May 5, 2009

شمارش معکوس این لحظه ها شروع شد !!


May 3, 2009

هیچ وقت باور نمی کردم
روز تولدم
روز هجرت باشد
هیچ وقت فکر نمی کردم
که دیگر تولدی اینجا ندارم
که برایم بگیری


انتقام من بی توجهی است
جور دیگری نمی دانم


نشستم و گریستم
نشستم و گریستم
بنا به همه چیز گریستم
دلم خیلی کوچک شده است
می گریم ، می گریم
با کوچکترین بی توجهی می گریم
من دختر گنجینه های بی مکان نام گرفته ام
روزی مادرم نام دیگری بر روی من نهاد
پدرم مرا عزیزترینش می دانست
حال من عزیز هایی دارم که می گذارم و می روم
من دختر مسافرت های بی مکانم
گنجینه ام قلبم است
برای تو می گذارمش
برای تو که این مدت
رنگی دیگر را به من نشان دادی
برای تو که به من آموختی
جوری دیگر می توان دید و خندید
از هیچ کس دل خوشی ندارم
همهگان این روزها مرا می سوزانند
شاید لیاقت من جایی دیگر بوده است
من می روم
من می روم
ولی دلم
اگر تو را خواست
آنگاه تو را نشانه ای دهم
که بر لب آن پنجره سپیدار روی
و پرواز دلم را به آن سو ببینی با عطر قاصدک