آدم بعضی وقتها فقط می تونه بگه نه بابا خواب می بینم ، چرت می گن....
نمی دانم کجای این نحس نامه نوشته بوده است
که من برگهایم را آسان تر از پاییز از دست بدهم
نمی دانم کجا با خودم قول و قرار بی محل گذاشته بودم
که شیر را در هاون بکوبم
زمانه را
زمانه را
نمی گویم
.
.
.
.
شاملو
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود ،
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشوند
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
Save Target As
قدیسه ها بر روی آب روان آن حوالی ورد می خواندند
گویا می دانستند تو روزی دست هایت در آن آبها گم می شود
و موج ها را به شانه در می آوری
گویا دریا از آن تو بوده
شاید تو نگهبان آبها بودی
شاید هم پرستش دریاها بخاطر تو بوده است
انسانهای معلق
انسانهای اینگونه تنها
می خندند
شاید به ثانیه نرسد
بغض شان را می فهمی
گاهی می آیند
ولی روزها از خشم زمانه در خود فرو رفته اند
گاه سلامی می کنند
شاید روزها آنها را در خانه ببینی
شاید روزها آنها را در قفس ببینی
در کابوس
در روزگار از دست رفته
در قفسی از جنس حباب
عالم گونه اند
ولی هیچ ندارند برایت بگویند
شاید فکر کنی از دنیای تو فقط بودن را می دانند
همیشه آزرده خاطرند
از خلوتهایی که نا اهلی را شریک کرده بودند
چه خوش باور بودم
چه خوش را دست بود دلم
چه سازگار بودم با حرفهایت
چه دیوانه و مست بودم و نمی دانستم
یادت می آید چه اشک ها ریختم برای ماندنت
چه اشک ها می ریختم که داشته باشمت
ولی این روزها
شرمنده خودم که می شوم هیچ
روی دیوار خاطراتم
تف می اندازم
تف
تف
تف
لب هایم را بجای هندوانه برایت قاچ کرده بودم
چشمهایم را توی ظرف آجیل برایت ریخته بودم
اشک هایم انگورهای قرمزت بود
هر ثانیه ام که می گذشت ، گویا یک شب گذشته است
هر شبم
بی تو
یلداترین شب سال
Norah Jones - I don't know why ?
Save Target As
این ورقهای بی چشم روی تاروت هم تو را از من پنهان می کنند
فالگیران مفت خور این حوالی که رمل و فال نمی دانند
فقط می گفتند :
ورق تقدیر برنمی گردد
تا رهایش نکنی
چرت می گفتند
تو رها کردی و رفتنی
.
.
.
به او که اینگونه می تازد
به او که اینگونه سر ناسازگاری دارد
کسی نیست که فرمان ایست دهد !
به او که اینگونه چشمهایش را بسته است
به او که اینگونه از عالم بریده است
کیست که بگوید ایست
ایست
ایست
ایست
گاه می اندیشم
شاید از سر ندانستن
شایدم بیکاری
آدمیزاد است و هزار فکر و خیال
باز هم نمی دانم و گول می خورم
شاید گول یک لحظه چرب زبانی
گول یک لحظه بی خیالی
لحظه هاست که ما نمی دانیم و باور می کنیم
یک لبخند را
یک بوسه را
یک هوس نا خواسته را
همه مان دچاریم
همه مان مصیبت زده
همه مان درد داریم
یک درد مشترک
خدایا مرا زیاد کن
با تو بودن صبر می خواست که من نداشتم ،
با تو بودن تحمل می خواست که من نداشتم
با تو بودن دو چشم کریستال می خواست
دو چشم تربیت شده نگاهت را می خواست که من نداشتم
با تو بودن رازها می خواست که من نداشتم
با تو بودن سرداده بودن می خواست
که من سر نداده بودم
با تو بودن جهان می خواست که من نداشتم
با تو بودن بهار می خواست
من خزان بودم
من خزان بودم
روزی کسی می آید، با رویی نو با توشه ای ازسیاهی (000000)# که سرابی بی محتوا....
دستانش چنگ میزد زمین مرده را...
ریشه های خشکیده در خاک
دوباره مرگ تولدی را جشن میگیرد
روزی کسی با کسی می آید، دستی با دستی، حرفی تازه تر، دوباره سرابی
و او چه بی صدا این را نوشت
و من گفتم :
و دوباره سرابی
و دوباره ما حسرت خوردگان آن سیاهی ها که ما را در خود فرو می برد
و چه نا آشنا شده بودیم
و چه نا هماهنگ اشکهایمان می ریخت
ولی نمی دانستیم این خودش نوعی هماهنگیست
نمی دانستیم
نمی دانستیم
و حسرت خورده باقی ماندیم
چه روی خوش نشان دهی
چه خم به ابروی بیاوری
در هر صورت بیلاخ می بینی
پس بهتر است خودت انگشتانت را آماده کنی
اطمینان تر از همیشه می دهم تو را
معلق ترم از روز ازل
استیصال زده تر از زاده شیطان رجیم
سیب خورده تر از حوای روز سقوط
می دانم
می دانم
من خودم دلم می خواست
اسارت را
تنهایی ها بهانه بود
عنققریب می دانم
می آید :
آن گریبانگیران روز وحشت
چشمانم را می دزدم
شاید نبینند که من شکستم
نتوانستم
گفته بودم دهانت را می بویم شاید که گفته باشی : دوستت دارم
ولی خیانت را هم توانستم بو بکشم
حرفم رو پس می گیرم
به خدایت بگو کار واجبی دارم ،
سری به من بزند
می گفتند که فریده جون یک دختر خیلی قدر دارد ، می گفتند برای ترساندن خوب چیزی است ولی نمی دانستند که ما مدتهاست رها کرده ایم . اگر قرار است فریده جون و دخترش بیان شهر شما مهمونی خیالی نیست منم دو تا خواهر داف دارم
********
این به اون در
زمانی می شود سوگند خورد
زمانی می شود ناقوس شب را برای همیشه به صدا در آورد
زمانی می شود بی اعتنا از کنارت رد شد
زمانی می شود بی اعتنایی کرد
زمانی می شود زمان را در دست گرفت و چرخید
زمانی می شود به پیغام بی محل جواب نداد
زمانی می شود تو را له کرد
زمانی می شود به ریشت خندید
زمانی می شود به حماقت های خویش شاشید
آن زمان فکر نمی کنی
وقتش رسیده باشد
من اون ژیله قرمزه رو می خوام ، می خوام ، می خوام
دردمو به کی بگم......
می خواستم بگوییم سر راه که می آیی
کمی اخمهای آسمان را باز کن
می خواستم بگوییم سر راه که می آیی
من سر راهت ایستاده ام تا مرا با خودت بیاوری
می خواستم بگویم که سر راه که می آیی
یادم آمد که تو دیگر نمی آیی
یادم آمد که تو دیگر نمی آیی
خورشید که رنگ باخته است
برگها همه رنگ عوض کرده اند
فصل سردی است
اما دلم با نگاهت هم می شود گرم کرد
روی از من نگردان
نمی خواهم روزی سرگردان شوم
سرگردان نگاهت
تا سایه ات کوتاه نشده است
تا حضورت را تنباد نبرده است
چیزی بگوی
ما نرسیدن آورده بودیم
تو می آمدی
من حلقه رفتن آورد بودم
حال که تو می روی
رو رخ یارم ببین
رو رخ یارم ببین
شاید
تشنگی من
بخاطر
دوستت دارمی است
که هنوز به لبهایی تو نرسیده است
و من
تشنه ...
چی خیال می کنی ؟
یعنی من هر شب راهم را کج می کنم بخاطر این چهارخانه های سیاه و سفید؟
اینها بازیچه های شب های پادشاهی است؟
من که مدتهاست مات سیاه و سفید چشمان تو هستم
برج و باروی بی چشم روی ما مراقبت ندارد
قلعه همه وا داده است
سربازهایت همه مهره می شوند
ولی تو خودت مهره ای
خوب بازی می کنی
کیش می کنی
کیش می کنی
مات می شوم
ولی تو چهارده حرکت داری و یک شاه
اما
من ماتم ، ماتم ، ماتم
چی میگن بهش ؟
هوا بدجوری دو نفره است.....
شاید من و تو جایی زیر این باران آن دو نفر باشیم !