March 31, 2010

الکساندر
بیا برای هم از دور، دست تکان دهیم
انگار که سالهاست گم شده بودیم
و تو کلاه مسخره ات را برایم بلند کنی
و من برایت از راه دور یک لبخند ژکوند تحویل دهم
و این باشد اوج عشق مان
زیبا خواهد بود


مویرگ های قلبم دیگر خون به مغزم پمپاژ نمی کند
تا به مغز استخوانهایم نرسد رها نمی کنم
خیالی نیست
اینقدر نقشه به من نشان نده
همه چیز پر واضح بیان شده است
قبول نکردن
به درک


شب که می شود
ته دلم جشنی بر پا می شود
چون همه عفریته ها خوابند
شب ها را دوست دارم
سایه ها روی دیوار برایم آرام می رقصند
بعضی وقتها مرا تا پای پنجره می برند
چشمهایم را که باز می کنم
ایستاده ام و بیرون را نگاه می کنم
باید بخوابم
فردا را دوست ندارم
کاش من ملکه شب ها بودم
ملکه سکوت
ملکه تنهایی


یک از شهوت های ذهنی من این روزها این شده است که
وقتی وارد خانه می شوم در را پشت سرم محکم بکوبم
و کسی نباشد که دهن دره کند
دلم می خواهد
در دهه هفتاد دوباره زندگی کنم
به پاریس سفر کنم
و هیچ کس را نشناسم
عصرها هم به یکی از کافه های درب و داغون بروم و ساعت ها قهوه بخورم
و فال فنجان هایم را برای خودم بگویم
به خانه که بر می گردم کسی دیگر منتظرم نیست
وقتی که از شدتش پوست تنم مور مور می شود
پنجره را باز می کنم
و محو شدن زمستان را می بینم
چند بار نفس می کشم
عمیق تر ، عمیق تر
و این می شود همه پرایوسی روزهایم ...


این همیشه برای تو یک ساختار آرمانی بوده است
نه اینکه تو را به بازی روزگار گرفته باشم
خوب من امن ترین جا ها را دوست دارم
به خاطر همین است که مثل مرغی شدم که انگار مدتهاست روی تخم هایش خوابیده است
ایراد نداره آدما حرف مفت زیاد می گویند
تو زیاد دقت نکن
آفرینش رو خود شخص خدا اعلام می کنه که فلسفه اش چی بوده ..
این فرهنگ برهنگی یا برهنگی فرهنگی که گفته بودند
فقط عوام فریبی بود ، اون چیزی که ما فهمیدیم مغزهای برهنه بود
خیالی نیست روی یکی از رشته های دی ان ای ما اینجوری نوشته شده ما هم نمی تونیم تغییرش بدیم
فقط توی هند نیست که زندگی طبقاتی است
کلا آفرینش طبقاتی است
توی پله پله اش می فهمی که دنیا دست کیه
حلا تو هی بیا بگو که من تو رو به بازی گرفتم
کدوم بازی ؟؟
اگه بازیه که بازی اشکنک داره ، سر شکستنک داره
حالا این دفعه سر تو شکسته ...


یک لحظه تنم لرزید
انگار که چنگی انداخته باشی بین موهایم
حس می کردم که صدای نفس هایت هم با نفس هایم گره خورده است ...


March 29, 2010

اگر دیگر تو را ندارم
برای این است که :
بادی بیرحم تو را با خود برد
و برای همیشه
نام پدر باقی ماند
نام را دیگر نمی خواهم
خودت را می خواهم
بگذار بگویند کافر شدم
خیالی نیست
پدر حق من بود
حقم را می خواهم
پدرم را می خواهم


من در توهمی غرق شده ام که گویا انتها ندارد
مرا در خود می کشاند
و تمام قدرتم را هم گرفته است
حیف که اینجا هم آرامش نیست
دیگر مهم نیست
می گذارم این نوشته ها
به هر سویی که دوست دارند پرواز کنند
یا به هر سبکی که می خواهند نوشته شوند
ولی آنکس که باید اینجا بیاید
روحش هم بی خبر است از این خطوط کج و ماوج
این خطوط بی معنا
که فقط تایپ می شوند !


برایم دیشب یک نامه آمده بود
باورم نمی شد
صدایش را هم می شنیدم
.
.
.
ولی خوب خواب بودم !!!


آهسته
آهسته
آهسته تر برقص
بگذار آرام تر لذت ببرم از آن حرکات موزون


March 27, 2010

دلم می خواهد چشمهایم را برایت سوغاتی بفرستم ولی می گویند که چمدان هایشان پر شده است ....


برای خوشبختی من یه مشت خاک فقط بسه ...




Betti - Khoshbakhti
Save Target As




پانویس : حالا فهمیدم که شادمهر اون آهنگ خوشگله " تو می دونی " توی اولین آلبومش از کجا دزدیده بوده ..


March 24, 2010

اشک هایم می ریزد
باز هم می ریزد
باز هم می ریزد
.
.
.


دست هایم را نگاه می کنم
دیگر جای انگشت های تو نیست
خط های موربی هست که هیچ نمی گویند
انگار
سالهاست که تو رفته ای
و نشان هایم خمیده تر به نظر می آیند
شاید هم اینگونه حق زمانه را کف دستهایم گذاشتند


هرچه معطل ماندیم
باران نبارید
نشان به آن نشان که پدر می گفت :
اگر هزار گراز وحشی را به خانه آورده بودیم آدم شده بودند
ولی تو هنوز رام نشده ای
مادر را نمی گویم
او به یک گوساله هم قانع بود
ولی تو آدم نشده ای هنوز
کاش باران می آمد ...


به خدایت بگو ، سری به من بزند
خدایم کار واجبی دارد


March 22, 2010

خانم والتون !
گاهی دلت برای بعضی از خواب ها تنگ می شود ، متاسفانه خیلی سنگین تر از آن شده ام که دیگر اشاره ای را بگیرم و تبدیل کنم . نمی دانم چرا جان ملون از دیگر زندگی هایش وحشت دارد ....
می خواستم کتابی برایش بنویسم ولی هنوز رام نشده است !


چشم بر نمی داشت
گویا
چشمهایش حرفی داشتند
ولی من دیگر چشم فهمیدن نداشتم ...


March 21, 2010

ای بهار
تو آمدی و بهارم نیامد
رسم نو بهاری، در چنین بهاری باید ؟
یا تو می مانی ای بهار ....
.
.
.
پانویس : زهر چشم گرفتن اول بهار
پانویس : من عیدی می خوام


March 16, 2010

این چهارشنبه و چهار شنبه های دیگر
در اصل همه چهارشنبه اند !
اما اگر تو را سور بدهند به من ....


March 14, 2010

کاش تو را برایم سوغاتی می آوردند ...


March 12, 2010

هر شب با این تفکر که
روزی سلول های سفیدمان
کامیونیتی علیه مان تشکیل می دهند
سر بر بالین می گذاریم
گویا وقتی بدانیم که خودمان ، خومان را می کشیم
آرامش می دهد
می شود لحظه ای قدرت را دید و خوابید
.
.
.
احمقانه است مگه نه ؟


March 11, 2010

بی سرزمین تر از نسیم
بی حیا تر از باد
بین موهایم می پیچد
همراه با عطری غریب
انگار خبری دارد
ولی لب نمی گشاید ...


گویا این زندگی هم اثری ندارد که بر جای بگذارد
گویا باید دوباره بار سفر را بست
ولی این سفر رنگ و بویش فرق دارد
هیج راه بازگشتی هم ......


هرچه منتظر ماندیم !
هیچ خبر از خورشیدترین حادثه فصل نشد
دوباره نزدیک می شویم
به گول خوردنی دوباره
در فصلی سبز


March 9, 2010

هر چقدر دیروز ها را بیشتر لمس می کنم ، آینده ای مبهم تر برایم ترسیم می شود . حال را که بلکل از یاد برده ام ...


March 8, 2010

خانم والتون !
روزت مبارک ...