از این به بعد هر چقدر دلتنگت می شوم
دیگر به خوابهایم رخنه نکن
بگذار پیمانمان سست تر شود
دیگر به کلماتی چون ابدیت اعتقاد ندارم
خانم والتون !
الکساندر داره می خونه و اعماق وجود من رو چنگ می اندازه
می گه : آی دون وانا بی ابانداند ، آی دون وانت تو کرس یور نیم
آی دون وانا قیل د سدنس ، آی دونت وانت تو برن یور لترز
پریتندینگ دت آیم د سیم ...
منم توی دلم می گم منم همین طور
دلم می خواد بترکه ....
خانم والتون عزیز !
میشه به این آبجی ما بگی که این سگ پدر سگ رو اینقدر نیاره خونه ، آخه من از جک و جونور بدم میاد ....
بیا و بنشین
نشستی ؟
حالا خوب گوش کن که چی می گم
نه نمی خوام کسی بشنوه گوشت رو بیار جلو ، فقط خودت بشنوی
ببین ....
فهمیدی ؟ قبوله ؟
خانم والتون !
آنقدر سرما خورده ام که در هیچ زمستانی جای ندارم ...
نمی گویم دیگر در ذهن من وجود نداری !
این چند وقته احساس می کنم گویا که اصلا وجود نداشتی
چقدر قشنگ تر می شد
اگر دو نگاه هیچ وقت با یک تصادف به هم گره نخورند ....
شاید آنگاه احساسمان تعریف دیگری داشت