ما چون دو دريچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه ی بهشت ، اما ... آه
بيش از شب و روز تيره و دی كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكی از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر ، كه هر چه كرد او كرد .....
اخوان ثالث
این روزها
عشق من و تو مثل سیب می ماند
همان میوه ممنوعه بهشتی
کاش تو آدم بودی
و من حوایت
بهشت یا زمین
فرقی برایم نمی کرد
- ایلیا «میم»
آخ هات چاکلت رو یادم رفت بنویسم ....
دلم واسه یه چند جا خیلی تنگ شده ، حالا می فهمم چقدر شکم پرست بودم و نمی دونستم .
- کاپری - لمزی - ناپولی - آنی - فری کثیفه - ژوزف - پیتزا پاشا - رئیس -
هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد ...
لج بازی می کند
گیر می دهد
بهانه گیری هایش عالم را بر می دارد
کلافه ام می کند
از دستش دیوانه می شوم
این دل وامانده را می گوییم
گاهی مرا به ستوه می آورد و نمی داند .
کدام شیطان که نبود چشمان تو را وسوسه کند
تو خودت دلت هوس داشت
آنگونه که روزی مادرت حوا دلش سیب خواست
... بیچاره شیطان
و حال داستان من و تو
حکایتش مبهم مانده است
نمی دانم
یا نگاه من شیطان تو بود
یا تو خودت از جنس شیطانی و بس !!!
حتی !
نمی دانم که حال سیب خوردگی گناه بوده است
یا دیده بوسی نگاهمان
یک بار بچرخ
حال چند بار بچرخ
هوا را با دست هایت بگیر
همرنگ نفسهایم شو
حال یک بار دیگر بچرخ
به سمتم بیا
دست هایم را بگیر
و برای همیشه همرنگ آغوش هایمان شو
.
.
.
دلتنگی من فقط فشار مضاعف از دوریت به تک تک سلول های بدنم نیست ...
دلتنگی من شاید هیچگاه دوباره ندیدنت باشد !!!
گفتا تو بندگی کن ...
خدا دیشب اعلام کرد :
" عشاقی که سهمیه ازدواج ندارند همچنان باید صبر کنند "
خواب دیدم به من می گفتی :
چه خودخواهانه پا به سرزمین من گذاشتی
چشمهایم را ربودی
دستهایم را به بند کشیدی
دلم را ، دلم را به یغما بردی
و رفتی
کاش روزی برسد
برای فتحی دوباره به پیشوازت بیایم
دلم آن شنبه را می خواهد که میان من و تو گره خورد
دلم تو را می خواهد در شهر خودمان
دلم تو را می خواهد با همه ناتمام هایت
روزی که من می رفتم ، احساس می کردم خدا در شهر ما مرده است
هنوز هم امید دارم خدای تو شاید برایمان در کدام شنبه شهری بسازد ....
امروز گفتم : باید درد داشته باشی تا بتوانی بنویسی
دلم بحال خودم سوخت ، چقدر درد دارم و خیلی پوست کلفت نشستم و می نویسم
خودم را اینطور تسلی دادم ، انسانهای بزرگ غم ها و درد های بزرگ دارند .....
دلت بسوزه ....!!
چرا؟؟
چون دل من خیلی وقت سوخته .....
فرقی نمی کند که کجا باشی
آسمان همه جا یک رنگ است
فرقی نمی کند که در شهر ما باشی
یا شهر همسایه
باید بازی خودت را بکنی
کارگردان برای همه مان یک جور نوشته است
فقط بالانس هیجانی متفاوتی دارد
آنقدر باید بیایی و بروی تا روزی که می روی
اگر آنروز دانستی و درکی داشتی که خوشا به سعادتت
اگر هم نه باید هزاران بار مثل من دیوانه بیایی و بروی
و هیچگاه ندانی
ندانی
ندانی
.
.
.
یک طرف تو قرار داشتی
و طرف دیگر همه ی دیگر آرزوهایم
دلم طرف تو را می خواست و می خواهد
ولی نگذاشتند
نگذاشتند
مارمولک خور بت پرست
یادم میاد آخرین تابلویی که کشیده بودم مربوط به سه سال پیش بود ، می خواستم به کسی هدیه دهمش ولی برای همیشه پیش خودم ماند . حتی با خودم آوردمش ....
هیچ وقت فکرش را نمی کردم که روزی دیگر در جایی دیگر قلم مو بدست گیرم و باز هم بتوانم بکشم .
چند صباحی طول کشید
تا به خودم آمدم
برایم دیگر این تکرار های ناقص مفهومی ندارد
چندی پیش دوباره من باختم
با تمام وجود
و حال در کوچه ای زندگی می کنم
که مردمش مارمولک می خورند
سگ هایش از گربه های شهر ما آرام ترند و بی آزارتر
گاه که بیرون را نگاه می کنم
سنخییتی بینمان نیست
دلم به این خوش است که موسیقی هایی دارم که هنوز آرامم می کند
بین من و تو همه چیز تمام است
پل ها خراب و جاده برای همیشه بسته است
فقط یک نامه بین مان مانده است
آن شب که همه چیز در دستان او بود
همه را در آن نامه نوشتم
اگر روزی دلت گرفت
بردار و دوباره بخوانش
من هرروز می خوانمش
کمی آرام می کند
اینجا هم هنوز جمعه ها خون جای بارون می چکه جمعه ...
سرزمینی که شاید یک میلیارد و اندی خدارا در دل مردمش گنجانده ....
خیابان هایش آمون فروشی و خدا فروشی تا چشم کار می کند دارد . دیروز کسی خداهایش را حراج کرده بود شاید گرسنگی فشار زیادش آورده بود .
حتی اینجا هم گاهی من طرف حسابم خدای تو می باشد خدایی که نگذاشت من و تو در سرزمینش خدایی کنیم ، من خدایم را رام کرده بودم ولی افسوس که ....
خورشید سولار ما ،
از روزی که وارد سرزمین و مهد یوگاهای گرما زده شده است - گرمایش شاید به چند صد درجه رسیده باشد .
خورشید سولار ما ملتهب تر از همیشه شده است ، کاش یکبار دیگر می توانستم زمان را با دستهای خودم به عقب برگردانم فقط به خاطر سولارم ....
روزی که رفتم ، می دانم برای همیشه شاید باشد رفتنم
امروز که اینجا هستم
حدود 2 ما است که من رفته ام
این مدت شاید افسردگی بوده ولی سعی بر فراموش کردن دارم
کم پیداتر از همیشه
بی صداتر از همیشه
شاید باید همه چیز را فراموش کنم
حتی تو را
حتی تو را
پیمانه به دست
فقط برای امشب ، نه شبهای دگر
دوش باری دیگر
من بودم و پیمانه و شب های دگر
باشد که شبی
من باشم و تو باشی و پیمان شکسته