March 27, 2009

پادشاها
پادشاها
شاید از نظر تو تنبیه نشده ام هنوز
اما از روزی که به درگاه تو برای آشتی آمدم
حالم بهتر است
همه را سپردم به تو
همه زندگی ام را سپردم به تو


کلاغ نوک سیاه قارقارو سر کن
مسافرم میاد شهرو خبر کن....


March 21, 2009

خوب بازی کردن با کارتهای بد

پانویس : شعار امسال


March 19, 2009

امروز بیست و هشت اسفند بود
باید بی پرده بگویم راجع به سالی که گذشت
سالی که ما گولش را خوردیم
سالی که بازیچه اش بودیم
سالی که تقویم هایش را سیاه کردیم
سالی که بعضی از روزهایش را به گند کشیدیم
سالی را که در آن دروغ گفتیم
سالی را که دست کمک دیگران رد کردیم
سالی را گذراندیم که گذرانده باشیم
سالی را که تنها بودیم
سالی را که ندانستیم
سالی را اشک ریختیم
اشک ریختیم
حال دیگر گذشته ، سال کبیسه بوده و می گذرد
گرد کهنگی اش را کاش بتوان پاک کرد
کاش بتوان چشمها را شست
کاش بتوان فکر ها را شست
ولی نمی دانم باران باید بیاید و اشک ها را بشوید.
آن هم باران بهاری
باران بهاری


March 17, 2009

بهانه بودی من نگرفتمت
ترانه بودی من نخواندمت
آتش بودی من به پایت نسوختم
لب لعل بودی من نچشیدمت
شاید باید برگردی تا من بیشتر بنویسم


March 13, 2009

اگر آن روز را بیاد آوری
نوروز بود
زیر لحاف ستاره بود
پتوی ابریشم پروانه بود
من بودم
تو بودی
وقت هم تنگ
از آنروز که تو رفتی و ..
نکویی سال من معلوم شد
حال من می دانم که روزی که تو رفتی
باید می گفتم سالی که نکوست
از بهارش پیداست
و اینگونه در آخر سال که مرور می کنم
می بینم
این سال
این سال
بارها اشک های مرا دید
این سال مرا آزرد
این سال مرا افسرد
دیگر نه گول تو ر خواهم خورد
نه گول ستاره را
نه گول تقویم های جدید را
.
.
.
.


March 11, 2009

مهفام : هلیای زیبا روی ، به چه روی تو رنجیده ای ؟
من : ---------


March 5, 2009

من اینگونه بارانی
تو اینگونه بی خبر
اشک هایم ایگونه سرازیر
قهوه هایم اینگونه سنگین ، اینگونه تلخ
رد پای تو از فنجان من نه تنها که رفته
کوچه هم عطر تو را از یاد برده است


و تقدیر برای من اینچنین خواسته است ....
من تسلیم حقم تسلیمم تسلیمم


هی می شنیدیم عمه ننه...
تا اینکه تو فیلم Perision Break دیدیم


March 1, 2009

والله آدم بعضی وقتها نمی دونه چی بگه؟؟!!
انگار من بدونم چی میشه ؟
اون موقع که من برام مهم بود گذشت ، حالا دیگه چه نیازی به پنهون کاریه؟ انگار من...


من که از استرس زیاد اسپاسم عظلانی گرفتم
تو فقط گاهی سرت را تکان می دهی
خدای من می داند
آگاهش کردم
چند روزپیش نامه ای برایش نوشتم
ولی نمی دانم چه برسر پیک نامه رسانم آمده است
هنوز برنگشته است
می دانم
می دانم
نامه من را رسانده است


... و امروز مایان و شمایان و همگان
ایستاده ایم
رو به همدیگر می گوییم
" یک بار جستی ملخک "
ولی باور داریم
اگر تقدیر قلم نجنباند
همگان بسان
مردگان متحرکی هستیم
که هنوز نمی دانیم
برای چه آمده ایم
رسالت من چیست ؟
یا فیلنامه تو چیست ؟
آنگاه که می گویند بپا خیزید
آن زمان نه من تو را می شناسم
نه مادرم شیرش را حلال من می کند
هرکس گرفتارتر است
آنگاه را بیاد آورد که
فرشتگان با انگشتانشان
لبهایت را آرام کردند
و جای آن بر روی لب های زیبایت مانده است
همان گودی زیبا و آرام