اینم آهنگ مورد علاقه برادرم ، کمربندا رو محکم ببندید آماده حرکت باشید
جای پای IP ات را می بوسم شاید به اینجا آمده باشی
پانویس : لبهایت را می بوسم شاید که گفته باشی دوستت دارم
کاش بدانی برای منم سخت بود
تو را ببینم حی و حاضر ولی بی اعتنا باشم
سخنی از صبح زود شنبه اینگونه بر می خیزد
ولی نمی دانم برای چه؟
اشتباهی را که چند بار تکرار کنی
همان نتیجه زشت یکسان را می بینی
ولی با بالانس هیجانی کم یا زیاد
چه فیلم بازی کنی چه بی تفاوت باشی
چه وانمود کنی یا چه خود دیگری را جلوه دهی
فقط بدان که دقت برای تغییر نمانده است
تو همانی هستی که مدتها قبل شکل گرفتی
ذهن من کمتر کسی را تغییر می دهد
.
.
.
سالها می گذرد
باز هم تو همانی آن شکل گرفته فریب دهنده ی شب ها
پنجره سرمایش را نشان می دهد
پرده را می کشم
ساعت 2 صبح است
صبحی سرد
من در خود فرو رفتم ، می اندیشم به آن راز از دست رفته
پیدایش نمی کنم
استرسش برایم کنکور ابدیت شده است
دیشب خواب می دیدم تست عربی انسانی را جلویم گذاشتند
ماضی خیلی بعید بود
داشتم دیوانه می شدم
یک روز اگر اینجا فریاد شادی سر دادم
آهای مردم بدانید
بدانید
خدا مرا خیلی دوست داشته
منتظر می مانم
می مانم
بهشت را پشت درها پنهان کرده بودند
من امضای مادرم را برای گواهی بردم
نپذیرفتند
ولی من رانده شیطان رجیم بودم
صدای پای مادرم می آمد
پدرم کاش لب می گشود
شاید گواهی ام را می پذیرفتند
دست خودم نبود
شاید مضمونی ناخواسته بود
و اینگونه پیش چشمهای تو بی اختیار گشتم
هیچ گاه دردی نبوده که تاوانش اینگونه بی اعتبارم کند
ولی فرق من با زلیخا این بود
من غرور می دانستم
سرما خورده است
صدای سرفه هایش تنم را می لرزاند
نمی داند از دوریش بیمارم
برایش استامینوفین چیده ام
با آمدنش اکسپتورانت سر می کشم
کاش بیاید
ولی
سرماخورده است
روزی من به عیادتش می روم
برایش کمپوت بوسه می برم
و آناناس
نمی دانم کدام شنبه بود میان ما قدم می زد
نمی دانم بین کدام خطوط نگاهم گره خورده بود
نحسی فاصله ها می گیرد
ما را تا ابد می برد
هرچند آشکارا نفس می کشیم
ولی نمی دانیم که یواشکی زنده ایم
ما با خواب آلودگی وصلت کرده بودیم
دست در دست هم قدم می زدیم
و به دیار آن کدام شنبه می رفتیم
دلتنگی
فراموشی
دلتنگی
فراموشی
دلتنگی
فراموشی
دلتنگی
فراموشی
دلتنگی
فراموشی
دلتنگی
فراموشی
.
.
.
یک حلقه در loop
مشکل من و تو :
دستان تو بودند که قدرت معجزه نداشتند
یک بوسه طلبت !!
حاشا می کنم
دروغ می گویند
این تقویم ها باز می خواهند
ما را گول بزنند
مثل هرسال که از چند ماه قبل گول می خوریم
پرندگان هم می نویسند همانگونه که به تماشای آبها می روند
پرندگان وبلاگ های آسمانی دارند ، پرندگان ذکر می نویسند
برای آنان که پرواز را در لولای در روغن نزده اند
خیلی بد می نویسم
همگان را به ستوه آوردم
یک موجود مرده زرد بهتر از اینها نمی نویسد
سرما سر آمده
مرا بیشتر در خود می برد
کاش کاش می دانستید
دری بری نمی گویم
مادرم می داند
آنروز که متکای مرا جابجا می کرد فهمید
فهمید و هیچگاه نگفت
اشکهای من دیگر بهانه نمی خواهند
می ریزدند و بهانه نمی خواهند
می دانید اینجا کجاست ؟
.
.
.
آخرین فصلنامه تاریک شهر ، اگر اسمش را نشنیدید من برایتان بازگو می کنم
آخرین فصلنامه تاریک شهر و انسانها را باید گفت فریااااااااااااااااااد
صادق هدایت می گفت :
همه از مرگ می ترسند ، ولی من از زندگی نکبت بار خودم
سخنش را من با صدای خیلی بلند تکرار می کنم
برای آخرین بار ورقها را چیدیم
هردویمان باخته بویدم
شرمگین بودیم از شاه و بی بی های خوش خط و خالش
من غر می زدم
و تو به غر من غر می زدی
هردویمان زنده ایم
چون غر می زنیم
می گفتی :
می خواهی همدیگر را بشناسیم؟
هممممم من که تو رو می شناسم بهتر از کف دستم
دلت می خواد یه بازی مثل LOST بکنیم و همدیگر و بهتر بشناسم
پس دو پیک بریز
من می گم بیا این ورق ها رو آتیش بزنیم
چرا؟
چون دروغ می گن
چی گفتن مگه؟
کاریت نباشه
آتیش بزنیم
آتیش می زنیم
اینجوری بهتری
آیندشون بهتر می شه
فرداهای خاکستریشون رو یه شبه می بینند....
عادت به اینجور نوشتن ندارم
ولی
ولی
در کاری گیر کرده ایم
برایمان دعا کنید
خدایا
خدایا
خدایا
من اشتباه تو را نمی کنم
من کار خود را اشتباه نمی دانم
غره نمی شوم ، همه گنهکاریم
هر کس حتی اشتباهش هم با دیگری فرق دارد
چون روح و جسمش فرق دارد
آنقدر نا امن شده ام
آنقدر آزرده توان رویارویی ندارم
کاش همگان می دانستند
آنچه که بین من و دیگران فرق دارد و به چشم نمی آید
سگ محلی نمی کنم
گاه آنقدر بیخود روی مدار این طرفها پرسه زدی
گاه آنقدرحرفهای مفت تو رو شنیدم
گاه برایت آنقدر امر مشتبه شده بود
گاه آنقدر کارهایم برایت بی معنی بود و نمی دانستم
گاه مثل الان از کرده خود پشیمانم
پشیمانم
پشیمانم
که چرا تو و عجوزه هایت را زودتر از اینها رها نکرده بودم
آنقدر دلم همه چیز را دور می خواهد
دور از این روزها
دور از این خانه و آدمها
دور از تو و آرزوهای نزدیکت
دور از همه یک زندگی دور
یک عشق دور
یک دوست داشتن خیلی خیلی دور
یک آدمیزاد دور
دور
دور
گاه حرفهایش زهر می ماند نمی دانم تا کی مرا تحمل باید !!
هیچکس نمی دانست اگر آنروی سکه را نشان می دادیم باید خنده همگان را به طوری می دیدی که گویا گریه آنها را در بر گرفته و مانند از پیش تعیین شدگان برای آن سیاه چال همه را به سنگ می کشاندی و ومنتظر تقدیر می ماندند .
ولی صلاحدید در این حرفها نبود ، ولی اینگونه هم همه مان همراه با سیاه چالی که خود در خیالمان ساختیم . به گونه ایست که خود را برای هرسازی که آماده کنی خواهی دید که ساز مخالف صدایش بلندتر است .
روزی می رسد که خود را از این نا رسایی ها چنگ می اندازی و نفرین می کنی ، نفرین می کنی خاطرات خوشی را که اینگونه ذهنت را می خراشد و به هر لحظه هزاران بار می گویی لعنت بر شیطان.....
گاه فراموش می کنم
گاه خوشحالم که فراموش کردم
گاه به روی خودم نمی آورم
گاه راه کوچه علی چپ را به پیش می گیرم
ولی
ولی
گاهی حتی یک خاطره پوسیده مرا می پوساند
و همه فراموشی ها را بر باد می دهد
Only upper than 18 year
Jane Birkin & Serge Gainsbour - Je T'aime
Save Target As
یادم می آید
آن اوایل پرواز می کرد ، گاهی هم از این بام به آن بام می پرید
ولی این اواخر
فقط به سرو صورت من می پرید
گمان نمی کردم
ولی خیالی هم نیست
دیگر از خواب های بی نام و نشان آن حوالی نمی نویسم
دیگر از تو و معشوقه های پراکنده ات نمی نویسم
دیگر حتی اگر تو را بویده هم باشم
حاشا می کنم
حاشا می کنم
.
.
.
آهای آقا اشتباه گرفتید ، شما را به جا نمیاورم
دوباره تو
دوباره تو و جفت شيش چشمهايت
دوباره من
دوباره من و تماشاي نگاهت
تو كه مي دانستي
چرا تخته كردي همه تخته هايم