ترس
اشک
ترس
اشک
ترس
اشک
جدایی
جایی دیگر
من
ولی
بی تو
تو را باید بیشتر ببوسم
وقت تنگ است
تو را باید بیشتر ببویم
وقت تنگ است
گرینویچ ما دیگر وقتی نذاشته است
امروز و فرداست که ناقوس را برای زمانی دگر بصدا در بیاورند
من نمی دانستم این تفدیر بود که زمین من مربع باشد
و زمین شما گرد
حقیقت این چون زمین من مربع است جاده هایش به انتها رسیدند
جاده های شما تمام نمی شود چون زمین شما گرد است
انتهای زمین من یک بریدگی به خیابان سپیدار بلند دارد
آنجا اگر پایان هم بیابد
ولی جایش می ماند
این است فرق بین من و شما
یک پیاله خالی رنگ پریده هم شکستن دارد؟
اسرار دوست نگویید
یک دل مرده خموش که شکستن ندارد
بین خودمان باشد
میخانه بی اثر نیست
این دل ماست که اثر ندارد
گفتیم دلمان تنگ شده است ، بر آن دامن زدید
گفتیم دیوانگی هم عالمی دارد ، چشم و دل هوشیار شدید
گفتیم می فروشان را خبری ده ، میخانه به آتش کشیدید
گفتیم که پیک آخر باشد ، گفتید می مخورم ؟
این چارچوب شکنی است ؟ پیمان دوست بردن ؟
گفتید یک چار دیواری را چند صباحی با اوبه تن خریدن
گفتم : تو مرد نباشی
گفتی که زندگی این است
گفتم تو ارثی نبردی
گفتی مثال علی و ساربان را
گفتم که ساربانان اسرار دوست ندانند
می گن آدما تو غربت روحیشون یه جور دیگه می شه ، یه عده ای سوزناک تر از قبل می نویسند یه عده ای هم نوشتن یادشون می ره ..
" ولی من قول می دم همیشه برایت بنویسم حتی اگه ...."
اگه به مسئله اینجوری نگاه کنی که یه روز باید با لباس هفت تیکه بری زیر خاک ، اون موقع تصمیم تغییر برات راحت تر خواهد شد . یعنی می تونی راحت تر همه چی رو رها کنی و بری
یکی میاد
یکی نمیاد
خوب که چی ؟
یکی دیگه منتظره ....