September 18, 2009

بیا تا برات بگم قصه بره و گرگ





پیدایش کنید بگویید ، زنده شود ، دستم بگیرد ، حالم ببیند
دوباره بمیرد
اصلا نمی شه بگویید اصلا نمیرد ...





اولین و بنیادی ترین وظیفه مسافر، در هر لحظه حرکت کردن است .





مدت ها بود که احساس می کردم که رها کرده ام
ولی وقتی گفت : از این مرحله بالاتر آنی است که در هر صورت برایت فرقی نکند . می خواهد انجام شود یا انجام نشود
پیش خودم یه خورده حالی به حالی شدم




بابا قهرمانه


September 12, 2009

با امروز میشه درست 9 روز که من پامو از خونه بیرون نذاشتم !
یعنی فکر می کنید چی شده ؟
چه اتفاق خاصی میتونسته افتاده باشه ؟
امروز داشتم به سمت کوچه نزدیک می شدم ، چند ثانیه داخل بالکن رفتم ولی ارتفاع تا کوچه زیاد بود ...

پانویس -


Our neighbour to me : what are you doing at home from morning to night ? Why you don't go out ?
Me: khafe baba
Our neighbour : Pordon me