August 24, 2008

کاش ، کاش وبلاگ من هم جزو سایتهای دیده شده بروزرت بود . مدتهاست که می نویسم ولی ولی حتی کوچکترین ردپایی از تو اینجا ندیده ام .


یادم می آید
لابلای مدادهای رنگی کودکیم
زنی گم شده بود
و من همیشه نقاشی هایم شب بود
آسمانی پر از ستاره
و پدری که تازه از بیرون آمده بود
شب قبل از خواب
برای دیکته زنگ اولمان لحظه شماری می کردم
کاش کسی الان به من دیکته می گفت
و من برای الف های دنیا زیباترین کلاههای دنیا را می کشیدم
کاش مدادهای رنگی ام را دوباره داشتم
و لبهایم را سرخ تر می کشیدم......



بلند شو دخترک
بلند شو تنهایی ات را در انتهای این کوچه تاریک بگذار
باشد که این سطر و سطرهای دیگر هم نوشته شود
هر چند که اثر ندارد
ولی شاید دلتنگی هایی را بیاد آورد
آنگاه که پرسید
و جواب دادی :
من که چیزی نمی دانم ، ولی تخت توی اتاق می داند از او بپرس...



هیچ کس بروی خودش نمی آورد حتی بهترین هایت !




قبض موبایل و تلفن ):



من باهاش یک سال زندگی کردم


دیوونه دیوونه



همینی که هست ، اگه ناراحتی می تونی سرتو بکوبی به دیوار !



یا باید تو را برای همیشه می داشتم یا اینکه این حسادت دخترانه را نداشتم آنوقت شاید این معادله دو مجهولی حل می شد . در غیر اینصورت x = -1 من خواهم بود .



موجودی = صفر



این است هنگامی که من و تو بهمدیگر قول های عجیب و غریب می دهیم و اینگونه حتی مدت ها صدایت را نمی شنوم دیگر برایت مهم نیست که از شهر شما چیزهایی بدانم ، منظور از شهر همان قلب توست . تو اینگونه تشخیص دادی که من هیچم و حتی شاید بی لیاقت !! می دانم حتی هیچگاه دفاع هم نمی کنی و ادعایی نداری . خورشید روزهای من و تو خیلی وقت بوده که غروب کرده ولی تاریکی اش را این روزها می فهمم !



همه مثل همیشه اند ، اما اما صداها غریبه اند

انگار اینجا من آدمها را هم می شناسم و هم نمی شناسم

انگار اینجا خانه من نیست

شاید خیلی از هم دور شدیم


عروسی



هیچ ایرادی ندارد در این تنهایی هم شاید بشود خلوت های جداگانه ای با خودت بکنی . هیچ ایرادی ندارد این روزها تو را هر چقدر تنها تر بکند بهتر است از آنکه خاطره هایی بجا بماند و روزهایت را بهم ریزد .



حلقه
حلقه
حلقه هایی
که
می شد
در آن دست ها را حلقه کرد
و حتی گونه ها و لبهایی را بوسید !!!



چشمهایت ، چشمهایت شاید همانی می باشد که هیچگاه ندیده بودم و هر بار نگاهی تازه دارد .


به کنسرت شجریان که نرسیده بودیم ولی ظاهراً بدل من آنجا شرکت داشته است و اساتید از دیدنش خوشحال بودند و صبح امروز ابراز خوشحالی به من رسیده بود . خدا بعد مدتها کلی خندیدم !!!



آغوش تو
نازبالش هزار رویای ندیده ی من
و دست هایم پر از وسوسه ی داشتن ات
من به نگاه بی تکلفت معتادم مرد آرام
آغاز نگاه تو
حادثه ی از دست رفتن من بود
و شروع بودن ات ....
هنوز سر گشتگی اما
       حوالی چشم تو
ناب ترین ترانه ی عاشقانه است


چگونه می شود
به او که
اینسان
می تازد
و
روی برگردانده است
فرمان ایست داد ؟


این دل پر من

دیگر

تکرار

تکرار

تکرار

نمی خواهد

حقیقت را به من بگویید


باران می بارد .
پالتو , کفش و چترم همه سوراخند .
پس چرا فقط چشمهایم خیس شده اند؟


ساعت ، ساعت برگشتنه

دلم پر از صدای توست

ساعت برگشتنه

دلم پر از خراش های توست


آره می دونم وقتی که من باید منتطقی باشم برابره با دو تا گوش مخملی گنده و یک دم بسیار بلند . نمی دونم چه صیغه ای من که بارها اعلام کردم که دست و پای کسی رو نمی گیرم !



دیشب خوابت را دیدم ، خیلی عجیب و غریب بود مثل خودت و عجیب تر از آن تی شرت آبی سبزت بود مثل اینکه در ضمیر ناخودآگاه من این رنگ روی تو مانده است !


تاب و تعادل که ندارم
وقت اندیشیدن را
به تهی بودن بینمان می رسم
درخود فرو می روم
و صدای خنده های تو
گوشهایم را شکل قهقهه می کند
و من حرفهایت را
می خواهم پاک کنم
اگر قهقهه ها بگذارند


اینقدر حلال زاده نباش !

تا سراغت را می گیرند

خواب های سیاه و سفیدم را آبی نکن !

آبی را دوست دارم

اما صداقت ِخواب ندیدن را ، بیشتر !




کار دیگه ای که بلد نیست فقط قهرمان دوی ماراتون روی اعصاب منه !!!!


اصلا چرا فقط من باید بفهمم و درک کنم ؟؟!


آبها هم که از آسیاب بگذرد حکایت من همین است ، آدمی که همیشه باید سکوت کند و این روزها این سکوت را خفقان می توانم بنامم . مهلت زیادی ندارم ولی سکوت را ترجیح می دهم . شاید روزگاران بعد از من بتواند نشان دهد و افسوس و افسوس که مایان هیچگاه دست از خودرایی و خودخواهی بر نمی داریم .


یک بار دیگر

آرزویی

بوسه ای

لحظه ای

بی کلام

زیبا

آرام

آرام

عمیق

عمیق

آهسته

ولی

وحشی

یک

تجربه

باز نیافتی

شاید لحظه ای

که حواست

جای دیگر است

و در هم می پیچی

ولی

آن لحظه

دیگر

نیست

و تو

یک بار دیگر

از قافله

عقب

ماندی



او خودش بهتر از همه می داند که چی داره می گذرد ولی اینکه بروی خودش نمی آورد این شاید بدجنسی و شاید تعلل باشد که من هنوز درک نکرده ام و نمی دانم . دائم گرفتاری دارد ، کاش من هم یکی از آن گرفتاری ها بودم !!!



چرا اینقدر داغونی دخترکم ، گلم ، قشنگم ؟

آخه پدر ، آخه پدر خودت که می بینی . بابایی شونه هات کجاست ؟ بابایی می خوام تا صبح گریه کنم رو شونه هات ، بابایی دلم تنگه ، بابایی بدچوری خسته ام ، بدجوری داغونم بابایی برام دعا کن !



اشک ، اشک ، اشک ......



خدایا ، خدایا تا کجا منو امتحان می کنی ؟ تا کجا صبر منو می سنجی ؟ خدایا ، خدایا توانم بریدست .



دامن قرمزم در برابر این باد مقاومت میکند ، موهایم انگار آزادانه پرواز می کنند ، نفس های عمیقی می کشم گویا که مدتهاست که نفس نکشیده ام . آرزو می کردم کاش یک گردباد می آمد و و مرا در بر می پیچید و می برد . روزهایی بود که دستهایی را می گرفتم و گردباد از ما می ترسید ولی این روزها آن دست ها که نیست هیچ من هم انتظار آمدن گردباد را دارم .


معده دردهایی که وجودم را چنگ می اندازد و دنیا را می خواهد از حلق من بالا بیاورد . اسیدش گویا می خواهد مرا هضم کند و مجالی ندهد .


رهایش کن اگر از آن تو باشد بسویت باز می گردد و گرنه چرخ زمان او را می برد .


و امر برای من مشتبه شده بود و من نمی دانستم ،



و آن فالگیران که فنجان پر از اشک مرا می دیدند و سر تکان می دادند ، تو را می دیدند که به من پشت کردی چیزی نمی گفتند و دلداریم می داند . کف دستهایم را که دیدند گفتند سفر سلامت و من اشکهایم کف دستهایم می ریخت



تب کرده ام ولی کسی نمی داند تب اوست و آنتی بیوتیک جواب نمی دهد .



و دل تنگی هایی که وجودت را می لرزاند ، و کمبود دستهایش دستهایت را می لرزاند !


بیا

بیا

بیا

این

آغوش

فقط

فقط

عطر

تو

را

می خواهد


برایت نامه ای نوشته بودم ، عکسهایی چاپ کرده بودم ، کبوتری گرفته بودم که به پیشت بیاید ولی نشانی ات را عوض کرده بودی . دیگر دنیای تکنولوژی جواب نمی دهد .


چند نفر را هیچگاه نمی توانم ببخشم در زندگی ام تعدادشان کم است ولی کینه شان هیچگاه ، هیچگاه از دلم پاک نمی شود . شاید باورتان نشود که برخوردم با ایشان محترم و خوب می باشد . پس بدانید که کم الکی نیست .



می گفت : شبها قبل از اینکه بخوابم آرزو می کنم خوابهای عاشقانه ببینم

من گفتم : دعا می کنم که دنیا را آب نبرد آنگاه که تو بخواب عاشقانه رفتی

گفت : چرا ؟

گفتم : دل خوشی از آب رفتن لباسهای بچگی ام ندارم


مرسی هلیا جون خیلی زحمت کشیدی ، ایشالله عروسیت جبران می کنیم !

ای بابا بی خیال یه آرزوی بهتر نبود بکنی برا من ؟

چطور مگه ؟ اگه یه پسر خوب باشه چه ایرادی داره ؟

داری راجب یه آدم خوب صحبت می کنی . اگه دعا کنید من زودتر از این خراب شده برم اینجوری بیشتر خوشحال می شم .



ای عروس گل ها



The king has gone,

The queen of that legend is going to die.

Nobody knows who brokes that mirror

Nobody knows who curesed in that mirror

The yard became empty

and swollows has been emigranted.


آرام جانم می رود ، آرام جانم می رود


این وبلاگ هم شده است آینه دق من !


از استرس خوابم نمی برد ، کاش بودی و آرامم می کردی . باور ندارم ، باور ندارم


زمانی برای نابودی دست ها

زمانی برای از دست دادن همه آن روزها

زمانی که دیگر خاطره معنا ندارد

زمانی که انگار زمان ایستاده است

زمانی که دیگر کسی خاطره یادش نمی آید

زمانی که آلپرازولام دیگر اثر ندارد

زمانی که دوست داری خودت را با دو دستت خفه کنی

زمانی که هیچ نباید بگویی

زمانی که شاید حال باشد و بگریی

زمان را التماس می کنی

و به عقب باز نمی گردد

زمانی که چشمانت پر از اشک است

ولی کس نمی داند

زمانی که باید آهسته آهسته بمیری

زمانی که از التماس کردن ابایی نداری

زمانی که شاید بتوانی آن لخظه را بیاد بیاوری که عاشق شدی

زمانی که دیگر کسی را نداری

زمان پنهان کاری

زمانی که می گویی خودم کردم که لعنت بر خودم باد

و پایانی است که هیچگاه دوست نداری و چاره ای نیست


کارگردان من ، این دفعه می خواهد با ودکا آن مون لایت فیلم بگیرد و من هم درام ها را آماده می کنم و حرکات را می سنجم .



این آکواریوم از روزی که آمده در خانه ما غمی پنهان دارد که کسی نمی داند ، ولی ناخودآگاه همه دیشب راجب آوردن یک دلقک ماهی حرف می زدند .


وقتی من دیگه تو رو ندارم دیگه چه فایده داره که توی این سطور گیج چی بنویسم ؟ دیگه چه فایده داره که قهر باشم یا آشتی ؟ چیزی نخواهم گفت دیگر تحت هیچ شرایطی .....



درسته که من می گم مهم نیست برام دیگه اهمیت نداره ، ولی ولی می دونم که نمی تونم ولی دیگه بروی خودم نمی یارم .


امروز کسی اینجا مزاحم من نبود ، و فقط SIA در چارچوب این اتاق فریاد می زد و من قهوه می خوردم دور از تفکر دردهای معده با پیکسل های گیچ این مانیتور بازی می کردم تا طرحی درآید و شاید حیرتی !



اگر من یک حس رو نداشتم فقط یک حس اون موقع بود که خیلی از چیزها رو داشتم !

چه حسی؟

حسادت زنانه



مدتهاست که می گذرد و هیچ اتفاق خاصی نمی افتد


من این روزها = انتظار



مطمئن باش همه چیز همان است که به تو القا شد ، روشت را تغییر نده همه همانند که بودند فقط گه گداری حرفهای ضد تقیض و علت دار می زنند . متاسفانه من همیشه رفتارها را کنار هم می گذارم و نتیجه می گیرم ، اینه که اگه حرفی بزنید رفتارهای بعد و قبلش را هم بسنجید .



آکواریوم



مرا هم با خود به مسافرت ببرید !


صحنه های اروتیک

گرمایی از تنش دو تن

دیده بوسی هایی که من دوست دارم

آرامش ، آرامش



پا نویس : حالتهایی است که همیشه کم داشتم و ندیدم و دلم هم نمی خواهد ببینم !


اگر کون دنیا را هم پاره کرده باشد باز هم به آشغال ترین آدمها و کثافت ترین ها هم برسد نشان می دهد که با کسی نبوده است ، البته اعتقاد دارد که سوژه دست کسی نمی دهد ولی ای کاش قدرت نه گفتن هم داشت . فقط دنبال بازی بازی است .


من مثل ژاک قضا و قدری داستانهای عاشقانه ام را تعریف نمی کنم ، من همه آنها را بالا می آورم و عق می زنم که شاید بتوانم اینگونه راحت شوم و بتوانم دوباره شروع کنم .

نه ! دارید اشتباه می کنید شروع من شروع داستانه های دوباره عاشقی نمی باشد ، بیشتر توضیح نمی دهم زمانش برسد اینجا می نویسم .



خوابم برده بود ، بارن می بارید زنی را از پشت می دیدم که زیر باران نشسته و داستانهای عاشقانه اش را زیر لب زمزمه می کرد ، زمزمه ها آشنا بود مثل لالایی هایی بود که روزگاری شنیده بودم . جلو رفتم و دستم را روی شانه اش گذاشتم روی برگرداند و مرا نگاه کرد ، او مادرم بود.....





Sia - I go to sleep

Save Target As







Ray Charles - You don't know me

Save Target As


به تو دیگر چیزی نمی گویم چون می دانم فایده ندارد ، خدایت را بفرست



پشت این استرس ها ، پشت این چشمهای بی نور هیچ کس که نیست هیچ و مرا به سمت انزجار می برد بسمت نفرتی که مدتهاست نداشته ام ، اشتباهاتی که بارها تکرار کردم و هنوز اینگونه چوبش را می خورم خودم که حوصله خودم را ندارم نزدیکترانم هم از من دوری می کنند گویا که من سرطانی نا علاج و واگیر دارم . کسی که روزی به این فکر نمی کرد که انسان باید جذابیت داشته باشد و این امر کسب کردنی نیست امروز خودش نمی داند که چگونه می تواند ذره ای جذابیت در نگاه خودش ایجاد کند . این حالت های بد با من همخانه شده اند و نمی خواهند از مهمانی کثیف دست بکشند . فقط می دانم آدمها چقدر زود فراموش می کنند صبر تو را و گذشت تو را و روزی که به استیصال در آمده بودند تو مهربانی می کردی و دل رحم بودی .



عقد



زیرکانه مرا نصیحت هایی می کند که به نفع خودش است ولی نمی داند که من خودم ختم روزگارم !!! راحت باش من دست و پای کسی را نمی گیرم ......



من صورت ماه حس ششم ام را می بوسم ، و پیمانش را تا ابد عهد می کنم .



خواهم رفت خیلی مصرانه و مصصم !


کسی منتظرت نمی ماند ، پس چرا بهش فکر می کنی !

کسی تنهایی تو را نمی فهمد ، با شادی های کاذب سعی نکن پرش کنی !

آدمهای اینترنتی کثافت تر از همه هستند ، فروم بازی معنایی ندارد !

اینجا کسی منت تو را نمی کشد ، هر کسی داستان کهنه خودش را دارد !

کسی که امروز انتقام می گیرد ، فردا دل سوزی اش هم می گیرد !

کسی که ادعا می کند که خواهان چشمان توست ، به شکار چشمان وحشی تر هم خواهد رفت !

آنکه محکم تر دستت را بفشارد راحت تر دستت را رها می کن !

آنکه زیباتر و گرم تر تو را ببوسد خیلی سردتر رهایت می کند !

خاطرات عمیق تر دردناک ترند



استاتیستیک اینجا را دیدم ، از کشورهایی نا آشنا وبلاگ مرا می خوانند ، احساس غریبگی کردم .



آدمیزاد گاهی خصلت هایش مثل سگ می شود ، باید بهش بگی چخه تا بفمه !!



شهوت

نفرت

غرور

قهر

قهر




دخترک ، ناز دلک ، گنجیشک دلت چرا نمی زنه پرک ؟؟!!

دخترک ، دخترک ، دخترک......



داستانک ها ( قسمت اول )

نگاه می کرد و چشم دوخته بود به کورسوی نور انتهای دالان که شاید یکی از آنجا بیاید ، در افکارش غرق بود که یک حرکت ناگهانی او را به عقب کشید !!! قلبش تند تند می زد و خیلی خیلی ترسیده بود و نمی توانست مقاومت کند به عقب کشیده می شد و و احساس خفگی می کرد و بر روی دیوارهای دالان تصاویری می دید شاید مدتها قبل را به یادش می آورد ، شاید اینگونه روحش راحت تر از بدنش جدا می شد و چشم فرو می بست !



آرزو می کرد که ای کاش دچار فراموشی و شیزوفرنی شدیدی می شد ولی گویا از پایان دالان خبری نبود همچنان کشیده می شد چشمهایش بزور دیوارهای دالان را می دید و ناگهان به شدت کوبیده شد روی زمین به سختی بالا را نگاه کرد ولی چشمهایش دور سرش می چرخیدند و فقط یک صدای خفه و گوش آزار را می شنید "ترسو ، ترسو"


آنیا ، آنیا .....

اوه خدااااااااا این چه خوابهای گهی که من می بینم ، صبح ها خسته ام خسته....



ناخودآگاه دوباره گرفتمت

ولی تو آگاهانه جواب ندادی

با ضمیر ناخودآگاهم جلسه ای می گذارم بر ضد تو !!

فقط برای اینکه سنگ روی سنگ بند بماند



دست نمی کشید ،
من دستهایش را کشیدم ،
او مرا کشید ،
در این کشیدن ها ،
مرا دیگر کششی نبود ،
ولی او نادانسته می کشید ،
و من دیگر کشیده نمی شدم ،
او سست شد ،
و دست کشید از کشیدن !!!


کاش چشمان ام رفته رفته سیاه می شد پشت این دستان زنی که تن تو را صدا می زند ، حتی حتی دیگر کتیبه های نگاهت را هم در آن چنگال فراموش می کردم . حیف که مدتهاست تن تو خوی کرده است و دست نمی کشد .


I love my self employement, I adore my Heliastar

Just stay in line


دلبر ها به یک گوشه ایستاده اند ، خاطرخواه ها سینه چاکند ، جک و جنده ها لاس می زنند ، تو که انگار چه اتفاق بزرگی داره تو زندگیت می افته و افتخار می کنی !!! من هم یک گوشه ایستاده ام و با کفشم روی زمین بازی می کنم و سرم همچنان پایین باقی می ماند....


یه مهمونی بگیرید منو مونا رو هم دعوت کنید ضمناً پسرای خوش تریپ هم دعوت کنید !

استقبال می کنیم



من : این فندک چرا کار نمی کنه ؟

او : بده ببینم

من : اوه مرسی چه جوری شد این ؟

او : هیچی قسمت بود با آتیش ما بسوزی .....


وحشی ، اما آرام ، آرام سکوت را معنا کرد و شاید یک " س ک س" معنایی را .....



Charles Azavour


She may be the first I can't forget,
A trace of pleasure or regret,
May be my treasure or
The price I have to pay.


She may be the song that summer sings,
May be the chill that autumn brings,
May be a hundred different things
Within the measure of a day.


She may be the beauty or the beast,
May be the famine or the feast,
May turn each day into a
Heaven or a hell.


She may be the mirror of my dream,
A smile reflected in a stream,
She may not be what she may seem
Inside her shell.


She who always seems so happy in a crowd,
Whose eyes can be so private and so proud,
No one's allowed to see them
When they cry.


She may be the love that cannot hope to last,
May come to me from shadows of the past,
That I'll remember till the day I die.


She may be the reason I survive,
The why and wherefore I'm alive,
The one I'll care for through the
Rough and ready years.


Me, I'll take her laughter and her tears
And make them all my souvenirs
For where she goes I've got to be.
The meaning of my life is she, she, she--.



Charles Azavour

Save Target As



ناخودآگاه تو را گرفتم

خودت نبودی

ناخودآگاه تلفن را قطع کردم



غریبه بودی....
آه که این چند صباح سرد هم می گذرد
گویا که هیچ وقت من نبوده ام
آنروز را نمی دانم که من چگونه بگذرم
و بگویم
غریبگی نکن !
و بی اعتنایی ببینم
و شاید انتظار
و شاید همیشه رفتن
و نبودن
کاش یاد بگیرم
که دیگر نباشم
.

.

.

.