November 29, 2009

و اما حال نگاهم مثل هیچ کس است
دلتنگی هایم از جنسی دیگر
روزی بود که نگاهم شبیه کسی دیگر بود
و تو از جنسی دیگر
شاید از جنس باران
یک بار باریدن و بارها نباریدن
شاید هم از جنس ابرها بودی
و من التماس باران
و تو
بدان که امروز بارها برای نداشتنت گریستم
این آهنگ ، تو و اشکهایم یک حلقه بودند ...




Poets Of The Fall - Where Do We Draw The Line

Save Target As


November 26, 2009

از خود شخص خدا حکم آوردند
که آخر و عاقبت ندارد
من به تو چیزی نگفتم آن زمان
ولی حال که مرا تبعید کرده اند
بد نیست بدانی که روزی به همراهت می گریستم
ولی تو
خنده را بر لبانم می چیدی
و آن روز ، روزی نبود جز
روز تبعید من
چرا که من حکم را می دانستم
و عمل نکردم


November 23, 2009

مهم نیست که اینجا نیستی ، مهم بودن تو و نجواهای آرامت هست در آن سر دنیا ....


November 21, 2009

بی سرانجام می ایستام
شاید روزی سرانجام تو ، بیاید ...


November 20, 2009

این روزا دهلی هوایش عجیب تر از همیشه هست ..
انگار پاییز اینجا همیشه سبز می ماند ، هوایش خنک و گاه گاهی نم نم باران !!
گاهی حسرت می خورم که چرا حوصله بیرون رفتن را ندارم


با سرفه شدید وقتی وارد اتاق شدم
به زبان خودشان پرسید : سینه تان خراب است ؟
گفتم : سینه مالامال درد است ٬ ای دریغا مرهمی و او چیزی نفهمید ....


سال میلادی امسال را سال پدر می نامم ...


November 18, 2009

زمان قهر چنگیزیست ....


November 16, 2009

ظاهرا اونجا نزدیک های الکامپ 2009 است ...
یک لحظه به یاد الکامپ 2004 افتادم ، ریختم بهم !!!


تصمیمم رو ثبت می کنم ، که اگر انجام ندادم هر وقت اینجا رو ببینم خجالت بکشم .
نمی دونم چرا اینقدر زود از دست خودم خسته می شم ، اعتماد بنفسم رو دارم از دست می دم ... اعصابم خورد میشه وقتی جدیدترن و بهترین متدها رو استفاده می کنم ولی هر روز ارزشش میاد پایین !!
نمی دونم من اشتباه استفاده میکنم یا ...؟؟
برای خودم دوباره تارگت گذاشتم و باید شروع کنم ، فقط باید 800 صفحه آچهار رو قورت بدم اونم به انگلیش :(


November 15, 2009

شب بود
سکوت بود
سکوت سنگین شب بود
من بودم
و
دلم آغوشت را فریاد می زد
ولی تو آنطرف ها شاید خواب بودی


November 13, 2009

میگن خدای ما هم بزرگه ...


فالم را نگیر !
دستم را بگیر !
ببر به آن نا کجا آبادت که من نمی دانم اسمش چیست ؟


November 11, 2009


You know I can't smile without you
I can't smile without you
I can't laugh and I can't sing
I'm finding it hard to do anything
you see I feel sad when you're sad
I feel glad when you're glad
if you only knew what I'm going through
I just can't smile without you


you came along just like a song
and brighten my day
who would of believed that you where part of a dream
now it all seems light years away


and now you know I can't smile without you
I can't smile without you
I can't laugh and I can't sing
I'm finding it hard to do anything
you see I feel sad when your sad
I feel glad when you're glad
if you only knew what I'm going through
I just can't smile


now some people say happiness takes so very long to find
well, I'm finding it hard leaving your love behind me


and you see I can't smile without you
I can't smile without you
I can't laugh and I can't sing
I'm finding it hard to do anything
you see I feel glad when you're glad
I feel sad when you're sad
if you only knew what I'm going through
I just can't smile without you




BARRY MANILOW - You know I can't smile without you

Save Target As


مرا بوسید .
تو هم به او اجازه دادی !
آره .
او دست هایش را گذاشت روی تو و تو هم بدون شک همین دست هایی را که من دارم می بوسم گذاشتی روی او و .....
نزدیکی - نوشته حنیف قریشی


پانویس : دیروز کتابش رو خوندم
پانویس : اگر تو هیچ چیز یا هیچ کس را ترک نکنی یا کنار نگذاری ، جا برای چیزهای نو نمی ماند


November 8, 2009

کاش می توانستم قدم بزنم ، کاش می توانستم قهقهه بزنم ، کاش می توانستم یک بار دیگر .... کاش زنده بودم
کاش کسی را می شناختم از خودم دیوانه تر گاهی برایم می نوشت ، کاش زنده بودم
آن زمان که در من کشتند من را
در من زندانی کردند یک دختر غمگین را ، کاش می توانستم فرارش دهم و روحم را آزاد کنم
کاش زنده بودم


يک نامه کوتاه از آرتا به مارال ....آتش بدون دود - نادر ابراهیمی - جلد هفتم

يک روز نوبت به آرتا آق اويلر رسيد .آرتا فقط هجده سال داشت و پسر کوچک آلنی مارال بود - بعد از آيناز و تايماز .تقريبا هفده سال هم بزرگتر از گزل بود .
يک روز نوبت به آرتا آق اويلر رسيد . دستگير شد ٬ محاکمه شد ٬ محکوم به اعدام شد ٬ اعدام شد ...
از او نامه ای کوتاه خطاب به مارال باقی ماند ٬ که چند روز بعد از حادثه به دست مارال آق اويلر رسيد :

به نام خدای يگانه مطلق
مادر ! سلام !
مادر ! خداحافظ!
به همين کوتاهی . به همين اختصار . اما نه اينقدر راحت و آسان .
چند روز پيش تصادفا دستگير شدم . هيچ اشتباهی نکردم . کاملا تصادفی بود . محاکمه شدم -خيلی سريع و برق آسا - و محکوم به اعدام شدم . فردا صبح زود ٬ ظاهرا ٬ اعدامم می کنند . اين نامه را به دست دوستی می سپارم و دعا می کنم که به دست تو برساند .
مارال !
پدرم چقدر خوب حرف می زند . من عاقبت حرف زدنش را شنيدم . خيلی قشنگ و مؤثر حرف می زند ٫ اما قدری هم کلک می زند نه؟ قدری دودوزه بازی می کند . استاد به نعل و به ميخ زدن است . خودمانيم مادر ! رفتار گفتارش نشان می دهد که در گذشته ٬ چقدر خوب و ماهرانه اسب های پدر بزرگم را نعل می کرده است - در عين حال در مقابل او می ايستاده و فرياد اعتراض می کشيده .
ما نتوانستيم حتی يک بار در مقابل پدر قد علم کنيم و نشان دهيم که متعلق به خاندان خيره سر واوجاها و اوچي ها هستيم ٬ اما به هر حال خوش به حالت مادر ! اگر نتوانستی بچه های خوبی داشته باشی -چون باد آنها را با خود برد - لا اقل شوهر خیلی خوبی داری .
مارال !
من فکر می کنم که آلنی آق اویلر در راهی که می رود کاملا صادق است . فقط ممکن است راهش قدری کج باشد . خدا می داند .من چه کاره ام که پدر و راه پدر را قضاوت کنم ؟ اگر نهایتا این راه و هر راه حتی راه کوتاهی که من رفتم به سرنگونی ستم می انجامد خب عیب ندارد . بگذار کمی هم کج باشد .مگر نه مادر؟ امیدوارم نرنچیده باشی که از شوهرت یک ذره انتقاد کردم . من می دانم که تو خودت هم عین او هستی .عیب ندارد .این تقدیر ما بود: مادری چون تو ٬ پدری چون او ٬ روزگاری چون این٬ مرگی اینگونه زودرس.
مادر!
من هرگز خلاف نگفته ام پس بگذار در پایان راه کوتاهی که پیمودم نیز نگویم :دلم آرزو دارد که عاشق بشوم ٬ که آرزو داشت. دلم آرزو داشت که خانه داشته باشم ٬ که همسر داشته باشم ٬ که بچه های زياد با اسم های اصيل ترکمنی داشته باشم - از همين اسم ها که شما روی ما گذاشتيد .
دلم مرگ را نمی خواهد مادر ! دوست ندارم کشته بشوم و دوست ندارم اين سگها پاره پاره ام کنند. زندگی را دوست دارم مادر ! زندگی را خيلی دوست دارم .دلم آرزوی عاشق شدن را دارد - حتی هنوز هم .

من خيلی کوچکم ٬ کوچک برای آنکه اعدامم کنند ٬ کوچک برای آنکه تير خلاص در مغزم خالی کنند . من اصلا برای اين مراسم کوچکم مادر ! اما انگار چاره ای نیست .یا باید به خاطر خوشتن زندگی کنیم یا به خاطر دیگران .نمی شود .نمی شود که جمعشان کنیم. این جمع اضداد نیست که به قول شما شدنی باشد ٬ این مجاورت تاسف انگیز چیزهایی است که ترکیبشان ٬ تخریبشان می کند . من در این چند سال که جنگیدم ٬ که علیه این دستگاه و علیه شاه جنگیدم با اینکه عضو یک گروه بسیار تندرو بودم هرگز با جانم بازی نکردم ...مارال! بسیار آهسته آمدم . بسیار آهسته رفتم . سخت مراقب بودم که شجاعت ٬تبدیل به امری شخصی نشود به خودنمایی به خود قهرمان بینی به نمايش شهادت.اينست که خيلی هم خوب کار کردم و کارنامه ام تقریبا همان است که دادستانی ارتش منتشر می کند -البته اگر جرات این کار را داشته باشد .

مارال خانم ! این درست است که من برخلاف میل شما مذهبی شدم یعنی مسلمان شدم ٬ اما در این«شدن» قصد آزار تو و آلنی را اصلا نداشتم ٬ قصد مقابله با شما دو نفر را نداشتم ٬ قصد اینکه برای خودم شخصیتی مستقل از تو و پدر بسازم نداشتم .اصلا قصدی نداشتم .شما ما را آزادمنش بار آوردید ٬ با احساس و با حق انتخاب و من صدای اذان صبح به دلم نشست و دیدم که با این صدا خوب برانگیخته می شوم و این صدا خوب قلبم را به درد می آورد .

شنيده ام که آلنی اوجا -پدر خوبم- زمانی گفته است:«عصر مذهب کذشته است . می شود باز هم مذهبی بود ٬ اما نمی شود مذهبی بود و متعلق به اين زمان بود .» راست می گويند مارال؟ پدر این حرف را زده است ؟ یا در جایی نوشته است ؟ یعنی او واقعا فکر می کند که هر چه او هست همان درست است و هیچ درست دیگری - که متناسب با زمان باشد - وجود ندارد؟ دیگر چه فایده ار این پرسیدنها؟ تو که نمی توانی جوابم را بدهی . من که نمی توانم جوابت را بشنوم ...اما به پدر بگو ٬ بگو آرتا آق اویلر ٬ مرد زمان خویش بود و خدا داشت و این غیر ممکن نیست . لا اقل هنوز غیر ممکن نیست .

راستش را بگویم مادر ؟ دلم عاشق شدن را می خواهد - حتی هنوز٬حتی امشب .وقتی آیناز آق اویلر کشته شد٬من دلم خیلی سوخت .خیلی.خیلی. اما حالا که خودم را می خواهند بکشند حس می کنم که دلم برای خودم خیلی بیشتر می سوزد . آیناز لااقل عاشق شده بود ٬ به عشقش رسيده بود ٬ با محبوبش زندگی می کرد ٬ چقدر هم همديگر را دوست داشتند : يک ترکمن ٬ يک فارس. اين خيلی خوب است مادر ! يعنی خيلی خوب بود ٬ اما مرا زمانی می کشند که هنوز هيچ کس را پيدا نکرده ام که عاشقش بشوم که نگاهش دلم را بلرزاند ٬ که در کنارش راه رفتن حرارت بدنم را به سی و نه برساند...

خب خودت که می فهمی مارال ! شما همه تان عاشق شده ايد و همه تان به محبوبتان رسيده ايد يا در راه رسيدن ٬ به هر دليل٬ کشته شديد اما من ...من ...مادر ! من هنوز يک بچه هستم ...و با وجود اين اگر بدانی چقدر خوب جلوی اينها ايستادم .اکر بدانی !حظ می کنی به خدا ! مرد و مردانه . مثل پدرم .مثل خود خودت . مثل گالان اوجا.ذره ای ترس به خودم راه ندادم . خوب است ديگر نه؟ با وجود همه اينها دلم نمی خواهم بميرم ... دروغ که فايده ای ندارد . من هنوز يک خورده هم زندگی نکرده ام .
در کتابی خواندم که تاکنون بيش از بيست هزار نوع عطر گل را تشخيص داده اند ٬ راست است مادر؟ من فقط گل اسفند را بوييده ام و گل سرخ را . شايد هم نرگس ٬ مريم٬ شب بو و محبوبه شب را ...خب کم است ديگر.نه؟
آه مارال بانوی بزرگوار !
کاش چند دقيقه ٬ فقط چند دقيقه سرم را روی پايت می گذاشتم ...يا سرم را به شانه دکتر آلنی آق اويلر نامدار محبوب همه مبارزان جهان تکيه می دادم ...
مادر !
اگر اين نامه به دستت رسيد ٬ از ته قلب برايم گریه کن ٬ و به آلنی بگو از ته قلبش برايم گريه کند ٬ چرا که من هنوز حتی يک لحظه هم به خاطر خودم زندگی نکرده ام اما هميشه آرزوی اين کار را داشته ام .
قلبم...قلبم هنوز آرزوی عاشق شدن دارد ٬ دلم خانه می خواهد ٬ همسر ...
به برادر زاده ها و خواهر زاده هايم سلام مرا برسان و بگو ...نه... به آنها چيزی نگو !
خدا نگهدار همه شما
آرتا آق اویلر
مارال!
حتما شنیدی یا خواندی که من در آخرین لحظه در آخرین دفاع به جای هر حرفی فریاد کشیدم :«این را بدانید ! همه تان بدانید! من یک آق اویلر هستم . من پسر دکتر آلنی آق اولر و مارال آق اویلرم . من متعلق به خانواده ای هستم که هرگز با ظالمان و بدکاران کنار نیامده است و هرگز هم کنار نخواهد آمد ». خوب است که گذاشتند این حرفها را بزنم . چشمهایشان گرد شده بود مادر ! گرد گرد . اصلا تصور نمی کردند که من یک آق اویلر باشم . سرهنگ مولوی که مرا به دادگاه سپرده بود بعد از یک بررسی سریع سخن مرا تایید کرد . چه جشنی هم گرفتند !
من نمی خواستم بگویم که پسر تو و آلنی هستم . می ترسیدم گرو کشی کنند و مرا زیر شکنجه نگه دارند تا تو و پدر خود را تسلیم کنید . نمی دانم چرا این کار را کردم ٬ اما خیلی لذت داشت ...تاره در آن لحظه بود که دانستم چقدر از تو و آلنی می ترسند ... صورت تو را می بوسم ٬ دست پدرم را...
خدای محمد عمرتان بدهد که این گونه در راه حق و حقیقت جنگیده اید و می جنگید.
باز هم خداحافظ - آرتا‌‌‌‌

پانویس : آرتا, نام شهر در زمان زند که به روی دختران میگذاشتند
پانویس : این روزا گیر بدی دادم به نادر ابراهیمی ...

November 6, 2009

وقتی اشتباهی کافی میت توت فرنگی می خری به جای ساده
اولش فکر می کنی چه فاجعه ای رخ داده
و حالا می گی چه خوب شد
همش به یاد قهوه ها و نسکافه هایی می افتی که تو کافه رئیس خیابون جم خوردی با تارت توت فرنگی و پن کیک توت فرنگی
.... :(
پانویس : تارت توت فرنگی کافه موزه هنرهای معاصر هم حالی می داد ، وقتی بعد از کلی زیرو رو کردن موزه به کافه رسیده بودی . برق خاصی تو چشمات ایجاد می کرد


دکتر گفت باید Urine Calture انجام بدی
پیش خودم گفتم که آخه کافر بی دین از کاشتن ادرار من چی به تو می رسه ؟
تو هم بکار ....


November 5, 2009





Shadmehr Aghili - Vaghti Cheshet Payeez Mishe

Save Target As



November 4, 2009

آسمون هم با ما راه نمی آید
سر ناسازگاری دارد


لالا لالا گل پونه .....


November 1, 2009

به خدایت بگو سری به من بزند
کار واجبی دارم