July 31, 2009

ما چون دو دريچه ، رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه ی بهشت ، اما ... آه
بيش از شب و روز تيره و دی كوتاه
اكنون دل من شكسته و خسته ست
زيرا يكی از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد
نفرين به سفر ، كه هر چه كرد او كرد .....
اخوان ثالث


July 29, 2009

این روزها
عشق من و تو مثل سیب می ماند
همان میوه ممنوعه بهشتی
کاش تو آدم بودی
و من حوایت
بهشت یا زمین
فرقی برایم نمی کرد


July 28, 2009

«اگر من به تو بگویم هست به تو چه می‌رسد. تو ببین، که اگر هست به تو می‌رسد و از آن برای تو می‌شود و اگر نیست چیزی از تو کم نمی‌شود جز تردید تو. تو اگر بتوانی از چشم من ببینی دیگر چه نیازی داری که از دهانم بشنوی. اگر اسرار را یافتی برای تو هست و اگر نیافتی همچنان هست لکن برای تو نیست. اگر تو بگویی که اسراری در کار نیست می‌شنوم که اسرار را با تو کاری نیست. اگر تو ندیدی، تو ندیدی نه آنکه چیزی برای دیدن نیست.»

- ایلیا «میم»


آخ هات چاکلت رو یادم رفت بنویسم ....


July 26, 2009

دلم واسه یه چند جا خیلی تنگ شده ، حالا می فهمم چقدر شکم پرست بودم و نمی دونستم .
- کاپری - لمزی - ناپولی - آنی - فری کثیفه - ژوزف - پیتزا پاشا - رئیس -


July 25, 2009

هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد ...


July 24, 2009

لج بازی می کند
گیر می دهد
بهانه گیری هایش عالم را بر می دارد
کلافه ام می کند
از دستش دیوانه می شوم
این دل وامانده را می گوییم
گاهی مرا به ستوه می آورد و نمی داند .


July 23, 2009

کدام شیطان که نبود چشمان تو را وسوسه کند
تو خودت دلت هوس داشت
آنگونه که روزی مادرت حوا دلش سیب خواست
... بیچاره شیطان
و حال داستان من و تو
حکایتش مبهم مانده است
نمی دانم
یا نگاه من شیطان تو بود
یا تو خودت از جنس شیطانی و بس !!!
حتی !
نمی دانم که حال سیب خوردگی گناه بوده است
یا دیده بوسی نگاهمان


یک بار بچرخ
حال چند بار بچرخ
هوا را با دست هایت بگیر
همرنگ نفسهایم شو
حال یک بار دیگر بچرخ
به سمتم بیا
دست هایم را بگیر
و برای همیشه همرنگ آغوش هایمان شو
.
.
.


دلتنگی من فقط فشار مضاعف از دوریت به تک تک سلول های بدنم نیست ...
دلتنگی من شاید هیچگاه دوباره ندیدنت باشد !!!


July 22, 2009

گفتا تو بندگی کن ...


خدا دیشب اعلام کرد :
" عشاقی که سهمیه ازدواج ندارند همچنان باید صبر کنند "


July 20, 2009

خواب دیدم به من می گفتی :
چه خودخواهانه پا به سرزمین من گذاشتی
چشمهایم را ربودی
دستهایم را به بند کشیدی
دلم را ، دلم را به یغما بردی
و رفتی
کاش روزی برسد
برای فتحی دوباره به پیشوازت بیایم


دلم آن شنبه را می خواهد که میان من و تو گره خورد
دلم تو را می خواهد در شهر خودمان
دلم تو را می خواهد با همه ناتمام هایت
روزی که من می رفتم ، احساس می کردم خدا در شهر ما مرده است
هنوز هم امید دارم خدای تو شاید برایمان در کدام شنبه شهری بسازد ....


امروز گفتم : باید درد داشته باشی تا بتوانی بنویسی
دلم بحال خودم سوخت ، چقدر درد دارم و خیلی پوست کلفت نشستم و می نویسم
خودم را اینطور تسلی دادم ، انسانهای بزرگ غم ها و درد های بزرگ دارند .....


July 19, 2009

دلت بسوزه ....!!
چرا؟؟
چون دل من خیلی وقت سوخته .....


July 16, 2009

فرقی نمی کند که کجا باشی
آسمان همه جا یک رنگ است
فرقی نمی کند که در شهر ما باشی
یا شهر همسایه
باید بازی خودت را بکنی
کارگردان برای همه مان یک جور نوشته است
فقط بالانس هیجانی متفاوتی دارد
آنقدر باید بیایی و بروی تا روزی که می روی
اگر آنروز دانستی و درکی داشتی که خوشا به سعادتت
اگر هم نه باید هزاران بار مثل من دیوانه بیایی و بروی
و هیچگاه ندانی
ندانی
ندانی
.
.
.


July 14, 2009

یک طرف تو قرار داشتی
و طرف دیگر همه ی دیگر آرزوهایم
دلم طرف تو را می خواست و می خواهد
ولی نگذاشتند
نگذاشتند


July 13, 2009

مارمولک خور بت پرست


یادم میاد آخرین تابلویی که کشیده بودم مربوط به سه سال پیش بود ، می خواستم به کسی هدیه دهمش ولی برای همیشه پیش خودم ماند . حتی با خودم آوردمش ....
هیچ وقت فکرش را نمی کردم که روزی دیگر در جایی دیگر قلم مو بدست گیرم و باز هم بتوانم بکشم .


My New Painting With Oil Colors

tablou.jpg

July 11, 2009

چند صباحی طول کشید
تا به خودم آمدم
برایم دیگر این تکرار های ناقص مفهومی ندارد
چندی پیش دوباره من باختم
با تمام وجود
و حال در کوچه ای زندگی می کنم
که مردمش مارمولک می خورند
سگ هایش از گربه های شهر ما آرام ترند و بی آزارتر
گاه که بیرون را نگاه می کنم
سنخییتی بینمان نیست
دلم به این خوش است که موسیقی هایی دارم که هنوز آرامم می کند


بین من و تو همه چیز تمام است
پل ها خراب و جاده برای همیشه بسته است
فقط یک نامه بین مان مانده است
آن شب که همه چیز در دستان او بود
همه را در آن نامه نوشتم
اگر روزی دلت گرفت
بردار و دوباره بخوانش
من هرروز می خوانمش
کمی آرام می کند


July 10, 2009

اینجا هم هنوز جمعه ها خون جای بارون می چکه جمعه ...


سرزمینی که شاید یک میلیارد و اندی خدارا در دل مردمش گنجانده ....
خیابان هایش آمون فروشی و خدا فروشی تا چشم کار می کند دارد . دیروز کسی خداهایش را حراج کرده بود شاید گرسنگی فشار زیادش آورده بود .
حتی اینجا هم گاهی من طرف حسابم خدای تو می باشد خدایی که نگذاشت من و تو در سرزمینش خدایی کنیم ، من خدایم را رام کرده بودم ولی افسوس که ....


خورشید سولار ما ،
از روزی که وارد سرزمین و مهد یوگاهای گرما زده شده است - گرمایش شاید به چند صد درجه رسیده باشد .
خورشید سولار ما ملتهب تر از همیشه شده است ، کاش یکبار دیگر می توانستم زمان را با دستهای خودم به عقب برگردانم فقط به خاطر سولارم ....


July 2, 2009

روزی که رفتم ، می دانم برای همیشه شاید باشد رفتنم
امروز که اینجا هستم
حدود 2 ما است که من رفته ام
این مدت شاید افسردگی بوده ولی سعی بر فراموش کردن دارم
کم پیداتر از همیشه
بی صداتر از همیشه
شاید باید همه چیز را فراموش کنم
حتی تو را
حتی تو را


پیمانه به دست
فقط برای امشب ، نه شبهای دگر
دوش باری دیگر
من بودم و پیمانه و شب های دگر
باشد که شبی
من باشم و تو باشی و پیمان شکسته