شمارش معکوس این لحظه ها شروع شد !!
هیچ وقت باور نمی کردم
روز تولدم
روز هجرت باشد
هیچ وقت فکر نمی کردم
که دیگر تولدی اینجا ندارم
که برایم بگیری
انتقام من بی توجهی است
جور دیگری نمی دانم
نشستم و گریستم
نشستم و گریستم
بنا به همه چیز گریستم
دلم خیلی کوچک شده است
می گریم ، می گریم
با کوچکترین بی توجهی می گریم
من دختر گنجینه های بی مکان نام گرفته ام
روزی مادرم نام دیگری بر روی من نهاد
پدرم مرا عزیزترینش می دانست
حال من عزیز هایی دارم که می گذارم و می روم
من دختر مسافرت های بی مکانم
گنجینه ام قلبم است
برای تو می گذارمش
برای تو که این مدت
رنگی دیگر را به من نشان دادی
برای تو که به من آموختی
جوری دیگر می توان دید و خندید
از هیچ کس دل خوشی ندارم
همهگان این روزها مرا می سوزانند
شاید لیاقت من جایی دیگر بوده است
من می روم
من می روم
ولی دلم
اگر تو را خواست
آنگاه تو را نشانه ای دهم
که بر لب آن پنجره سپیدار روی
و پرواز دلم را به آن سو ببینی با عطر قاصدک