چرا ازدواج نمی کنی ؟
برا اینکه من هنوز منتظر اون شاهزاده سوار بر اسب سپیدم .... هاها هاهاهاها
روزها همچنان منتظر
دست هایت را باز کرده ای
شاید پرنده ای پر بزند ولی افسوس که درنده ای هم حتی عو نمی کشد
شاید تقدیر این باشد
کاش تو هم می نوشتی
شاید بین نوشته هایت از من هم می نوشتی
مهم نبود که چی بنویسی
نوشته شدن بین کلماتت را دوست دارم
تا حالا شده هنوز لذت شادی رو کامل احساس نکرده باشی که یک دفعه خنده رو لبات بخشکده ...
به این میگن ضد حال
سکوت مهربان
این بار دلم می خواهد بشکنی
و صدای شکستنت مرا پر کند و لبهایم را تکان دهد
نیازی نیست که حرف بیاید ، یک لبخند کافی است برایم
خانم والتون تو شاهد باش ....
خیلی وقت است که هنگ کرده ام
کاش دکمه ای برای Reset داشتم ...
ته دلم آشوب است
یک بار با خودم عهد کرده بودم که دیگر از یک اندازه ای بیشتر ناراحت نشوم
ولی همیشه عهد و پیمانم را برای خودم هم نگه نمی دارم
بی وفایی به خود را هم بشنوید ...
نوشته بود : هر آنچه اتفاق می افتد ، بنا به دلیلی است
من : لحظه ای مکث کردم
روز تولدت سکوت کردم ، برای همه نداشتن هایت ....
یک خط می کشی
من برایت دو نشان می آورم
دو خط می کشی
من برایت چهار نشان می آورم
حالا سه خط داریم و شش نشان
نشان به این نشان که خطهایت برایم بودند یک نشان ....
چشمهایم را برروی همه چیز بستم
و در درونم جنگیدم
می خواستم صلح گونه باشد
ولی نمی دانستم
که صلح
چشم هایش باز بود ...

دلم می خواهد خواب بوتیمار ببینم ...
تو را چه شده است ؟
یا دنیا را چه شده است ؟
هر چقدر هم مردانه پنهان کنی
من از نگاهت می فهمم
کاش اینگونه نمی دیدمت
طاقت اش را ندارم
کاش کمتر بیگانگی می کردی
کاش تو را اینگونه شکسته نمی دیدم
دیگر هیچ نمی گویم ...
شاید تو به حرف آیی !
من دلم یک دنیای فرضی قابل لمس می خواهد
یکی از کارهایی که آنجا انجام بدهم این باشد که سر بعضی ها رو با شدت بکویم به دیوار و یک لگد هم به دهن کثیفشان بزنم ...
اگه می خوای پس بدی ، پس بده اما به نرخ روز
فقط یک خبر خوب ، یا نسبتاً خوب به من بدهید .....
تو می دانی ؟
نمی دانی ...
درک جایی هست نزدیک قلعه سرخ افکار من
جایی است که تو و آدمهایت را بزودی می فرستم
شاید برای همیشه
شاید هم لحظه ای از شدت قهر
شاید هم اصلا نه !!!
راستش را بگویم بیشتر از تو خودم را دوست دارم بفرستم ...
بعضی وقت ها دلم می خواهد رویت سیفون را بکشم
و حرفهایت را آب با خودش به اعماق چاههای کثیف ببرد
کثاقت باید پیش کثافت برود
تا عق زمانه در نیاید
دیشب خواب دیدم
برایت مرده ام ، در قبری آرام و ابدی ...
تب کرده ام
کاش برای همیشه برایت می مردم ...
همیشه با خودم می گم :
این دیگه آخریشه
ولی باز می بینم دنیا یه سورپرایز دیگه واسه من داره ...
دیروز پنجه آفتاب عمو رو دیدم
برای خودش یک دم بلند قرمز گذاشته بود ، انتهای دم رو هم مثل تاج خروس درست کرده بود
یک بار خواهر ناتنی دخترخاله اش می گفت پنجه آفتاب عمو خیلی خوشگله
منم همیشه میگم وا مصیبتا ...