من به بن بست خورده ام ....!!!
تو آدم حسابم نکردی ...
امسال را سال سکوت می نامم
سال هیچ نگفتن و رفتن
سال نبودن ها
نه دیگر من هستم
نه دیگر تو
هیچ مثل سکوت
هوا را از من بگیر ، اما خنده ات را نگیر ...
مجسن نامجو - آلبوم 2011
هیچم
تو می روی
پوچ می شوم
گلویم پر می شود
بغضم را قورت می دهم
آتش می گیرم
دود می شوم
هنوز هیچم
خاکستر را باد می برد
تو می روی
اشک هایم می ریزد
هنوز هم پوچم ...
من چقدر تاریک شدم ...
چقدر راحت و بی تکلف
تو خوابت می برد
جایی آن دور دست ها
جایی که شاید روزی باید بالش تو می بود دستهایم
ولی حال تو خواب هفت پادشاه و حرمسرا را دیده ای
من از خیالت هم نمی گذرم
نمی دانم خودت چطور رخنه می کنی
به همه خواب های من
به همه رویا های من
کاش یک بار هم تو چشمهایت را بشویی
و شاید دیگر نبینی
اینجا مثل من ...
دردهایی هست
شاید کوچک ولی دلخراش
می خراشد و می رود
جایش می ماند برای همیشه
برای من و تو
که دنبال یک بهانه ایم
برای قیافه های درهم و ورهم رفتن
دنبال یک بهانه
برای قهر و دیوانگی مان
برای همه بچه بازی ها
ما هیچ وقت بزرگ نمی شویم
ما که سالها پیش مرده بودیم
هنوز هم ما را در این گور آرام نمی گذارند
گور به گور هم که شویم
باز هم حکایت همین است
داستان همان داستان یک قبر آرام است
شاید در اعماق یکه خاطره مردن باشد
ایستاده ای آنجا
با نگاهت چهار طرفم را زنجیر بازی می کنی
من در زنجیر هم که باشم باز هم رهایم
خدایم مرا رها نامید
ای انسان تو همه رها و بی زاد و پیشه ای
مرا به بند هم بکشی برای تو رهایم
این است شاید معنای آزادی ..
کسی جایی نوشته بود :
انتظار سخت است ، حتی برای شنیدن خداحافظ
Someone wrote somewhere:
Being await is difficult , even for hearing the Goodbye
چشم هایم را شستم
دیگر نمی بینم ...
I washed my eyes
I can't see anymore...