September 26, 2011

همه آنها حرف بود
حرف مفت بود شاید
.
.
.
پانویس : حرف دهانت را بفهم !


زوزه کشان
می آید
تو را می جوید
مرا چنگ می اندازد
می گویم رفته ای سفر
فصلی دیگر می آیی
زمستان می شود
دوباره سراغت را می گیرد
می گویم
هنوز نیامدی
اخم می کند
می گویم
برف بوده است
پروازها کنسل شده
شاید
بیایی
در فصلی گرم
همراه با بادی بهاری


September 25, 2011

به خزان نرسیده
پرپر شد
گویا که هیچ وقت نبوده است !


September 23, 2011

و حالا که تو غریبه ترین شدی
این هم بگذرد ....


زین پس من هم یک نقاب می کشم !


آدمی را آدمیت لازم است
تو که آدم نیستی
حساب کارت با کیست ؟


September 19, 2011

من که می دانستم
آن روز هیچ وقت نخواهد آمد
که از چشمهای من ببینی
و از تپش قلبم
نفس بگیری
قلبی که برای تو می تپید ...


I was knew
That day won't come never and ever
That you could see from my eyes
And take breath
From my heart
The heart that was beating for you ...


September 15, 2011

Everybody liar...
Makes me more frustrated and lonley !
Also makes me sure not to trust at all ...

September 13, 2011

من که گفته بودم
تو هیچ وقت نخواهی آمد
در آن فردایی که من چشم در راهم
دور تر هم که بروی
بهتر
دوری و دوستی
را از قدیم گفته بودند


امسال برایت چی بنویسم ؟
تو که سال به سال درد نبودنت تازه تر می گردد
امسال برایت چی بگویم ؟
عمه ام اینجاست
بارها پرسیده ام
عمه بابایم کجاست
او هم سکوت می کند
هیچ کس جوابی ندارد
هر سال بی جواب تر از سال دیگر .....