September 14, 2008

و بدین ترتیب نخود سیاه وارد بازار سفید و بلور ما شده است ، حالا باید چکار کنیم رو نمی دونم !

ای کاش می شد همین الان سویچ آف می کردم و 2 هفته دیگه بیدار می شدم بدون اینکه چیزی احساس می کردم . نمی دونم چرا بعضی وقتها حتما خدا بیاد بزنه تو گوش آدما تا سرشون برگرده و پشت سرشون رو ببینن و شاید یادشون بیاد که پلهای پشت سرشون رو خراب نکنند .

من که الان افسوس می خورم که تو نخواستی ولی تو را نمی دانم شاید بی قانونی ات هیچ گاه منجر به افسوس خوردنت نشود تو همیشه هوادارانی داری که کردیتت شوند .

دچار افسردگی مالی شدم :(

آدمیزاد است دیگر گاهی از قوانین سایه ها سر پیچی می کند ولی باید این را هم بداند که دیگر کسی منتظر نخواهد ماند . گاهی باید عطا و لقای بعضی چیزها را بخشید تا لگزومیل کمتر حرام کنی !

تو زیبایی چشمانت زیباست مثل چشمهای خرس !

من دیگر با کلی زیور آلات و سر و صدا هم نمی توانم پس ترجیح می دهم خودم را کوچک نکنم و تنهایت می گذارم . آنان که می آیند برایت برنامه ها دارند شبتان خوش !

این بار دلم سفری می خواهد از نوع ابدیت ، من بیمار شده ام

نه ظاهرا اشتباه کردم ، اینجا همیشه یک غمی هست همیشه یه چیزی بوجود میاد که همی چی من رو بهم بریزه ایراد نداره منم ضد ضربه می شم واسه همه خواسته های تو .... این مساله چند بار می خواد تکرار شه نمی دونم . ولی بازنده منم چون همیشه صبر کردم و منتظر ماندم تو همیشه آب پاکیت را ریخته بودی واسه چنین روزهایی بوده و حالا من دوباره خودم پیش خودم شرمنده شدم . دیگران بیشتر سرویس می دند پس کم الکی نیست که ارجحیت نداشته باشند . من هم مزاحمت ایجاد نخواهم کرد .

نازنینم
این ماه خون هم گذشت
من پاییز را با لبان تو می بوسم
می دانم
می دانم
این غمکده
یک بهشت می شود
جایی از نوع رویا های دو نفره مان
من هنوز هم به شبهایی فکر می کنم
که شب راستی و صداقت باشد بین مان
به شبهایی که پیاله هایم را از دست تو بگیرم
به شبهایی که برایت حرفهایی بزنم
و جوابش را با بوسه ببوسم
.
.
.
.

فریبرز لاچینی - مرا ببوس
Save Target As

کاش می شد با همه این زندگی خداحافظی کرد و تناسخی دیگر برگزید ، انگار من دیگر توان ادامه دادن ندارم گذشته ام را که نگاه می کنم گویا ، گویا من به جبر آمده بودم . کاش می شد خداحافظی کرد . فاکین ساتردی

همیشه آخر داستانهای من به تنهایی ختم می شود
تو روزگارت درست هست من هم برایت فقط یک ابزار
خیلی از حرفها همیشه ناگفته می ماند
همانطور که غزلداستانهای من ناسروده ماندند
همانطور که چشمهای من گریه رویشان مانده است
همانطور هم دستهای تو بی اعتنایی رویشان مانده است
از نظر تو این به آن در می شود و حساب ما برای همیشه صفر!!
خدا می داند که آن طرفها چه می گذرد
ولی کاشکی می فهمیدی ، ولی حیف که دیوانه ای بیش نیستی
این خیلی خونسردی ات همیشه تنم را می لرزاند که چطور این همه زیرکانه ؟؟!!

حضور بی حضور تو حتی با حضور من هم محضور نمی شود !

ای خدا !!
کاشکی تو یه روز بهش بگی ، خیلی هم مهم نیست که یواشکی بفهمه فقط دلم می خواد بفهمه !

احساس می کنم سلیقه ات عوض شده است
شاید مثل آدمهایی شده ای که روزگار با آنها بازی های خاص کرده است
قبلاً فکر می کردم که در یک یکشنبه تاریک می آیی و با انگشتان یخ زده من مدارا می کنی
ولی یادم که می آید تو در جمعه ای خاموش در آبان ماهی آمده بودی
و در زمستانی پر از برف رفته بودی
سالها می گذرد تو دور و دور تر شده ای
ولی من اینجا هر پاییز انتظارت را می کشم !

هی ! با توام آسمان !

بردار کلاهت را !

دارم سان میبینم

صدایی بر نمی خیزد

جهان گوش گنده اش را
گوش پر ستاره ی پر کنه اش را
بر روی دست گذاشته است

خفته است


          -مایا کوفسکی




آدمک آخر دنیــــــــــــــــــا همین جاست بخند






ADAMAK

Save Target As



فاکینگ تیرز ، فاکینگ کافز ، فاکینگ لگزومیلز ، فاکینگ سیگرتس ، فاکینگ وب دیزانز ، فاکینگ لایف .....



این ماه برای من ماه خون و اشک بود !


دوستم : آره بهم گفته من واسه خودم یه چارچوبایی دارم که دلم نمی خواد دوست دخترم خلاف اون باشه ! حالا راجبش صحبت می کنیم .

من : وقتی حرفاشو بهت زد تو هم بگو من چارچوب ندارم ولی یه چوب دارم که خیلی هم کاربرد داره . اون موقع خودش حساب کار می یاد دستش .



پنجه های آفتاب پنجه های تو را گرفتند .
من آفتاب را گرفتم
تو سایبانی با نگاهت انداختی تا من و آفتاب را غرق کنی
پرتوها ، تو ، من در سایه نگاه تو
شاید شاید در یک روز گرم آفتابی


من شاید سایه هایت را بهم زده ام
من شاید عاشقانت را رنجانده ام
من شاید با دنیایت بیگانه ام
تو یک دیوار داری
من هیچ وقت آن طرف دیوار را ندیدم
و نخواهم دید
ما برای هم زاده نشده ایم
بهتر است زین پس
از دور برای همدیگر دست تکان دهیم !


من این روزها شده ام کشتی تایتانیک و آینه عبرت !


من که از غصه دق کردم !
اینچنین در اول صبح یکشنبه می گریم
از استرس دیوانه شده ام
شباهنگام مثل دیوانه ای از خواب می پریدم و می گفتم دروغ است
من شاید در فصل دیگری می آمدم ، مادرم زمانهایش را اشتباه کرده است
اشک امانم نمی دهد
کاش می دانستی
کاش می دانستی
زندگی ام سخت مرا فشار می دهد
من از غصه دق کرده ام !


باز دوباره پاییز می آید

فصلی که برای من نماد عاشق شدن بود !

فصلی که حتی می تواند عشقت را هم برباید



روزه و نماز اصلا مهم نیست ، اگه راست می گی دل کسی رو نشکن



مهم نیست که دلت رودخونه باشه یا دریا ......

مهم اینه که نذاری کسی توش بشاشه !!



لطفا کمتر پیش من لاف بزنید

لطفا کمتر ادعاهای عجیب و غریب بکنید

لطفا کمتر حال مرا بهم بزنید

حتی شما دوست عزیز


می دونی چیه ؟؟ فقط می تونم بگم کثافت ، کثافت با اون ظاهر آروم و فریبنده اش ولی یه کثافت ، می فهمی کثافت .....



بازتاب رنگ پوستت برایم آشناست ! وقتی لبه استخر پاهایت را دراز کرده بودی و شانه هایت را با موزیک تکانهایی می دادی ، کاش می فهمیدی که دلم می خواست اون لاک نارنجی انگشتهای پایت را لیس بزنم . تو زیر آقتاب سوخته تر می شد و من پشت سایه درختی تو را نگاه می کردم و حسرت می خوردم و دلم می خواست گرمای تنت آغوشم را بسوزاند . آرزو می کردم این آفتاب همیشه بتابد و من از دیدن تو و آفتاب و آن رنگهای گرم و سیکلمه سیر نمی شوم نمی شوم هیچ وقت ، هیچ وقت ....


پاینویس : هندوانه برای خویش باز کردن هم عالمی دارد .


دل نداده من عاشقتم بودم

ولی از تو حتی اشارتی هم بر نمی آمد

گناه من فقط یک نگاه عاشق بوده شاید

ولی تو روی برگرداندی


انگار من که حوصله ندارم

همه عالم هم حوصله ندارند

یا شاید من حوصله ندارم که حوصله شان را ببینم

یا واقعا از دور خارجند

ولی

ولی

در هر صورت کسی هم هست که همیشه حالش اگر خوب نباشد ناز دلبرکی می آید و لبخندش را می گشاید

و من سرم را به اجبار بر می گردانم .



چشمهایم مثل اشک بهاری فقط فقط امروز باریدند ....



التماست نمی کنم

این چند صباح هم می گذرد

من می گذرم

چشمهایم هم می گذرد

این روزها

منتظرم که خبر جدیدت را بدهی

آمدنش را برایم بهانه کنی

من روان پریشی ندارم

ولی کاش بدانی

که خسته تر از من

شاید خودم باشم

این غمنامه های طولانی

شباهنگامم را هم

می لرزاند

دلم گرفته

خزان می آید

حکایت های قدیمی

وجودم را بیشتر می لرزاند

کاش فقط غم نان بود

که نمی گذاشت

ولی من از چیزهایی همیشه ترسیدم

که سرم آمده

سرم آمده

و داغونم کرده

کاش

کاش

تنها حامی

زندگی ام

اینجا

دلداری ام می داد

پدر

پدر

پدر



کاش ، کاش وبلاگ من هم جزو سایتهای دیده شده بروزرت بود . مدتهاست که می نویسم ولی ولی حتی کوچکترین ردپایی از تو اینجا ندیده ام .