July 31, 2010

صورت مسئله را پاک کردیم
شاید فراموش کنیم
ولی دیوانه شدیم و بس ...



We cleansed the difficult questions
Maybe we could forget
But we became crazy and that's it ...



یک انتظار بی مفهوم باقی مانده است
شاید وقتی دیگر تو بیایی
و من حال انتظار می کشم
تو که هیچ وقت معنای این کلمات را نمی فهی
شاید هیچ گاه نامه رسانی نامه مرا برایت نمی آورد
ولی من باز هم می نویسم
شاید از سر عادت
شاید هم ...



Again another concept less waiting remained here
Maybe another time you back
But right now I 'm waiting
And you never undrestand the meaning of these words
Perhaps no postman brings my letters to you
But I continue writting and don't care
Might be as an habbit
or ...



July 30, 2010

وای چه خوب الان می تونم فارسی تایپ کنم .. خدایا شکرت !



Oh thanks God I can type persian now !



July 27, 2010

Just close your eyes
One form my side also dear
I'm living in memories and I don't care what's going on over there
It was a part of my life , my love , my everything ...
From your side there is only one name written over here , you may not beleive that sometimes for hours I just stare that name and don't move .. it's out of stupidity ? isn't it ?
Then?
Nothing, nothing, nothing ..


Tu Phir Aao ... Abhi jao Abhi jao Abhi jao Abhi jao


July 25, 2010

Hey come here and sit beside me , I wanna tell you something ...
I 'm not happy when you are not here !

P.S: I don't have persian fonts


July 24, 2010

Tierd Tierd Tierd


July 22, 2010

I wrote I wanna format my mind
He asked is there any virus over there?
I should say :
Memories = Viruses


Everything is complecated here
I can't work
I can't concentrate
I just want not to think about anything
Last night without my permission you came to my dreams
Maybe it was your subconscious mind came to my dreams, anyway I 'm not happy don't come again...


July 17, 2010

Khatam ho gaya....


گناه من معصومیتم بود ...



My sin was my immaculacy ....



July 16, 2010

حالا من عصرها یک گوشه می نشینم و هی با پشت دست اشک هایم را پاک می کنم ، می گویم گرفتارم .. ولی نمی گویم گرفتار یک لبخند !! کاش بودم و گاهی هم گرفتار آن انحنای گوشه لبی هستم که زمانی با خنده ای باز می شد ...



These days I sit in a corner and clean my tears with the back of my hand . I say I am involve .. but I don't say I am involve with an smile !! I wish I was and sometimes also involve with that lip curve that became open with a laughing...



خدایت می داند
من هم می دانم
خدای من هم می داند
ولی نمی دانم چرا تو نمی دانی



Your GOD knows
I also know
My GOD is also know
But, I don't know why you don't know ..



July 15, 2010

اگر گاهی کمی گشاده دست تر بودیم در مهربانی
شاید کمتر کسی دلتنگ می شد ...




If we were more generous in giving kindness
Maybe there were less people who are gloomy and lonely..



زیر جناق سینه
سمت چپ
کمی اون ور تر
یک حفره خالی قرمز رنگ است
دیگر تو زندانی اش نیستی
تو آزادی



Under the sternum
Left side
Somewhere there
There is a red and empty hole
You are not imprison there anymore
You are free



زندگی خیلی طولانی هست ولی یک بار هست برای همیشه .. پس بیا قشنگ تر برقصیم



Life is a long journey but once for all ..then let's dance more soft and beautiful !



ترجیح می دهم
در سکوت اشک بریزم
در سکوت بخندم
در سکوت زندگی کنم
در سکوت عاشق شوم
در سکوت بمیرم
در سکوت برای همیشه سکوت کنم



I prefer
To cry in silence
To laugh in silence
To live in silence
To love in silence
To die in silence
To be silent in silence forever



July 14, 2010

پایدار باش
تا بیشتر عاشقت شوم
نوسانت آزار می دهد



Be stable
I will love you more
Your fluctuation is disturbing



July 13, 2010

فقط دلم می خواهد این روزها بگذرد ، وچه خوب است آدمها وقتی سر حرفشان نمی توانند بیاستند بهتر است که چاک دهانشان را ببندند !



I just want these days become finish , and how good it is when people can't support their claims keep their beak shut !



How I needed you
How I grieve now you're gone
In my dreams I see you
I awake so alone

I know you didn't want to leave
Your heart yearned to stay
But the strength I always loved in you
Finally gave way

Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never, never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And my being

In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real

I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love

And somehow I knew you could never, never stay
And somehow I knew you would leave me
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
Oh I wish, I wish you could have stayed




Anathema - One Last Goodbye
Save Target As


چراغ خاموش
پنجره های بسته
آناتما
سردرد
پروژه های ناتمام
موبایل سایلنت
چشم های پف کرده
واق واق سگ همسایه
مسکن های جورواجور
قهوه تلخ
.
.
.
نفرت



Switched of lamp
Closed windowsed
Anathema musics
Headache
Unfinished projects
Silent mobile
Dropsical eyes
Dog's barking
Different paregoric
Dark coffee
.
.
.
Hate, hate..



July 12, 2010

Aap Ka Kya Hoga Janabe Ali ?


July 11, 2010

اشک ها می ریزد
برای دل خودم می ریزد این بار
برای همه آرزوهایم
که لگد مال کردم
برای حرفهای قشنگم که به تباه کشاندم
برای روزهای رفته ام
می دانم که بر نمی گردد
دلم تنگ است ، تنگ است



My tears are on my cheeks
This time for my heart
For all my wishes
That I spoiled
For those sweets words which I corrupted
For all my gone days
I know that never come back
I missed alot , missed alot



امروز نماد آرامشم را یک کبوتر سفید انتخاب کردم
و جایش بین دو ابرویم هست
آرام و عاشق



Today I choosed my calmness sign as a white pigeon
And it's place is between my eyebrows
Clam and lover



July 10, 2010

دیگه صداش نکن
بذار خودش بیاد دنبالت بگرده



Don't call him anymore
Let him come back and looking for you ...



غذا پایین نمی ره
نفس نمی تونی بکشی
امیدت رو از دست دادی
زندگی تیره و تار است
خوابت نمی بره
اینا نشونه های چیه؟
فقط خودم می دونم
دلم فقط گریه می خواد ، گریه می خواد
وقتی که تو نیستی ...



Can't eat
Can't breath
Frustrated
Everywhere is black
Can't sleep
What are these signs ?
I just know
I wanna cry, I wanna cry
When you are not here ...




July 9, 2010

کاش می شد چشم هایم را باز می کردم
و می گفتم همه یک خواب بود
و حقیقت ندارد



I wish , I open my eyes
And say with myself , all was a nightmare
It's not true ...



دلم می خواهد زمین و زمان را در هم بکوبم
دلم می خواهد شهر را به آتش بکشم
ولی
نمی دانم که باید قلبم را به آتش بکشم
احساسم را به آتش بکشم



I wanna destroy all over the world
I wanna fire this city
But I don't know I should fire my heart
I should fire my emotions



وقتی همه حرفها زده شد
کتابم را بستم
و برای همه آرزوهایم گریستم




When all the remaining things has told
I closed my book
And cried for all of my wishes ..



July 8, 2010

لب که باز می کنی
من چشمانم منتظر می ماند برای شنیدنش
ولی گویا طلسم شده است
چیزی نمی گویی
و من چشمهایم را می بندم
دیگر نمی خواهم



When you open your mouth
My eyes are waiting if you tell that
Perhaps it became spelled
You don't say anything
I close my eyes
I don't want anymore




شاید زمان است که در دستان تو ایستاده است
هر وقت که اینجا نیستی....



Maybe the time is waiting in your hands
Whenever you are not here ...



به من چه که بعد از تــــــــــو او می آید
مشکل از قواعد دســتــــــــوری است !


نویسنده : ؟


عشق بازی ستاره ها
در آسمانی که یک دل سیر باریده است
در نبودن تو



Satrs making love
In the sky which has rained like hell
In your absence



July 6, 2010

امروز روز جالبی نبود ، کاش پیشم بودی ...
سرم درد می کنه !



Today was not a good day, I wish you were here with me ...
I have headache !



لذت تو را من فقط می دانم
گویا ترا چشیده ام در خیسی نوشته هایم
شاید هم زیر پوستی بودی و من نداستم
وسوسه ای دوست داشتنی هستی
فقط از جنس خودت هستی



I'm the only one who knows your enjoyment and delight
Perhaps I have tasted you in the wetness of my writings
Maybe you were under my skin and I didn't know
You are a lovely temptation
You might be unique



July 5, 2010

پایان امروز نیست
پایان را من هم نمی دانم
ولی می دانم پایان امروز نیست ...



Today is not the end
I also don't know when it is
But I know that it's not today...



چه مهمانان بی درد سری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک می کنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
و اندکی سکوت ...
سکوت - حسین پناهی
---

دلم می خواهد به مهمانی ارواح بروم
آنجا ببینمش
مهم نیست حتی مرا بیازارد
برایش یک عمر سکوت می کنم
برایش هزار شمع روشن می کنم
اگر
کسی به آن مهمانی رفت
سلام مرا با سکوت ببرد
و با نگاهش به پدرم برساند
جوابیه - من


سرم درد می کند
اینبار تو سرم را بگیر بین دستانت
بگو چشمهایت را ببند
فراموش کن که چی می گذرد ...



I have headache
This time you take my head between your hands
And tell me close your eyes
And forget what is going on ..



July 4, 2010

آنگاه که شلاق چشمهایت تقلب نگاهم را فهمید
برای همیشه من باختم
دیگر نتوانستم بنویسم
کاغذهایم سفید ماندند
مثل سفیدی چشمانم....


چشم دل تر می کنی
و هیچ نمی گویی
کاش یک بار هم لب تر می کردی
شاید چیزی می گفتی
شاید از من ...


July 3, 2010

می رود
گویا مرا هم با خود می برد
کجا؟
نمی دانم ...



Going
It seems that he takes me with himself as well
where?
I don't know ..



July 2, 2010

مشکل اینجاست که من خیلی مغرورم !




The probelm is that I'm very proud of myself !



July 1, 2010

گفتمش ای سنگ خارا !
چه شده است تو را ؟
نرم تر از ابر بهاری
و بارانی تر از چشمهای مانده در راه
بگفتا ای ..
هر چه می گویم بگو چشم و زبانم نریز
دیگر دل و تحملم نیست
گفتمش ای یار
بیا بنشین و گذر عمر ببین
بگفتا این گذر تکرار است و بس ..



I asked that granite stone
What happened to you ?
You became more softer than spring clouds
And more rainy than the hopeless passengers
Replied: Hey...
Whatever I say , just accept and don't quibble for me
I don't have the patience and tolerate
I told him hey buddy !
Come and see the life passing
Replied : This passing is just a repeat only..



می خواهم گذشته را به آتش بکشم
آینده را به یغما ببرم
من بمانم و تو باشی و این حال ...



I wanna ignite the bygone
And pillage the future
Then Me and you stay in this present ...



سرت را روی سینه ام بگذار
نمی خواهم هیچ غمی تو را از من دور سازد
چشمهایت را ببند
دنیا همه خواب است !



Put your head on my chest
I don't one any sorrow keep you away from me
Close your eyes
This world is just a dream !