را از یاد می برم _ رویاهایی که مال من بودند ، رویاهایی که نمی شناختم . لحظه جادویی ام را به خاطر می سپارم ، همان دمی را که در آن یک " بله " یا یک " نه " می تواند سراسر هستی مان را دگرگون کند . بسیار دور به نظر می رسدو با این وجود از آن لحظه که عشقم را دیدم تا زمانی که از دستش دادم ، فقط یک هفته طول کشید .
این داستان را کنار رود پیدرا نوشتم . دست های یخ زده ... پاهای خواب رفته ... و مدام باید دست از کار بکشم .
گفت : (( سعی کن زندگی کنی . خاطره مال پیرمردها و پیرزن ها است ))
شاید عشق پیش از هنگام پیرمان می کند ، و هنگامی جوانی را به ما باز می گرداند که دیگر دوران جوانی  گذشته ، اما چگونه آن لحظه ها را به یاد نیاورم ؟
برای همین می نویسم تا اندوه را به دلتنگی ، و تنهایی را به خاطره تبدیل کنم . چرا که ، وقتی گفتن این داستان را برای   خودم تمام کنم ، می توانم آن را در پیدرا بیندازم _زنی که به من پناه داد ، چنین گفت . بعد به قول یک قدیسه  آب ها می توانند آن چه را که آتش نوشته ، خاموش کنند .


کوئیلو



حالا چی عشقم باز تنها شدی ، چی شد اون همه یار که می گفتی....




Arian Band
Save Target As



لپتو بگیرم ؟؟
برات بمیرم ؟؟



هیش ش ش ش ش ش ش!!
هیچ صدایی از کسی
نباید دربیاید
فقط با حرکات سکسی نشان دهید خیانت هایی را که کرده بودید
بیاد بیاورید روزی که معشوقه تان را رها کرده اید، آیا تصور می کردید باز هم بسرتان بزند که همبستر شوید؟؟ آن روز را نشان دهید
قطعا اگر لزبین بوده باشید بهتر می توانستید با حرکات بیان کنید!!
من خواهر روحانی شما هستم  اعتراف کنید
خجالت نکشید



همین دیروز بود درست همین دیروز ، داشتم می رفتم تو خیابون که یکی رو با یه تی شرت آبی با ته مایه سبز دیدم !! نا خودآگاه بهش خیره شده بودم و داشتم دنبالش می رفتم .... یهو به خودم اومدم گفتم هلیااااااااااااا داری چیکار می کنی اصلا تو حالت خوبه؟؟؟ اون موضوع مال 3 سال پیش بوده !!! آخه چقدر تو بی فکری چقدر ؟؟؟!!



وقتی تو خودخواهی من می تونم چکار کنم ؟؟



کاش هیچ تلنگری نبود
کاش هیچ صدایی نبود
کاش کسی اینجا می دانست
کاش یک نفر صدایم را می شنید
کاش یکبار دیگر می دیدمش
کاش
کاش
کاش
کاش
کاش پدر



نیا اینجا



اه اه اه حال آدم رو بعضی ها بهم می زنند آدمهایی که قدرت نه گفتن ندارند ، یه جورایی افسارشون دست خودشون نیست . واقعاً نمی دونم که این چه صیغه ای ؟؟!! از آخرم چوبش رو من می خورم . خوب بعضی ها ناتوانند این که چیز عجیبی نیست .



پرواز می کند همه آن روزها ، پرواز را به خوبی یاد گرفته اند گویا من غریبه ای بیش نیستم . روزهایم دچار فراموشی می شوند من ، تو و خاطرات را با هم از یاد می برند گویا کسی نبوده است گویا پرواز هم از خاطر ما می رود !!

هذیان نمی گویم من بزرگ شده این سرزمینم گویا این آدمها از جنس من نیستند آنها خاطره آزاری می کنند بگونه ای که اول گول می خوری بعد خودت را در منجلاب می بینی ، کاش همه چیز پاک می شد و سادگی به ارمغان می آمد.




دانلود کتاب سرزمینی که وجود ندارد نوشته : اِدیت سودِرگران



یکبار مردی را دوست داشتم


که به چیزی اعتقاد نداشت ...
روزی سرد
با چشمانی تُهی آمد و
روزی سنگین
با فراموشیی نقش بسته بر پیشانی رفت.
اگر طفلی داشته باشم که زنده نباشد
از آن اوست...


(سروده ها 1916)
اِدیت سودِرگران



اون چوب خداست که می گویند صدا ندارد !!



و من
خیره می مانم
به دور دست هایی که
تا بحال کسی ندیده است
عطا و لقای همه چیز را حراج کردم
و خودم خیره می مانم
مردمان همه چیز را می برند
و من پوزخند می زنم
تنها واکنشی که می تواند
همه چیز را پاک کند !!



درست است ، آنها درست می گویند آنها علم غیبی دارند از نوع کثافت خودشان !! تو کلاه نمدی خودت را بچسب که خداوندگارت از تو راضی باید .



دیگه تلاش نکن شاه این قلعه مدت هاست که از غصه دق کرده است ، این بازی باید با نگاه مات من و تو تمام شود .





Maziar - Aroosak
Save Target As



حالا چه فرقی می کنه که چی شد ؟؟ یا داستان از کجا شروع شد ؟؟ اصلا چه فرقی می کنه که تو این سطور گیج رو بخوانی یا اصلا احوال ما رو بپرسی !! مهم اینه که همه این داستانها با مرگ نویسنده بلاگ تموم می شه !!!



من و باش ، اون جاکش و باش !!