August 29, 2009

پیشانی ام
آخ آخ
درد می کند
انگار کور بودم
خوب ندیدم
چشم درشت و ...






در سفری بود به شهر شما
که دلربایی شدم
همه چیزم را گرفتند
حال شکنجه می دهند
و ترکش هایش به این دیار می آید
و راهی نیست
جز وصال




دوباره نا آرامی ها آمده است
به سراغم می آیند
شب هایم را نا آرام می کنند بدون هیچ ابایی
کاش تو بودی سولارم را آرام می کردی
کاش تو بودی وجودم را تخلیه می کردی
کاش تو بودی
اینجا میان بازوانم
--
پانویس : تو = آرامش




انگار روی دی ان ای مان نشسته
نسل به نسل ما را مهاجر می کند
کروموزم سفر را می خواهم
از جفت ایکس های دخترم و ایکس و ایگرگ پسرم برای همیشه پاک کنم
و لنگر ابدیت را برای همیشه بندازم
وآنجاست که باید بنشینم و برای دی ان ای پدر و مادرم سیر گریه کنم




تو امتحان می گیری
و من هیچگاه دلم نمی خواهد امتحان پس دهم
از آن روز که شلاق نگاهت تقلب چشمهایم را فهمید
دلم می خواهد همه صورت مسئله ها را پاک کنم
توان یک بار دیگر پاس نشدن را ندارم




خصوصیاتش مانند پدیده قرن شده است
آدم نمی داند کدام راست است
ما که عطا و لقای همه چیز را بخشیدیم به هم
از بس ضد و نقیض دیدیم




خیلی خیلی خسته می شوی
دلت فقط یک چیز می خواهد
و آن چیزی نیست جز :
مرگ
همان خواب ابدیت
همان ویرانگر دنیای بی حیا
همیشه اعتقاد داشتم
هر چه زودتر بهتر
یک ثانیه را هم باید غنیمت شمرد برای رفتن
--
پانویس : اینها افسردگی های غربت نیست !




چشمهایت مرا نمی خواهند
اشکهایت بهانه اند ...



امروز هم تقریبا هیچ کاری رو نتوانستم پیش ببرم
انگار مریض شده ام
اصلا حالم خوش نیست




... و امشب
شبی است اینجا در قعر تنهایی
یک پوکر باز پوکر فیس ، حال به این روز افتاده است
رمق ندارد
و ختم قائله را می خواهد
اگر پایانش دهند




یادم رفته بود که تو دیگر نیستی
دیشب بی مقدمه خوابت را دیدم ولی نه با آن رنگهای همیشگی
این بار لباسهایت کرم قهوه ای بود
جالب بود داشتیم باهم امتحان آی ال تی اس می دادیم
می خواستیم بریم خارج با پاسپورت تقلبی ....


August 12, 2009

هنوز هستی
اون ور خطی؟
چرا صدا نمیاد


August 8, 2009

اشک
اشک
اشک
اشک


August 7, 2009

سه خصوصیت خیلی مهم است داشته باشد :
1- سیاست
2- هیبت
3- تیپ

یک مرد رو می گم .


August 6, 2009

.... مهمان دارید !!
باری دیگر تنهایی تان به سراغتان آمده است


پنجره را می بندم
صورتم را می چسبانم به شیشه اش
مرا باری دیگر توهمی آمده است
اشک هایم می ریزد
دست هایت نیستند که گونه هایم را پاک کند
امشب از خدایم پرسیدم
آیا ؟
هیچ جوابی بر نیامد....
گویا ارتباطات ضعیف شده است
باید ریاضت کشید
کاش بدانند این سول های مرده من
و بی جهت پروازها را کنسل نکنند


August 5, 2009

حالم بهم می خورد
دلم می خواهد بالا بیاورم
همه حرفها را
یک جا بالا بیاورم


سیزدهمین آرزویش
ماه شب چهارده اینجا بود
.
.
.
.


August 2, 2009

..... بد از این همه سختی بین ما
از روزی می ترسم که سخت در قماری آسان ببازیم


August 1, 2009

چه بگویم
خودم را به این صورت می بینم
کودکانگی ام را اجاره دادم
تنهایی هایم را به پرو پاچه وبلاگم می پیچم
برای وجدانم لالایی می خوانم
ایمانم تن پروری شده است
تخیلاتم با مغزم همجنس بازی می کند
کردارم را روزی هزار بار از دار آویزان می کنم
لبهایم خرافاتی شده اند به بوتوکس بیشتر از تزریق اعتقاد دارند
چشمهایم محدود شده اند به حرامزادگی های اطرافم
قلبم تابلویی جدید نصب کرده است " کافه برای همیشه تعطیل است "
از خودم می ترسم
که روزی
خنجری بردارم و با تیزی اش وجودم را برای همیشه آرام کند