April 28, 2010

چرا ازدواج نمی کنی ؟
برا اینکه من هنوز منتظر اون شاهزاده سوار بر اسب سپیدم .... هاها هاهاهاها


روزها همچنان منتظر
دست هایت را باز کرده ای
شاید پرنده ای پر بزند ولی افسوس که درنده ای هم حتی عو نمی کشد
شاید تقدیر این باشد


April 27, 2010

کاش تو هم می نوشتی
شاید بین نوشته هایت از من هم می نوشتی
مهم نبود که چی بنویسی
نوشته شدن بین کلماتت را دوست دارم


April 26, 2010

تا حالا شده هنوز لذت شادی رو کامل احساس نکرده باشی که یک دفعه خنده رو لبات بخشکده ...
به این میگن ضد حال


April 25, 2010

سکوت مهربان
این بار دلم می خواهد بشکنی
و صدای شکستنت مرا پر کند و لبهایم را تکان دهد
نیازی نیست که حرف بیاید ، یک لبخند کافی است برایم
خانم والتون تو شاهد باش ....


خیلی وقت است که هنگ کرده ام
کاش دکمه ای برای Reset داشتم ...


April 24, 2010

ته دلم آشوب است
یک بار با خودم عهد کرده بودم که دیگر از یک اندازه ای بیشتر ناراحت نشوم
ولی همیشه عهد و پیمانم را برای خودم هم نگه نمی دارم
بی وفایی به خود را هم بشنوید ...


April 21, 2010

نوشته بود : هر آنچه اتفاق می افتد ، بنا به دلیلی است
من : لحظه ای مکث کردم


April 18, 2010

روز تولدت سکوت کردم ، برای همه نداشتن هایت ....


April 15, 2010

یک خط می کشی
من برایت دو نشان می آورم
دو خط می کشی
من برایت چهار نشان می آورم
حالا سه خط داریم و شش نشان
نشان به این نشان که خطهایت برایم بودند یک نشان ....


چشمهایم را برروی همه چیز بستم
و در درونم جنگیدم
می خواستم صلح گونه باشد
ولی نمی دانستم
که صلح
چشم هایش باز بود ...


200913.jpg


April 14, 2010

دلم می خواهد خواب بوتیمار ببینم ...


تو را چه شده است ؟
یا دنیا را چه شده است ؟
هر چقدر هم مردانه پنهان کنی
من از نگاهت می فهمم
کاش اینگونه نمی دیدمت
طاقت اش را ندارم
کاش کمتر بیگانگی می کردی
کاش تو را اینگونه شکسته نمی دیدم
دیگر هیچ نمی گویم ...
شاید تو به حرف آیی !


April 12, 2010

من دلم یک دنیای فرضی قابل لمس می خواهد
یکی از کارهایی که آنجا انجام بدهم این باشد که سر بعضی ها رو با شدت بکویم به دیوار و یک لگد هم به دهن کثیفشان بزنم ...


April 11, 2010

اگه می خوای پس بدی ، پس بده اما به نرخ روز


فقط یک خبر خوب ، یا نسبتاً خوب به من بدهید .....


April 9, 2010

تو می دانی ؟
نمی دانی ...


April 7, 2010

درک جایی هست نزدیک قلعه سرخ افکار من
جایی است که تو و آدمهایت را بزودی می فرستم
شاید برای همیشه
شاید هم لحظه ای از شدت قهر
شاید هم اصلا نه !!!
راستش را بگویم بیشتر از تو خودم را دوست دارم بفرستم ...


بعضی وقت ها دلم می خواهد رویت سیفون را بکشم
و حرفهایت را آب با خودش به اعماق چاههای کثیف ببرد
کثاقت باید پیش کثافت برود
تا عق زمانه در نیاید


دیشب خواب دیدم
برایت مرده ام ، در قبری آرام و ابدی ...


April 2, 2010

تب کرده ام
کاش برای همیشه برایت می مردم ...


همیشه با خودم می گم :
این دیگه آخریشه
ولی باز می بینم دنیا یه سورپرایز دیگه واسه من داره ...


April 1, 2010

دیروز پنجه آفتاب عمو رو دیدم
برای خودش یک دم بلند قرمز گذاشته بود ، انتهای دم رو هم مثل تاج خروس درست کرده بود
یک بار خواهر ناتنی دخترخاله اش می گفت پنجه آفتاب عمو خیلی خوشگله
منم همیشه میگم وا مصیبتا ...