پادشاها
پادشاها
شاید از نظر تو تنبیه نشده ام هنوز
اما از روزی که به درگاه تو برای آشتی آمدم
حالم بهتر است
همه را سپردم به تو
همه زندگی ام را سپردم به تو
کلاغ نوک سیاه قارقارو سر کن
مسافرم میاد شهرو خبر کن....
خوب بازی کردن با کارتهای بد
پانویس : شعار امسال
امروز بیست و هشت اسفند بود
باید بی پرده بگویم راجع به سالی که گذشت
سالی که ما گولش را خوردیم
سالی که بازیچه اش بودیم
سالی که تقویم هایش را سیاه کردیم
سالی که بعضی از روزهایش را به گند کشیدیم
سالی را که در آن دروغ گفتیم
سالی را که دست کمک دیگران رد کردیم
سالی را گذراندیم که گذرانده باشیم
سالی را که تنها بودیم
سالی را که ندانستیم
سالی را اشک ریختیم
اشک ریختیم
حال دیگر گذشته ، سال کبیسه بوده و می گذرد
گرد کهنگی اش را کاش بتوان پاک کرد
کاش بتوان چشمها را شست
کاش بتوان فکر ها را شست
ولی نمی دانم باران باید بیاید و اشک ها را بشوید.
آن هم باران بهاری
باران بهاری
بهانه بودی من نگرفتمت
ترانه بودی من نخواندمت
آتش بودی من به پایت نسوختم
لب لعل بودی من نچشیدمت
شاید باید برگردی تا من بیشتر بنویسم
اگر آن روز را بیاد آوری
نوروز بود
زیر لحاف ستاره بود
پتوی ابریشم پروانه بود
من بودم
تو بودی
وقت هم تنگ
از آنروز که تو رفتی و ..
نکویی سال من معلوم شد
حال من می دانم که روزی که تو رفتی
باید می گفتم سالی که نکوست
از بهارش پیداست
و اینگونه در آخر سال که مرور می کنم
می بینم
این سال
این سال
بارها اشک های مرا دید
این سال مرا آزرد
این سال مرا افسرد
دیگر نه گول تو ر خواهم خورد
نه گول ستاره را
نه گول تقویم های جدید را
.
.
.
.
مهفام : هلیای زیبا روی ، به چه روی تو رنجیده ای ؟
من : ---------
من اینگونه بارانی
تو اینگونه بی خبر
اشک هایم ایگونه سرازیر
قهوه هایم اینگونه سنگین ، اینگونه تلخ
رد پای تو از فنجان من نه تنها که رفته
کوچه هم عطر تو را از یاد برده است
و تقدیر برای من اینچنین خواسته است ....
من تسلیم حقم تسلیمم تسلیمم
هی می شنیدیم عمه ننه...
تا اینکه تو فیلم Perision Break دیدیم
والله آدم بعضی وقتها نمی دونه چی بگه؟؟!!
انگار من بدونم چی میشه ؟
اون موقع که من برام مهم بود گذشت ، حالا دیگه چه نیازی به پنهون کاریه؟ انگار من...
من که از استرس زیاد اسپاسم عظلانی گرفتم
تو فقط گاهی سرت را تکان می دهی
خدای من می داند
آگاهش کردم
چند روزپیش نامه ای برایش نوشتم
ولی نمی دانم چه برسر پیک نامه رسانم آمده است
هنوز برنگشته است
می دانم
می دانم
نامه من را رسانده است
... و امروز مایان و شمایان و همگان
ایستاده ایم
رو به همدیگر می گوییم
" یک بار جستی ملخک "
ولی باور داریم
اگر تقدیر قلم نجنباند
همگان بسان
مردگان متحرکی هستیم
که هنوز نمی دانیم
برای چه آمده ایم
رسالت من چیست ؟
یا فیلنامه تو چیست ؟
آنگاه که می گویند بپا خیزید
آن زمان نه من تو را می شناسم
نه مادرم شیرش را حلال من می کند
هرکس گرفتارتر است
آنگاه را بیاد آورد که
فرشتگان با انگشتانشان
لبهایت را آرام کردند
و جای آن بر روی لب های زیبایت مانده است
همان گودی زیبا و آرام