همه آنها حرف بود
حرف مفت بود شاید
.
.
.
پانویس : حرف دهانت را بفهم !
زوزه کشان
می آید
تو را می جوید
مرا چنگ می اندازد
می گویم رفته ای سفر
فصلی دیگر می آیی
زمستان می شود
دوباره سراغت را می گیرد
می گویم
هنوز نیامدی
اخم می کند
می گویم
برف بوده است
پروازها کنسل شده
شاید
بیایی
در فصلی گرم
همراه با بادی بهاری
به خزان نرسیده
پرپر شد
گویا که هیچ وقت نبوده است !
و حالا که تو غریبه ترین شدی
این هم بگذرد ....
زین پس من هم یک نقاب می کشم !
آدمی را آدمیت لازم است
تو که آدم نیستی
حساب کارت با کیست ؟
من که می دانستم
آن روز هیچ وقت نخواهد آمد
که از چشمهای من ببینی
و از تپش قلبم
نفس بگیری
قلبی که برای تو می تپید ...
I was knew
That day won't come never and ever
That you could see from my eyes
And take breath
From my heart
The heart that was beating for you ...
من که گفته بودم
تو هیچ وقت نخواهی آمد
در آن فردایی که من چشم در راهم
دور تر هم که بروی
بهتر
دوری و دوستی
را از قدیم گفته بودند
امسال برایت چی بنویسم ؟
تو که سال به سال درد نبودنت تازه تر می گردد
امسال برایت چی بگویم ؟
عمه ام اینجاست
بارها پرسیده ام
عمه بابایم کجاست
او هم سکوت می کند
هیچ کس جوابی ندارد
هر سال بی جواب تر از سال دیگر .....