من هنوز هم خوابم
همان خواب های تکراری هر شب
گوش می دهم به زمزمه های کسی که می گوید:
من لایق این همه بهانه نیستم
که با ترانه هایت زنده می کنی در من
می گویم من خوابم وشاید تو
رسوخ کرده ای به خوابهایم
شاید کافر شده ای
ولی کفر تو و سجاده من
تا خدای من
فاصله ای نیست
شاید خوابها بهانه اند
آن روز که هوس تو را به دنبال خود کشاند
آن روزکه طعم لذت ممنوعه را چشیدی
آنروز که خیانت برایت بی معنا بود
آنروز که اپن مایند و روشن فکر شده بودی
آنروز که اروپایی و آزاد اندیش بودی
آنروز که فکر می کردی که داستانهای من اسارت است
من آنروزها را خوب بیاد دارم
حال اگر دلشکسته روزهای رفته ام
ازین است که هنوز فراموشی به سراغم نیامده
شاید هم از نظر تو بیمارم ....
بماند
بماند
بماند
این بهانه ها همه بهانه اند ،
تورا همه وجودم بهانه است
کاش می دانستی که چشمانم قلبت را نشانه است
بالاخره بالا آوردم. همه ي خود ام را، همه ي تو را، همه ي لحظه ها را . جرعه جرعه ي تشنگي ام را صريحتر از بكارت مضحك زندگي ام نوشيدم و بعد همه را يكجا عق زدم.
حالا ديگر از هواي رقيق اين حوالي نميترسم، از سرگيجه ، از بوي تند اعترافهای مستی ، جامهاي تهي ...
حالا ديگر آنقدر آب از سرم گذشته كه در درد تكرار هاي روزانه ناله نميكنم.
طعم هرزهگي و باران ، بي خبری ... پنجشنبه هاي اتفاقي ... و كوچه هاي خلوت و بوسه هاي ديوانه.
كاش مي شد يك بار ديگر در آغوش ات بخوابم تا تمام شوم برای ابدیت...
باشد که شنیدن صدای من هم برایت دوست نداشتنی شده است ، ولی من پایان را بوسه می زنم بر دستانت ای حکایت روزهای رفته ....
Welcome Soheila
عطای همه را به لقایشان می بخشم
با کسی بحثی ندارم
اینجا پایان نیمه شب است با من
مسیرتان را گم نکنید
دنیا در دستان من نیست
ولی رویاهای خودم را پادشاهی که هست
کورسوهای تاریکتان دیگر مسیر مرا روشن نمی کند
می دانم شبی می آید
آنگاه تا صبح به تماشای ستاره ها می رویم
من بودم
آدم بود
سیب سرخ حوّا
شیطان چشمان تو بود
سیب را حوّا خورد
ولی کرمش لای دندان من ماند
از آن روز
همه منتظر ماندیم
ولی
تقدیر قلم نجنباند
شکل و شمایلش مدتهاست عوض شده است
بزودی صدایش بلند می شود
آن ناقوس بلند روز مبادا
این بار با صدایش در هم می پیچاند و نابود می کند
همانگونه که شهر را الم کردند
.
.
.
حبابهایی بسازید از دلشوره شاید هنگام فرو پاشی شما را کمتر دل نگران ببینم
با خودم می گویم :
امشب پیامش می آید
ولی پیامبر ما لب نمی گشاید
گویا رسالتش
باید با لب بسته باشد
یک بار گفته بودم
برایت تب کرده ام
ولی اینبار می گویم
آتش
آتش
آتش
و تو
خاکستر پس از آتش
سرد
آرام
و
من دوباره
همان
آتش
چند بار بچرخ
حال دنیا در دستان توست
بی ربط نمی گویم
نگاهت هم گیسوانم را شانه می کند
تو که اینقدر خوب نشانه می گیری
می دانستی ؟ شلیک خنده ات قلبم را نشانه؟
کسی روبروی من فریاد می زد
و می گفت : نه تو نباید اینگونه باشی
و من تب آلود نگاهش می کردم و لبخندی تلخ مرا گرفته بود
دستم را گرفت ، دستم را بوسید
اشکهایم را ولی ندید
بغضم را شنید
آغوشم را دمی به آغوش کشید
من
من
رامش بودم
شباهنگام است
آسمان خوف ناک تر از همیشه است
بوی یک فراری می آید
درست در همان جا که قسم خورده بوده ایستاده است
تا مبادا بگویند که او می خواهد امشب خوابتان را برباید
لحظه ای هم نباید درنگ کنید
در هم بپیچید گویا که مدتهاست به خواب فرو رفته اید
خوابی که کمتر رویا پیچتان کند
شاید لحظه ای ، شاید لحمه ای
زندان زاویرا بود ، زندان زاویرا بود
تورا نداشتم ، تو بودی ولی خودت نبودی
من بودم ولی ویران ، من بودم ولی حیران
مونا : من به یه دست گل بی مناسبتم قانع هستم
من : هی هی ، هی
نه تنها که شهر را ترساندند
بلکه
باعث شدند ریسمان وصله پینه ای ما هم از هم پاره شود
این روزها خیلی سخت است
ولی کمتر بروی خودم می آورم
چرخ زمانه است می گذرد
همه چیز را می دانم
ولی
.
.
.
آنتی بیوتیکهایم را چیده روی کاغذ
روبروی هر کدام ساعتی
شبها گریه میکنم
نمیداند
تمام آنها را یک جا
به وقت آمدنش
بالا میاندازم
به سلامتیاش
مریضم
چرک کردهام
گریه میکنم
دیرخواهد فهمید
کمبودش را
در گلوبولهای رنگ پریدهام...

این همه قربون صدقه و دوای سرماخوردگی
هنوز که گریه می کنی ستاره
این همه آدم دلقک
هنوز که می ترسی آدم
این همه چشم که تو را می پایند
.
.
.
این بار فقط من می گویم :
ای آدم تو همه بوسه ای
دوستت دارم
- از جلو چشمام گم شو همتون مثل همید !!!!
پانویس : جفتک اندازی های خارج از مقررات شهر سر سبز همه را به باد می دهد . روزگاری پادشاهان این سرزمین حوصله بیشتری داشتند ولی این روز ها شیرهایی عصبانی هستند که پا گذاشتن روی دمشان آخر عاقبت نخواهد داشت .
داستان هر شب من است
شاید شبی تو بیایی و این تخت آرامش را ببیند
Ziba Shirazi - Agar che nist
Save Target As
تو رو ندارم
تو رو ندارم
تو رو ندارم
تو رو ندارم
تو رو ندارم
دیوانه ام
دیوانه ام
دیوانه ام
روز ندارم
شب ندارم
تو را ندارم
تو را ندارم
هیچ ندارم
هیچ ندارم
دلتنگم
دلتنگم
دلتنگم
کاش بیشتر به خوابم می آمدی
کاش می آمدی و می گفتی
دخترکم
دخترک لجبازم
من همیشه همراهتم
من همه را می بینم
کاش پدر داستان من و تو جور دیگری تمام می شد
کاش می توانسم تناسخ دیگری با تو بر گزینم
جایی که باید تو را به فراموشی سپرد
در شبی چنین سرد و بارانی
باید اعتراف کرد به همه آن روزها
به همه آن زیبایی ها
چون زین پس اگر حرفی زده شود
می گویند : خل یا دیوانه است
شبی اینچنین باید گریست و بی صدا بود
برای آن تنهایی که همیشه تنها می ماند و
این را دوست دارد
می دانم ، می دانم
دیگر نمی گویم
می گذارم انتهای واژه ابهام را فریاد بزند
دقیقاً همان جا را می گویم
شاید
شاید
شبی حلق آویزی دستهایت را به حلقه بکشم
میانش یک آتش
شاید هم یک آتش پاره
که فقط می سوزاند و تو نمی دانی
آه ، آه
چنان شبی از اذعان عمومی دور است
کس نمی داند
فقط من صدایت خواهم کرد
از اینجا می رود
من سر همان پیچ باز هم ایستادم
خیلی وقتها وسوسه های بد در گوشم زمزمه می کردند :
خیانت
نمی دانم من جادو نمی دانستم
ولی طلسم تو از چشمانم در رفت
و آنگاه تو را برای همیشه از دست دادم
حال هر چه سر این پیچ بایستم ، هیچ فایده ندارد
می دانم ره رفته را کسی باز نمی آید
من آن گوهر نیستم که بخاطرم باز گردی
من آتشی بودم که سرد شده ام
آتشی که دیگر نمی سوزاند
حتی روزهایی هست که پچ پچه ها می گویند
فراموشی باید ، ای شهر فراموشی باید
کاش ، کاش می دانستی :
من دلم نمی آید
خاطره همیشه رنگ بد دلتنگی است
ولی رنگها هم برای من این روزها دلتنگی می آورند
رنگ هایی که در زمانهای ما تعاریف خاصی داشت
رنگ لباس های تو
رنگ لاک های من
رنگ چشمان من
رنگ بوسه های تو
رنگ هایی که دیگر ندارم
رنگ هایی که خاکستری اند
رنگ روزهای برفی که باهم ندیدم
رنگ آن سفرهایی که با هم نرفتم
رنگ آرزوهایی که برای من برای همیشه ماند
رنگ نداشتن تو
ولی دل تو نمی لرزد
جایی که دل تو می لرزد
آنجا همه سنگند
دلی که برای تو لرزید
تو سنگ بودی
وقتی دل من لرزید
لرزید
لرزید
تو نبودی و من لرزه شماری می کردم و می لرزیدم
تو هیچگاه هم ندانستی
روزی جایی دلت می لرزد
آن روز جواب لرزه را من نمی دهم
یک ضد لرزه جواب می دهد ، شاید هم یک ضد ضربه
چه خوش بوسه اند این دنده های شمارش پذیر کمرگاه وجودت
استامینوفن ها را چیده ام برای روز مبادا
زاویه های کجراه اکسپتورانت
نابهنگامی دیکلوفناک پیشانی ات
یک دوا فروش سیار
یک داروخانه جاندار
نسخه ات را در دست دارد
و می گوید :
اگر تقدیر روی بر نگرداند
اگر تقدیر روی بر نکرداند
این روزها :
مرا کمی درمانده ،
بارانی ،
دلتنگ ،
شاید هم شیفته ،
پذیرا باش ،
فقط بدان گاه لبخندهایت هم همان جذابیت روزهای رفته را دارد .